تبليغاتX
به کجا...

تفکر و مصائب جهادی فرهنگی

نوشته شده توسط محمد ع

قبل‌ترها می‌گفتم که نمی‌دانم چرا به "اردوهای استعماری دانشجویی" می‌گویند جهادی،

هنوز هم وجه تسمیه‌اش را نمی‌دانم. اما یک نکته که احتمال می‌دهم باعث این نامگذاری باشد آن است که "حضور" پاک و بی‌غش دانشجویانِ احیاناً بی‌غرض است که این اردوها را شکل می‌دهد و همانطور که قبل‌تر هم به عرض رساندم؛ حصول و تحصیل عالمانه‌ای در جهادی وجود ندارد.

این مطلب را اینطوری توضیح می‌دهم که::

تاثیرگذاری "حضوری" که ناشی از حاضر شدن یک دانشجو - حالا با اهداف فرهنگ‌دوستانه یا از سر وظیفه‌ی ایمانی یا به هر هدف غیر مادی و البته غیر منفعت طلبانه- در فضای روستاست، باعث ایجاد یک تذکر و  به یاد آوردنِ "درک حضوری سادگی" می‌شود.

یعنی فردا و فرداهای زندگی دانشجویی؛ که موضع و مکان تصمیم‌سازی و تفکر است و موقع و مقام زندگی کردن است، می‌توان توقع داشت که دانشجوی جهادی دیروز؛ درک و فهمی و یا شاید نسبتی با روستاییان و سادگان و مستضعفین(به معنای واقعی کلمه) برقرار کند.

و البته وجه اشتراک جهادیِ رایج با جهاد؛ شاید همین نسبت حضوری باشد؛ که البته بسته به درجات و حُجُب متفاوت خواهد بود.


معمولا ایرادی بر تفکر وارد است و آنجاست که:: ای بابا! نظر ما تا عمل فاصله بسیار دارد و وادی عمل را چه به این جنگولک بازی‌ها، ما الآن مشکلات سطحی و بطعی داریم که نه نیاز به چشم‌انداز چندصدساله دارد و نه نیاز به درآوردن ادای فلاسفه و افاضه‌ی اضافات!

البته این سخن درستی‌است و جای چون و چرا ندارد اما گویا گوینده هیچ توجه نکرده‌ که تمایزی بین تفکر و عمل نیست و این تمایز محصول تاریخ فلسفه است و در ساحت دین، علم و عمل منفرد و تنها نیستند. همین‌که قائل به این قول بر لزوم تصحیح و عیب‌یابی و مشکلات سطحی و راه درمان آنها اشاره می‌کند خود نشان از تفکر در باب موضوع است و نه اینکه بی‌فکر و بدون نظر راهی را پیموده باشد یا به دستور و الگوریتمی رسیده باشد که صرفا نیاز به اجرا داشته باشد.

تفکر راه عمل را باز می‌کند؛ حالا ممکن است کسی با لغات ثقیل تفکر کند یا با زبان عامیانه؛ تفکر زبان خودش را پیدا می‌کند؛ کما اینکه تا کنون هم چنین بوده. البته این هم ممکن است که کسی مثل من توهم تفکر داشته باشد، خب باید جهد کرد...

والسلام

برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: شنبه چهاردهم شهریور 1388  نظر بدهید!

روستايي‌هاي بدون پيچيدگي

نوشته شده توسط محمد ع

درس‌نامه‌ي جهادي/قسمت سوم

يك اشكال مهم ما در اردوي جهادي اين بود كه براي برقراري ارتباط با روستايي‌ها و كودكان، از فضاي خودمان خارج نمي‌شديم!

مي‌پرسيد يعني چه؟ يعني اينكه هر يك از ما در جهان خودمان زندگي مي‌كنيم و المان‌هاي خودمان را داريم و اتفاقات خاصي براي هركدام از ما بيشتر اهميت دارند و در هنگام تصميم گيري پارامترهاي خودمان را داريم و خلاصه اينكه از آدمهاي خاصي خوشمان مي‌آيد و از چيزهاي خاصي خوشمان نمي‌آيد و الخ...

دنياي ما مقتضيات خودش را دارد و روش رفتاري ما با دنيايي كه براي خود بصورت ذهني يا حضوري مي‌سازيم ارتباطاتي دارد و همينطور است فضا و دنياي روستايي‌ها و روستا.

در اكثر برخوردهاي ما با بچه‌هاي روستا دو چيز مراعات نمي‌شود::

اولي اينكه جهادگران فرهنگي گمان آنرا دارند كه همه از چارچوب فكري اونها در زندگي تبعيت مي‌كنند و مانند اونها يا آدمهاي دور و برشان فكر و زندگي مي‌كنند.

في‌المثل يكي از نكاتي كه بسيار ظهور و آشكارگي دارد آنجاست كه بچگان روستا اصلا پيچيدگي‌هاي سخن رو درك نمي‌كنند و اشارات و كنايات برايشان بي معني است؛ حاليكه درك كودكان شهري از كنايات و اشارات بسيار مشهود است و بعضا اشاراتي مي‌كنند كه بزرگترها هم در تعبير و تفسير آن سردرگم مي‌شوند.

در عوض تمثيل و داستان براي كودكان روستايي بسيار جذاب و البته آموزنده هست كما اينكه براي نياكان ما كه اغلب زندگي روستايي داشتند داستان و تمثيل به حيوانات و امثالهم هم جذاب و هم آموزنده بوده.

مرحله‌ي دوم ارتباط حضور در عالم كودكانه‌ي بچگكان روستا و كشّافي است. آنها اهل نشستن و صحبت كردن و در يك كلام زيست در عالم ذهني نيستند. كمتر فكر مي‌كنند و بيشتر نگاه مي‌كنند و لمس مي‌نمايند. ارتباط كودكان روستا با شما از اين دو ابزار فراتر نخواهد رفت و اين را مي‌توانيد در برخوردهاي بدني خودتان با آنها هنگامه‌ي بازيها و يا سخنوري‌ها ببينيد. اين البته شايد نشان از همان تهي شدن زندگي روستايي از معنا دارد و از اين‌روست كه گوش(كه همانا نزديگتر است به قلب) كمتر به كار مي‌آيد و تمدن سماعي جايش را به تمدن بصري مي‌دهد. يعني زندگاني بيشتر مصري مي‌شود و اساطير و وراء محسوسات كمتر طرح شده و نقش كمتري هم در زندگي خواهند داشت.

هنگامي كه حقيقت با كتابت دريافته شود و ذكر بصري جايگزين ذكر سمعي مي‌شود خيالات شاعرانه‌ي اساطيري به قصص خشكي مبدل مي‌گردد و در اين ميان مي‌توان سقراط وار با طرح بحث از كليات كودكان را از دنيايشان جدا كرد و در آسمان ديگري سير داد؛ امري كه من تجربه‌ي جالبي از آن دارم.

حضور در عالم روستايي‌ها و علاوه‌ي آن ورود به دنباي كودكان دو مؤلفه‌‎ي اصلي هست كه بايست به عنوان اولين گام از سوي جهاديان‌فرهنگي رعايت گردد و البته اين گام اول شايد سخت‌ترين گام باشد.
برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: پنجشنبه پنجم شهریور 1388  نظر بدهید!

جنبش دانشجويي يا نرم‌افزاري

نوشته شده توسط محمد ع

اصلا لازم به تكرار نيست كه جنبش دانشجويي در بدنه‌ي مديريتي فعال است، اصلا احتياج به تذكر نيست كه احمدي‌نژاد و برخي وزرا و وكلا از بطن اين جنبشند و روزگاري كار تشكيلاتي اسلامي مي‌كرده‌اند...

همين‌طور احتياحجي نيست كه بگويم جنبش دانشجويي از لحاظ تئوري و نرم افزار تكان محسوسي نخورده و هنوز در طح "باقالي" به سر مي‌برد و اي بسا مشكلات امروز دولتي و مملكتي كه از همين بي‌سوادي نشأت گرفته  مي‌گيرد.

خب، تكليف دولت‌هاي آينده چيست؟ آيا بايد بر همين صراط و سبيل بي‌سوادي و بي‌دانشي پايدار بمانيم؟


چند دليل براي بي‌سواد ماندن جنبش دانشجويي متصور است::

اول) عدم توليد قابل توجه نرم‌افزار در كشور كه طبعا بر ماده خام مطالعه‌ي دانشجويي هم اثر مي‌گذارد و بديهي است كه با رويكرد "پاسخ به شبهات" نمي‌توان توليدي رقم زد و طرحي نو در انداخت گرچه نبايد از نظر دور داشت كه پاسخ به شبهات لازم است.

تبصره‌ي اول) اين رويكرد پاسخ‌دهي و دفع شبهه معلول فضاي كشور و بازي‌هاي سياسي بوده و شايد علماي ما در ريشه دواندن و تبديل آن به اولويت اول نقش تعيين كننده نداشته‌اند و مي‌شود تا حدي آن‌ها را تبرئه هم كرد.

دوم) بازي‌هاي سياسي و پياده نظامي براي احزب كه تئوري نمي‌خواهد!

خيلي تابلو است كه نان به نرخ روز خوري و طمع پست و مقام كه در برهه‌اي از زمان چشم افراد فعال دانشجويي را كور كرد نيازي به تئوري نداشت و وقتي اين افراد كه دغدغه‌مندترين افراد دانشگاهي بوده‌اند نيازي به توليد نبينند مشخص است كه بقيه صرفا سر در كتاب و يا گرم چيزهاي ديگر بوده‌اند فانظر...

سوم) بي حالي و سخنران زدگي و بي‌حالي هم براي خودش بساطي دارد...

كمتر پيش مي‌آيد كه كسي حاضر به هزينه كردن از خودش براي آينده كشور و اسلام و انقلاب و الخ باشد. خب! پرواضح است كه اين بي‌حالي نيروي محرك نيست و البته ترمز است...

در اين ميان سخنران‌زدگي و صرفا گوشِ افاضات سخنرانان معمول دانشگاه بودن هم مزيد بر علل است.


در چند سال اخير گروههايي (مثل علم و دين خودمان) با نظر به توليد و تفهيم و با چشم انداز در دست گرفتن قوا وارد ميدان مطالعاتي شدند و البته مكاتب مختلفي را هم آزمودند و بناي رويين نظام و غرب را نگاهي اجمالي كردند. خب اين احساس نياز و اين شور و همت جاي تقدير دارد اما مشخص است كه بررسي دقيق و موشكافانه‌ي مقولات كلي مثل علم و توليد علم و غيره نياز اساسي است اما خب نياز اوليه نيست.

منظور آنجاست كه نيازي نيست و نبايد اول تمام ريشه‌ي همه چيز را شناخت و بعد به عمل پرداخت. اي بسا نيازهاي مقطعي كه عدم رفعشان ما را با بحرانهاي قريب الوقوع روبرو مي‌كند و تعلل در اجرا و انجام بعضي اعمال كه تمام كشور را رو ب نابودي خواهد كرد.

پس نكته آنجاست كه بايد در كنار شناخت سطحي و اعتماد به گروه‌هايي كه شناخت سطحي از افكار و رويكردها دارند به موشكافي و واكاوي مسائل هم پرداخت.

اما نسبت تشكيلاتي كه اولويت خود را مسائل سياسي مي‌داند با اين مقوله يعني توليد علم چيست؟


برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: پنجشنبه پنجم شهریور 1388  نظر بدهید!

دكترين "آخي بي‌چاره" براي انتقال جهادي فرهنگ

نوشته شده توسط محمد ع
درس‌نامه‌ي جهادي/قسمت دوم
سر و كله زدن با بچه‌هايي كه تا حالا اصلا نشستن و گوش كردن را نياموخته‌اند و عمرشان را بيشتر به كشف كردن و جستجوگري پرداخته‌اند براي بچه‌هاي پايتخت نشين(يا شهر نشين و متمدن) اگر خيلي دشوار نباشد، قطعا راحت هم نيست. ديوار راست كاه كلي كجا و ميز و نيمكت‌هاي خط خطي كلاس درس متمدنين كجا. ناظم سختگير مدارس ما كجا و كفيل آموزگار بختياري كجا.

حالا توهم كنيد كه در يكي از روستاهاي كشور كه هنوز تمدن شهري آنجا نرسيده اما راك-سكس مرزهاي آنرا در نورديده؛ بناست به بچه هايي كه نه از كشورشان و نه از رسومشان و نه از آداب قومي‌شان چيزي نمي‌دانند "آداب ديني" و "كي به ما دست داده گوش داده" بياموزيد. خب اولين شعارمان اين است::

مي‌شود پس مي‌توانيم.


كار خيلي سخت‌تر و كمرشكن‌تر از آن است كه تصور مي‌شود، امثال شعارهاي مي‌شود-مي‌توانيم البته براي جايي خوب است كه برنامه بيست ساله و پنج‌ساله‌اش لا اقل چشم اندازي داشته باشد و منظره‌اي را تصوير كرده‌باشد اما در اين روستا تنها منظره‌ي قابل تصور شهر است.


شهر جاي بدي نيست؛ اما نمي‌تواند آينده‌ي يك روستا باشد. روستا ذاتا جايي‌ست با جمعيت كم و ارتباطات عميق كه روابط خانوادگي و عاطفي در آن مشهود باشد و سادگي و بي‌پيرايگي در آن موج بزند.


حس فرهنگ‌پروري و انسان‌دوستي با ديدن دست دلمه بسته‌ي پسرك روستايي و ياداغ پشت لب بچه‌اي ديگر از بين مي‌رود. نيروي محركه‌ي انتقال فرهنگ كه بر باد رفت مديريت جايگزين مي‌شود و تنبيه بدني و برخورد جسمي با كودكان روستا جايگزين شعارهاي زيبا مي‌شود و اينگونه است كه انتقال فرهنگ زوري شده و فرهنگ‌پرور به خودش اجازه خواهد داد كه كودكان را تهديد يا تنبيه كند و براي مستفرنگ شدن آنها از هر ابزراي كه به ذهنش مي‌رسد استفاده نمايد و البته مي‌داند كه به كسي نيز پاسخگو نخواهد بود.

گاهي هست كه آدم به حداقل‌ها راضي مي‌شود؛ مثلا كاش در ميانه‌ي اين برخوردها و اين انتقال سخت؛ كمي علوم روز هم استفاده مي‌شد تا مواجهه با طفلان، با روش‌هاي روان‌شناسانه صورت بگيرد. منتها وقتي بناست جهادي‌وار فرهنگ را منتقل كنيم؛ بديهي است كه ديگر فرصتي براي مطالعه و بررسي اين‌چنيني وجود نخواهد داشت. اين هرچه باشد از جنس جهاد نيست، و نمي‌دانم چرا به آن مي‌گويند جهادي...

هيچ مفري نيست، اساتيد فرهنگ‌پرور بايد ده روزي با بچه‌هاي دهاتي و نفهم سر كنند، اين عدم تحمل در كنار مشاهده‌ي بي‌نتيجه بودن كار سبب مي‌شود اداي جملاتي چنين بسيار عادي و معمول گردد كه:: كسي چه مي‌داند كه در اين بيغوله چه خبر است؟ يعني اگر مي‌دانستند كه دوره‌ي فرهنگي را كوتاه‌تر مي‌كردند، يعني كسي كه يك ساعت با اين جانورها سر و كله بزند خواهد دانست كه سر و كله زدن با اين‌ا ممكن نيست چه برسد به تحملشان آن‌هم نه يك روز و دو روز؛ ده روز! من مي‌خواهم بروم بيل بزنم... خواهش مي‌كنم!

دوست داشتن و مهر ورزيدن اول الاوايل شروط كار فرهنگي جهادي است. يعني اگر شما آن بچه‌ي روستايي را آنگونه كه هست نپذيري و همواره به دنبال تخيلاتت از بچه‌هاي آرام و رام بگردي قطعا پايان كارت به برخورد با كودكان مي‌انجامد. اما توسيع صدر و محبت به تمام ابناي بشر است كه شما را به همسازي و انبازي با كودكان روستا قادر مي‌سازد.

در اين ميان نقش هم‌ذات پنداري مي‌تواند جالب توجه باشد كه إن شاء در پست بعد راجع بآن فكر مي‌كنم!

برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: شنبه سی و یکم مرداد 1388  نظر بدهید!

اردوهاي استعماري و انتقال فرهنگ

نوشته شده توسط محمد ع
درس‌نامه‌ي جهادي/قسمت اول

معمولا به چیزی می‌گویند درس‌نامه که از رویش درس می‌‎دهند، اما این درس‌نامه، متن درس گرفتن است، متن، تاملی‌ست درباره‌ی اردوی جهادی؛ این قسمت اولش هست.

بإسمه

گیریم شما که در یک شهر نیمه متمدن زندگی می‌کنید، یک روز بار کنید و بروید به یک دهات؛ آن هم نه یک دهات نیمه‌شهری بلکه جایی که از بیخ و بن دهات باشد؛ و از مظاهر تکنولوژی و شهری‌نشینی و الخ در آن هیچ خبری نباشد. بیایید حدس بزنید در یک چنین مواجهه‌ای چه حالی می‌شوید و اول واکنش شما در این رویارویی چیست؟ به فرض برمی‌خورید به دو کودک الاغ‌سوار که نهایت تفریح‌شان دو ترکه بر الاغ نشستن و در زمین خاکی و سنگلاخی بازی کردن است. یا به فرض بر می‌خورید به کسی که از سرماخوردگی در بستر احتضار است یا زنانی را می‌بینید که رفتار دیگران با ایشان چون برده‌داران است یا مردانی را شهود می‌کنید که با بیل(البته بیل یک ابزار تکنولوژیک نیست) بر سر مسائل روزمره‌شان گفتمان می‌کنند. خب؛ واکنش شما چیست؟ شاید چیزی از جنس "آخی...بی‌چاره" یا عباراتی شبیه به این، و البته اگر کمی حس انسان دوستی و فرهنگ پروری در وجودتان باشد بلافاصله به فکر هم‌نوع دوستی می‌افتید و پایه می‌شوید این محرومان را فرهنگ و تمدن بیاموزانید و پـُـل انتقال ادب و فرهنگ و تمدن به این دهات دور افتاده و بکر شوید.

حالا اگر کمی علمی هم باشید؛ ویارتان می‌گیرد تا ریشه‌های این بی‌فرهنگی و بی‌تمدنی را در بیاورید و ببینید این مردم چرا بی‌فرهنگ هستند و اصل گیرشان کجا بوده؟ آیا بُعدشان و مسافت زیادشان با شهر و نقاط تمدن خیز زیاد بوده یا مشکل‌شان، مشکل فرهنگی بوده یا ایرادشان در کوچ‌نشینی بوده یا اعتقادات غلط‌شان مسبب بروز این وضع بوده یا... به هر حال نگاه علمی که همین‌جوری نمی‌شود! کسی که نگاه علمی دارد به هدف هم توجه می‌کند و در ناخودآگاهش نگاهی به آینده‌ی روستا هم دارد و در تخیلش و در متخیله‌اش(1)تصویری از آینده‌ی روستا ترسیم می‌کند و برنامه‌ای هم برای آن روزگار می‌ریزد، آخر حیف است طبیعت سرسبز و آب و هوایی چنین، اینقدر بی‌استفاده بیفتد و کسی که برای حظ از فضا آمده از دیدن "جومونگ !" محروم شود، باید این امکانات را فراهم نمود .این می‌شود نگاه مستشرقانه به مناطق نا‌متمدن، یعنی اگر یک شرق‌شناس در حدود دویست سال پیش به این کشور سفر می‌کرد و ظاهر جهان سومی ما را می‌‌دید شاید این‌طور نگاه‌مان می‌کرد و البته بعدش هم به فکر سواری بر خر مراد می‌افتاد و باقی داستان را خودتان حتما خوانده‌اید. اول برای ما عمران می‌آورند و استعمارمان می‌کنند بعد هم که برای بهره‌برداری هرچه بیشتر آدرس مراد و خرش را می‌گیرند و فرایند استعمار را کامل می‌کنند.

جهاد امر مقدسی‌ست .البته من نمی‌دانم جهاد دقیقا چیست اما خب بر حسب تعریفات و خاطرات و تجربیات می‌توانم حدس بزنم جهاد کردن یعنی در راه خدا کار کردن و از مراتب نفسانی گذشتن و الخ.

اما نمی‌دانم چرا اسم این اردوهای استعماری(2) را گذاشته‌ایم جهادی؟ قدیم‌ترها هر وقت که بحث جهاد می‌شد من و ایل و تبارم یاد اباعبدالله(علیه‌السلام) و قضایای کربلایی می‌افتادیم اما الآن که چندیست تجربه‌ی جهادی‌های رایج نصیبم شده، هر وقت می‌شنوم کسی می‌گوید جهاد، یاد جهادی می‌افتم و روستاهایی که خاطره‌شان هنوز تازه است. اما هنوز هم نمی‌دانم چرا به این اردوهای استعماری می‌گوییم جهادی؟

یک مشت دانشجو که شاید برخی‌شان هنوز بیل هم دست نگرفته‌اند و تا به حال با بیلچه‌ی باغبانی خاک گلدان را هم عوض نکرده‌اند، بلند می‌شوند و می‌روند تا استامبولی پر کنند و کنار دست اوستا بنا بایستند و کارگری کنند. بعضی‌شان فکر می‌کنند چقدر کار کرده‌اند و چقدر زحمت کشیده‌اند و چه خبر خودشان را هلاک کرده‌اند که از علی الصباح تا ظهر، صد و چهل پنجاه تا آجر بالا انداخته‌اند و برخی هم که کلا در توهم‌اند فکر می‌کنند با این کارگری‌ها چقدر مرد شده‌اند(3). حقیقتش من تجربه‌ی بیل زنی زیادی ندارم، البته شاید بیشتر از خیلی جهادی رفته‌ها بیل زده باشم اما خب قطعا زیاد نیست؛ اما چیزی که بهانه‌ی نوشتن این مطلب شد بحث جهادی-فرهنگی است و اینکه آیا کسی مثل من می‌تواند فرهنگ روستا را دست‌کاری کند و اصلا آیا فرهنگ با دستورالعمل‌هایی که به ستاد فرهنگی اردوهای جهادی می‌دهند قابل تغییر است و آیا در جهت مطلوب پیشرفت می‌کند و اصلا آیا فرهنگ جهت مطلوب دارد؟ و اگر دارد این جهت برای چه‌کسی مطلوب است؟ برای مستعمَر یا مستعمِر؟ چند تصور نادرست در باب فرهنگی‌های اردوهای جهادی رایج است؛

اول اینکه کسانی‌که از اصول دین خودشان هم چیز زیادی نمی‌دانند و اصلا از فرهنگ هیچ اطلاعی ندارند بناست بروند و فرهنگ جایی را از مرتبه‌ای که شاید سالها در آن متوقف بوده، به رتبه‌ای بالاتر بیاورد. یعنی کسانی که اصلا از معنای فرهنگ نپرسیده‌اند و عمراً درباره‌ی چگونه دست‌کاری کردن فرهنگ نمی‌دانند بناست بروند و "فرت!" فرهنگ را ارتقاء دهند.

اگر مساله فقط بر سر شناخت فرهنگ یک خطه و شناسایی بافت فرهنگی آنجا بود اصلا غمی نبود. می‌شد یک عده از متخصصین و معتمدین و دانشجویان و طلاب را فرستاد و فرهنگ جایی را شناسایی کرد و اصلا می‌شد چندتایی مستشرق از خارج آورد و به روستاها فرستاد و ته و توی فرهنگ آنها را کشف نمود یا می‌شد یک نمونه‌ی بارز از فرهنگ آن‌جا را آورد و در آزمایشگاه انواع آزمایشات بیولوجیک تا تست هوش و گوش را رویش انجام داد و امهات مسائل آن روستا اعم از کمبود عناصر خوراکی تا زاویه‌ی تابش آفتاب یا لجن لای دندان و اثرات مخدرات را درآورد. اما مساله اصلا این نیست که باید فرهنگ جایی را بشناسیم؛ بلکه مشکل آنجاست که بنا داریم این فرهنگ را "ترقی" دهیم.

"اختلاط فرهنگی" لفظ رایجی‌ست، نمونه‌ی اختلاط فرهنگی در روستاهای ما همان هجوم فیلم‌های آنچنانی و LCD و DVD است. می‌خواهید ببینید فرهنگ چگونه مختلط می‌شود؟ به لباس‌های محلی نگاه کنید؟ نقش چوقاي لری(من درباره‌ی رگ و ریشه‌ی خودم حرف می‌زنم) چیزی شبیه به کلیدهای پیانوست(البته پله‌اي). اما اینکه آن نقش چه بوده، و چرا نقش لباس شده بر ما معلوم نیست؛ تنها چیزی که الآن از لباس محلی لری باقی مانده است؛ قیمت بالای یک سِت کامل آن است که در اولین نگاه بیننده و خریدار را مسحور می‌کند. بعد از آن هم البته کارکردهای آن لباس مثل گرمي/خنکی و نم‌گیری است که مورد توجه است و اینکه چرا این منطقه لباسش با الباقی مناطق فرق دارد مطرح نیست و اگر از کسی که خریدار لباس است بپرسی::

چرا داری برای یک ست کامل سی هزار تومان پیاده می‌شوی؟

و اصلا مگر این لباس چه فرقی با لباسهای دیگر دارد؟

یا مساله را به تفاوت سلیقه‌ی لرها و کردها و آذری‌ها و ترکمن‌ها بر می‌گرداند یا به شرایط طبیعی مناطق اشاره می‌کند و اصلا توجه ندارد که این نقش کلیدهای پیانو؛ پشت لباس لری چه کار می‌کند و ریشه در کجای فرهنگ چند صد ساله‌ی لری دارد و اصلا چرا تنبان لری(دبيت) از کردی گشادتر است و چرا مدل اصفهانی‌اش گشادترین؟

اگر کسی باهوش باشد و حواسش به مطلب بوده باشد الآن باید بپرسد که این مطالب چه دخلی به اختلاط فرهنگی دارد و نقش LCD این وسط چرا گم و گور شد؟

تمام تمرکز من هم اتفاقا همینجا بود و برای همین بود که اینقدر صغری و کبری بافتم؛

 اختلاط فرهنگی وجود دارد؛ یعنی فرهنگ روستاهای ما مخلوطی است نا معلوم! هنوز هم تمام روستاهای ما نمی‌توانند برنامه‌های تلویزیونی ایران را مشاهده کنند اما بسیاری‌شان هم‌الآن ماهواره و DVD-VCD Player دارند و از این طریق سادگی روستاییی‌شان با ورود به ساحت نفسانیات تغییر می‌یابد. قطعا تمام روستاهای ما، محیط‌های نفسانی نیستند؛ اما واضح است که غلبه‌ی ظاهر امور بر باطن آن‌ها چقدر در محیط شهری و روستایی ما بارز و واضح است.

این غلبه‌ی ظاهر بر باطن یعنی همان فاصله گرفتن عمل از ریشه‌های فکری و علم. یعنی بی معنی شدن حرکات. یعنی چوب بازی را به انتقام کشی تبدیل کردن و پای همدیگر را شکستن.

وقتی که همراه دوستان عزیز تهران-که انصافا به صفایشان کمتر آدمی را دیده بودم- به یکی از دهات چهارمحال رفتیم، چوب بازی را اینطور دریافتیم که گویا نوعی انتقام کشی است. یعنی با چوب در عروسی‌ها و وقت شادی پای همدیگر را نشانه می‌گیرند و قلم می‌کنند و بعد هم به هم می‌خندند.

هیچکدام‌مان هم فکر نمی‌کردیم که این صورت ظاهری آیا هرگز معنایی هم داشته؟ و آیا چوب بازی همیشه صرف وحشی‌گری کنترل شده و یا انتقام گیری بوده یا نه؛ اصلا هیچ‌یک فکر نمی‌کردیم که اگر پشت سر این بازی و لهو ظاهری، باطنی نبود، آیا ماندگاری پیدا می‌کرد؟ و کسانی که در شادی‌شان این‌طور به یکدیگر صدمه می‌زنند آیا در خشم و غم، نباید همدیگر را بدرند؟ پس چرا در میان آنها و در غیر عروسی‌ها چوب بازی رایج نیست؟

تلویزیون و رسانه‌های آن‌چنانی، زندگی روستایی را از معنا تهی کرده و صورت ظاهری آن را برجا گذاشته است و از این رو اختلاط فرهنگی در روستا بارز و آشکارتر از شهر است که:: روستا سادگی ظاهری دارد اما شهر در ظاهر هم به امری پیچیده(Complex) بدل شده و درک بی‌بنیان بودن حرکات و رفتارها، به سادگی فهم بی معنایی در روستا نیست، چرا که ما خود ساکن شهریم و در عادات خود سکونت داریم...

و این آینده‌ی روستاهایی‌ست که بناست من و امثال من به آنجا فرهنگ ببریم.


 1-  در قوه‌ی خیال اشیاء را کانه صورت ظاهری‌شان تصور می‌کنیم اما در متخیله کمی دست کاری هم قاطی صورت مضاف به ذهن می‌شود.

2-استعمار یعنی همین، یعنی عمران کردن! آباد کردن و الخ.

3- این شبیه تجربه‌ی زایج از سربازی است. حتما دیده‌اید که برخی پدر و مادرها می‌گویند بچه برو سربازی مرد میشی؛ یا زن بگیر مرد میشی(یا درست میشی!) البته نمی‌توان انکار کرد که سختی دیدن و سختی کشیدن رفتار آدمیزاد را تغییر می‌دهد و احساسات صرف را تعدیل می‌کند.

مطلب در برنا نيوز

برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  نظر بدهید!

تيتر كاسب‏كارانه و فعاليت جانب‏دارانه‏ي يك رسانه

نوشته شده توسط محمد ع

تيتري كه ديروز خبرگزاري فارس و البته الباقي رسانه‌هاي اين طرفي را شوكه كرد چه بود؟ ببينيد: در پي ابلاغ حكم حكومتي رهبر معظم انقلاب / معاونت اولي مشايي فاقد اعتبار شرعي و قانوني است.
البته اين اقدام از سايتي كه همواره تندترين دفاعيات و خشن‌ترين كوبش‌ها را نسبت به منتقدين دولت و معاندين داشته عجيب بود و شايد حق به جانب كساني باشد كه از اين اقدام رجانيوز ذوق مرگ شده اند اما براي اهل دقت پر واضح است كه اين تيتر دل‌خوش كنكي بيش نيست و البته از سايت حامي دولت بيش از اين هم نبايد انتظار داشت.
همه مي‌دانند كه در صورت عدم التزام به فرمان رهبري و نپذيرفتن حكم ولايي يا حكم ثانويه اين رئيس جمهور است كه نامشروع مي‌شود نه منتصب وي و اصلا نزاع بر سر مشائيِ خوب يا مشائيِ بد نيست. اصلا دعوا بر سر اين نيست كه مشائي معاون اول باشد يا مشاور دولت يا وزير يا يك كارمند جزء در وزارت كشور يا شهرداري. نزاع آنجاست كه ولايت پذيري و التزام عملي به اصل مترقي ولايت فقيه اصل الاصول تنفيذ و تحليف شخص منتخب براي احراز پست رياست جمهوري‌ست.
سايت رجانيوز و خبرگزاري‌هاي ذوق‌مرگ شده بدانند كه نبايد با يك مويز گرمي‌‎شان كند و براي سايت حامي دولت با تيتر جانبدارانه و كاسب‌كارانه‌اش هورا بكشند بلكه بايد بر اين نكته تامل كنند كه سايت حامي دولت وسط دعوا در حال نرخ تعيين كردن است و دارد موضع منازعه را به مسائلي كوچك تقليل مي‌دهد.
مردم آگاه و دانشجويان بيدار ما البته مي‌دانند كه عدم التزام به ولايت دولت را از مشروعيت خواهد انداخت و چنانچه رهبري حكمي مبني بر كنار گذاشتن مشائي از معاونت رئيس جمهور داده باشند آن امر لازم الاتباع خواهد بود و در صورت عدم تمكين دولت و يا مقاومت شخص رئيس جمهور در برابر اين فرمان، بايد راهكارهاي قانوني براي تصحيح دولت سريعا عملياتي گردد. البته همه‌ي اينها در صورتي‌ست كه طي اعلامي رسمي بر افراد ذيربط مشخص گردد كه اين نظر شخص رهبري‌ست، و نه صرفا از طريق خبرگزاري‌ها يا روزنامه‌ها.

سايت رجانيوز هم بايد موضع خود را در قبال ولايت پذيري مشخص كند و صراحتا اعلام نمايد در صورتي كه اثبات گردد حكم رهبري بر كنار رفتن مشائي بوده چگونه برخوردي را پيشه خواهد نمود.

والسلام


برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: پنجشنبه یکم مرداد 1388  نظر بدهید!

از دولت هري پاتري تا دولت كريمه

نوشته شده توسط محمد ع

اسفنديار رحيم‏مشائي، اولين بدترين انتخاب دولت دهم نبود! اصلا انتخابهاي دولت دهم هنوز شروع نشده چرا كه اصلا هنوز دولت دهم شروع نشده!

مشائي كه وارد گود شد بوق‏هايمان را به صدا در آورديم تا بلكه محمود سر عقل بيايد و اسفنديار را به آتش قهر ملت نسوزاند... اما كو گوش شنوا!

اما بنده چند تا تحليل آب‏دوغ‏خياري از اوضاع مي‏كنم كه براي شنيدن بد نيست. مي‏توانيد به هر بند به عنوان يك گزينه نگاه كنيد و يا از بين آنها گزينه‏ي صحيح‏تر را انتخاب بفرمائيد!

اول) بعد از علني شدن نظر رهبر انقلاب درباره‏ي مشائي اوضاع چندان بر وفق مراد نخواهد بود. احمدي‏نژاد بازي جديدي راه انداخته كه قطعا تمام فضاي رسانه‏اي را تحت تاثير قرار خواهد داد. كانون توجهات اين‏بار محمود و اسفنديار خواهند بود نه ميرحسين و هاشمي و الخ!

در اين بازي جديد مشائي تا نزديكي تنفيذ و تحليف دولت دهم برجاي خواهد بود و البته احمدي‏نژاد كماكان از نامه‏ي رهبري اظهار بي‏اطلاعي خواهد كرد. پس از آنكه آبها از آسياب افتاد و دولت دهم به ظهور[!] رسيد، مشائي عزل و احتمالا كردان معاون اول خواهد شد.

اين سناريو البته با خرج از رهبري صورت مي‏گيرد و بايد تذكر داد كه ثمره‏اش تنها تغيير دادن فضاي رسانه‏اي خواهد بود و البته مشخص است كه اين هزينه در برابر آن عايدي خيلي زياد است.

دوم) اسفنديار استعفا مي‏كند و اين البته اصلا امر ميمون و مباركي نيست. چرا كه به جاي آنكه محمود امر رهبري را اطاعت كرده باشد گزينه‏ي منتخب وي پا پس كشيده و اين يعني ولايت پذيري محمود بي ولايت پذيري.

سوم) مشائي با وعده‏ي ظهور قريب الوقوع آقا امام زمان(عج) احمدي‏نژاد را در صحنه نگه مي‏دارد و از آنجا كه صحنه‏ها اغلب بدآموي دارند و صحنه اصلا جاي خوبي نيست و همه جاي آدمي كه در صحنه است معلوم مي‏شود(البته فقط در بعضي صحنه‏ها) همه‏ي 40 ميليون آدمي كه 22خرداد پاي صندوق‏هاي راي آمدند سوراخ‏هاي دولت را مي‏بينند و نهايتا شعار احمدي نژاد راجع به 40ميليون منتقد بصورت 40ميليون مخالف در صحنه‏ي جامعه متبلور مي‏شود.

چهارم) احمدي‏نژاد اسفنديار را از معاونت اولي بركنار مي‏كند و البته آسيب‏هاي اين عدم تمكين را باقي مي‏گذارد و به اين ترتيب به ديگران نشان مي‏دهد كه فشار رهبري مانع اوست و الا...

خب، اين هم از چند گزينه؛

خوب يادم هست كه برخي اوقات گفته مي‏شد دولت نهم دولتي فرديدي است، اين را سروش مي‏گفت(گمانم). بعدها روزنامه‏ي رسي دولت اقبال خاصي به فرديد و فرديديون نشان داد و البته از پديدارشناسي تا هيدگر هم مقبول آن روزنامه شد.

در گام بعد برداشت اول(نشريه‏ي مركز مطالعات و بررسي‏هاي استراتژيك نهاد رياست جمهوري) هم نشريه‏اي فرديدي از آب در آمد و اين سخن را به واقع نزديك‏تر كرد.


اما نظر بنده الحال اين است كه اين دولت نسخه‏ي فشرده‏ي دولت كريمه، دولتي فرديدي يا از اين دست نيست. الحال دولت نهم يك دولت هري‏پاتري‏ست.
 يعني نه تنها از فكر و ذكر و ولايت پذيري معارف است بل دلخوش به نواب خاصه‏اي چون جناب مشائي‏ست تا دولت كذا را از تاريكي جاهليت به امام عصر(روحي له الفداه) نجات دهد و البته در اين راه از تنها چيزي كه مدد نمي‏گيرد خود حضرت است.

بايد ايستاد و ديد.

برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: چهارشنبه سی و یکم تیر 1388  نظر بدهید!

تریبون‏های دانشجویی و مناظره‏های خیابانی

نوشته شده توسط محمد ع

شبکه‏ی سوم سیما برنامه‏ای دارد به نام منطقه‏ی آزاد. در این برنامه یک تریبون در دانشگاه برقرار می‏کنند و بچهَ‏های دانشجو پشت تریبون می‏روند و دل تنگ و گشادشان را خالی می‏کنند.

یکی دو روز پیش(که البته فرقی نمی‏کند که یک باشد یا دو) به همت بچه‏ها این تریبون در دانشگاه برپا شد و فضای باز سیاسی! مطبوعاتی رقم خورد و همه‏ی مشکلات مملکت حل شد.

بنده که نه اهل های و جنجال تریبونی هستم و نه اهل کتک خوردن صرفا بعد از پایان امتحانم رفتم و کناری از برنامه گوشه‏ای اختیار کردم و نشستم. اما امان از این قیافه‏ی منفی و امان از بخت بلند.

دوربین حاشیه پرداز برنامه تا نزدیک بنده آمد و رفیق شفیقمان آقا بهمن هم که در مجاورت ما نشسته بود نطقی کرد و بعد برای اینکه دوربین حاشیه پرداز از من منصرف شده بود و انگار اصلا هم قصد صحبت با من را نداشت به یکبار بهمن به صدا در آمد که های! این رو هم بگیرید. البته در آن ردیف من نفر آخر بودم و دقیقا انگار قصد داشتند که از من فیلمی نگیرند که البت شاید هم بخاطر ریش بود. الله اعلم.

بگذریم. دوربین زوم کرد روی ما و مصاحبه کننده میکروفون را آورد و گفت ایراد بگیر از برنامه. من هم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم برنامه تان زیادی آزاد است و هر که هر چه می خواهد می گوید و هر آماری بخواهد می دهد و کسی هم نیست که آنالیزی ارنجی چیزی بکند. صرفا شما هم انگار میخواهید اینطور باشد که برنامه را اینگونه برگزار میکنید و بهتر است که اصلا اینقدر آزاد نباشد که از اسارت بدتر است.

گفتم میگویند دولت دروغ پرداز است. چه کسی تا حال یک سند مکتوب از دروغ پردازی دولت رو کرده؟ سند کجاست؟ ادعا که زیاد است اما سند کو؟

یکدفعه یکی از دوستانی که بچه ی جهادی است و سابقه ی آشنایی هم داریم در آمد و گفت آمار ثبت و اجرای اختراعات دروغ است با سند و مدرک!

تا آمدم جوا بدهم و حرفی بزنم بلوایی شد و دوربین رفت و خلاصه خودی گل را زد و تمام. البته بعدا جویای قضیه آمار شدم که گویا در تبلیغات گفته بودند ثبت و اجرای اختراعات حدودا پنج برابر شده که باید آمارش را از جایی بگیریم که بدانیم صحیح است و بعد بیاییم بگوییم آمار دولت دروغ است و گویا آن دوست عزیزمان آماری نداشته صرفا می گفته عقلا محال است!

دیشب یک مناظره ی خیابانی داشتیم که من خیلی دوست دارم!

اولش که نمیدانستیم طرفمان کیست. علیرغم اینکه در خیلی موارد اختلاف داشتیم اما بحث خوبی بود. گفتم نسبت مهندس موسوی با آقای تاجزاده چیست؟ گفتن به عنوان یک شهروند با او نسبت دارد. گفتم نسبت آقای تاجزاده با آغاجری چیست وقتی سخنان او را تایید می کند؟ گفتند که اگر قانون حکمی می کند بیایید و او را بگیرید و ببندید. گفتم خب پس وقتی علما متفقا اعلام کنند آقای آغاجری و هرکه چنین سخنانی بگوید مهدور الدم است شما حرفی با علما ندارید؟ گفتند خب فصل الخطاب رهبری است. گفتم بلی ولی اگر من به حکم مرجعم عمل کنم و چند نفری برویم حکم اعدام انقلابی جناب آغاجری و تاجزاده را اجرا کنیم بلا اشکال است. صرفا میگیرند و حدمان میزنند و تعزیر میکنند و دیه می گیریند و زندانی می برند ولی چون همه معاونیم و آمریت ندارد اعداممان نمیکنند. گفتند شما مختارید هر چه میخواهید بکنید!

گفتم پس این حرف مهندس چیست که میگوید آمده ام تا نتظرات علما را در جامعه پیاده کنم؟ گفتند بگذارید جواب بدهم. گفتم امر بفرمایید؛ گفتند اینطور نگویید که خنده ام میگیرد. گفتم : خب امر بفرمایید. گفتند ادامه ی بحث باشد تا فردا.

بنده البته بحث را اینطور جمع بندی کردم که این سخن جناب موسوی یا عوام فریبی است و یا سفاهت. و البته ایشان تایید کردند که بلی تمام گروهها اینطورند و عوام فریبی میکنند، این هم یکی اش. عرض کردم: اما اشتراک نظر ما آنجاست که مهندس موسوی عوام فریبی و دروغگویی کرده بقیه را باید بحث کنیم...

این یک مدل مناظره بود. البته بنده نمیدانم اگر چند نفر با معاونت هم کسی را بکشند (اعدامشان نمیکنند، میدانم مگر تیتر جرم یکی با بقیه فرق کند.) چه بلایی بر سرشان می آید اما به هر رو این بحث بحث جالبی بود.

بحثهای اینچنینی در دانشگاه و غیره آدم را از وادی فکر دور میکند و به آدم میفهماند که جدا تفکر برانگیز ترین مساله این است که ما تفکر نمیکنیم.

امشب مناظره ی محمود و میر است. به میر گفته اند محمود را مسخره کن تا میتوانی. باید ماند و دید. برخی دوستان امروز را برای پیروزی محمود روزه گرفتند. اجرشان محفوظ و سعیشان مشکور ان شاء الله. شما هم دعا کنید که عاقبتمان ختم به خیر بشود. یا علی مددی

برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  نظر بدهید!

چرا نشت نشا موجب درس نخوانی میشود؟

نوشته شده توسط محمد ع


آقا رضای امیرخانی لطف کردند و خزعبلاتی را که راجع به یک اردوی دانشجویی و لزوم تدریس معرفت شناسی مقدماتی در اردوهای دانشجویی نوشته بودم در سایتشان لینک کردند، دستشان بی درد.
اما از آنجا که حضرت ایشان مطلب را ذیل "آنچه در وب درباره ی نشت نشا نوشته اند" آورده بود؛ خواستم یک مطلب قابل تر قلمی-یا شاید کی‏بردی-کنم که حاصلش شده آنچه می‏خوانید.
همین.

ادامه‏ی مطلب

برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: سه شنبه هجدهم فروردین 1388  نظر بدهید!

شهر فضايي از آن خداست!

نوشته شده توسط محمد ع

يادم هست كه در عهد صغار، تلويزيون سريالي كارتوني پخش ميكرد كه گويا اسمش شهر فضايي بود، ابتداي پخش با صداي نصر الله مدقالچي جمله اي گفته ميشد كه هنوز در ذهن من مانده است::

هر آنچه در آسمانها و زمين است از آن خداست...

البته جاي تقدير و تشكر از مديران سيما براي پخش منزلي از منازل دنياي مدرن آينده و سست كردن اعتقادات ماوراء الطبيعي كودكان و نيز پخش يك آيه از قرآن در ابتداي اين فرايند محفوظ. اما آنچه ميخواهم به آن بپردازم نه شهر فضايي است و نه اژدها سواري و نه تاثير كارتون بر كودكان؛ موضوع امروز ما چيز ديگريست.

با دوستانِ جاني، به سفري رفته بوديم، عقيدتي سياسي. از آن سفرها كه در mode عقيدتي، شايد طرح ولايت نمونه ي مثالي اش باشد. عرض ميكردم... مسائلي در اين اردو طرح و مورد بحث و تدريس قرار گرفت كه الحق از نظر موضوع بسيار عالي و از نظر مدرس نيمه عالي(!) و از نظر مواد و مفاد خوب بود.

اما آنچه مرا مجبور كرده كه بنويسم اين خوبها و عاليها نبود بلكه عدم توجه به پيش نيازها و نقص نگرش ديني بود! نه به اين معنا كه مدرسين كافر بودند؛ يا مواد درسي عين كفر و شرك بود و يا اينكه مستمعين كافر بودند؛ نه! بلكه باين معنا كه مفهوم معرفت ديني براي مستمعين و بچه ها روشن نبود و اصلا نميدانستند نسبت علوم طبيعي و يا انساني(مثلا مديريت استراتژيك يا روش تحليل سياسي) با دين و ايمان و الخ چيست. و البته يك سوال پر تيراژ كه در اردو براي بچه ها پيش آمد اين بود: اسلام نظام مديريتي و سياسي ندارد؟

من الحال در مقام پاسخ به اين سوال نيستم و قصد پاسخ دادن به آنرا هم ندارم كه اين بحث ها را مي بايد ذيل بحث توليد علم پيگيري كرد و جامعيت دين. اما با فرض اينكه اسلام چنين نظاماتي داشته باشد و هم در سياست نظر داشته باشد و هم مديريت و ... به نظر شما چگونه بايد به اين سوالات پاسخ داده ميشد؟

البته اين اردو يك اردوي مقدماتي براي شناختي اجمالي از اوضاع ملك و مملكت بود و جايي براي مباحث اپیستمولوژیک در آن نيست؛ من هم موافقم كه تدريس شناخت شناسي و معرفت شناسي در چنين اردوهايي شايد يك عمل احمقانه و مضحك باشد، اما اينكه جايگاه هر يك از اين علوم و معارف را بايست به شركت كنندگان فهماند و بآنها گفت كه نسبت و جايگاه دين در نسبت و جايگاه مثلا تحليل سياسي كجاست؟ اينكه چه چيزي يقيني است و مديريت استراتژيك در درجه اي بسيار نازل از علوم و معارف است را بايد به او گفت و بعد در مورد اينكه چرا از اين روشها استفاده ميكنيم او را توجيه كرد و بعد روش را به او آموخت.

قبل تر شاهد بودم كه كتاب نشت نشاي رضا اميرخاني باعث درس نخواندن دوستان دانشجو(و البته خود بنده) ميشد و البته اين روند همچنان هم ادامه دارد. اين امر نيز معلول همين كوتاه بيني و نداشتن نگرش صحيح است. مثلا شما مدام در گوش ملت شهيد پرور ميخوانيد كه علم سكولار است و سكولاريزم كفر و شرك است و اومانيسم مثلا علت موجبه ي علوم شده؛ خوب است و گاهي هم لازم. در كنارش بايد به او بفهمانيد كه اين كفر و شرك و الخ؛ اگر بدست مومن مسلم باشد چندان هم كافر كيشانه نخواهد ماند و قابلت تطور و تغيير و انقلاب دارد. بايد در كنار آن نگرش سلبي و نفي مطلق علوم سكولار(حالا دانشهاي سكولار) انگيزه ي آموزش دروس دانشگاهي را نيز در دستور كار بگذاريد. اين ميشود حد اقلي از فهم و شعور براي برنامه ريزي در مورد اردوهايي چنين(البته از اين عبارت قصدم توهين نيست بلكه مشخص كردن كف قضيه است).

اين حد اقل را صدا و سيماي زمان لاريجاني نيز به كار مي بسته. يعني اگر با پخش كارتوني چنان، كه در آن مظاهر تكنولوژي آينده تصوير ميشود و امام زمان نهايتا(اگر در وجودش تشكيك نشود)بايد يك اژدها سوار باشد و غيره؛ لا اقل در ابتداي كارتون گفته ميشود كه آنچه در آسمان و زمين است از آن خداست و نه تكنولوژي و نه انسان و نه هر چيز ديگر.

زياده گزاف است؛ والسلام


بعد التحرير:

بنده در اردوهاي زيادي شركت كرده ام؛ از طرف هر جا كه خواهي! مشكل اينجاست كه برخي در نفي غرب چنان ميكوشند كه بچه ها درس نميخوانند و فلسفه، عمومي و مبتذل؛ و مسائل دشوار و پيچيده در حد صحبتهاي خاله زنكي تقليل پيدا ميكند و در اذهان مستمعين نقش ميگيرد؛ و برخي هم در اثبات آن چنان ميكوشند كه جايي براي خدا و امام حاضر باقي نمي ماند. كم كمك بايد به سمت موضع تعادل رفت و شايد تبيين مرزها اولين گام آن باشد.

در اين نوشتار نظري به دعواي گروه هاي فكري بر سر توليد علم نداشته ام؛ كما اينكه عليرغم پذيرش نظر حضرت علامه جوادي، علم سكولار را هم به كار برده ام. اين نه به سبب تغيير موضع بنده بل به جهت راحت خوان(!) شدن مطلب بوده.


برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  نظر بدهید!

خلاصی از او ممکن نیست/مطلوب هم نیست

نوشته شده توسط محمد ع

به امر یکی از دوستان خواستم متن فیلمی بنویسم؛ مدتها پیش یعنی درست در زمانی که بیشتر فیلم می دیدم در مورد فیلم ها هم میتونستم صحبت کنم و تاریخچه رو کنم و الخ؛ اما مدتها میگذرد که فیلم تاززه ای که به درد سخن گفتن بخورد نیافتم.

از قضا نوشتن در یک مطبوعه ی دانشجویی که یک مشت دانشجوی فنی و مهندسی و علوم پایه هم بناست آنرا بخوانند نباید فردیدی باشد چرا که یا به سبب سبکی نوشتار سخن فردید از دست میرود و یا به سبب سنگینی نوشتار همه فهم نبوده و باز مطلب از دست خواهد رفت.

پس بنا کردم به نوشتن متنی پیشا فردیدی از خودم! اما نشد... یعنی کسی که با فردید آشنایی پیدا میکند اگر بخواهد به قبل برود و متنی مثلا به سیاق شهید بزرگوار مطهری بنویسد شدنی نیست.

یعنی آنقدر ذیل یک کلمه آدم میخواهد توضیح و تفصیل بدهد که مثلا دکارت چه کرده و این عیارت کوگیتو یعنی چه و اصلا این خود بنیادی و عقل بالملکه و عقل ...

یعنی اصلا نتوانستم از او فرار کنم. یعنی توانستم اما این فرار که فرار نشد؛ دوباره برگشتم و دوباره از او گریختم؛ حاصل متن کج و معوجی شد که حالا در ادامه می آورم؛ ملغمه ای از مزخرفات که ممکن است سبکش برایتان جالب باشد البته مطالب نسبتا فردیدی هم داردِ گفتم که در نوسان است!!

به هر حال حد اقل بیست و سه ایراد فردیدی بر این مطلب دارم اما الحال حوصله ی تقریظ و تحشیه اش را ندارم؛ شاید بعدتر...

::و اما مطلب مذکور::

برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  نظر بدهید!

ممکن الخطا بودن فقها یا تشکیک در مبانی شیعه؟-قسمت آخر+2 در پاسخ به کامنتهای جناب آرمان

نوشته شده توسط محمد ع
جناب آرمان بصورت مجمل مجددا سری جوابهایی ارسال فرموده اند و به دفاع از گفته هایشان پرداخته اند؛
بنده طبق مرام! آنها را منتشر میکنم تا بلکه ایشان دست از شانتاژ برداشته و بجای سخن پراکنی بگذارند بنده به کارهایم برسم!!(این آخری ها كه گفتم شوخی بود یا جدی؟)
برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: شنبه بیستم مهر 1387  نظر بدهید!

به شهر بر مي گرديم...

نوشته شده توسط محمد ع
يك هفته اي بود كه به خودمان وعده ي ديدار رهبري را داده بودم و چند هفته اي هم بود كه پيگير گرفتن كارت و رد شدن اسم آنهم از چند جا!! بوديم تا بلكه از يكي يك كارتي به ما برسد و با آن بتوانيم برويم ديدار آقا!

چند قسمت از نمايشنامه اي را كه امشب و امروز عصر بصورت رئال بازي كردم!! و دوستان هم بازي كردند! نوشته ام؛
خواندنش خالي از لطف نيست
برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: دوشنبه هشتم مهر 1387  نظر بدهید!

کامنتهای منتشر نشده جناب آرمان قسمت آخر+1!

نوشته شده توسط محمد ع
باز هم جناب آرمان تشریف آوردند و به بنده پاسخهایی دادند؛
بنده چون امروز خیلی بی کار بودم و غیر از رفتن راهپیمایی مشغولیتی نداشتم فی الحال پاسخ میدهم؛

البته میدانم دوستان زیاد به این مطلب سر نمیزنند؛
چون یک کنتور جداگانه برای این مطلب گذاشته ام...
اما به هر حال برای احترام به ایشون و ذات بحث هم که شده این قسمت را هم منتشر میکنم؛

اگر باز هم بینند پایین بود صحبت را خصوصی میکنم یا تمهید دیگری می اندیشم...
برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: جمعه پنجم مهر 1387  نظر بدهید!

کامنتهای منتشر نشده جناب آرمان-قسمت ... آخر!

نوشته شده توسط محمد ع
  خب؛
باز هم اضافه شد!

این نسخه دیگر آپدیت آخر است و بعد از این هنوز کامنت منتشر نشده ی دیگری ندارم؛

از دیروز به امروز هم یک سری بندها اضافه شده که مطالعه اش خالی از لطف نیست؛
در این بحث به آزادیهای وبلاگی و حدود تشکیلات و نظرات عرفانی و برهانی و قرآنی و خلاصه ... پرداخته ام؛
بیراه نیست اگر گفته باشم این پست مجملی است از همه ی آنچه ممکن است درباره اش بنویسم

بخوانید خالی از لطف نیست؛
فقط با اجازه ی جناب آرمان ادعیه و آیاتش را حذف کردم!!

برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: چهارشنبه سوم مهر 1387  نظر بدهید!

پست های منتشر نشده جناب آرمان-قسمت دوم

نوشته شده توسط محمد ع
علیرغم اینکه خیلی مبسوط تر از اینها میخواستم جوا بدم؛
یعنی دوست میداشتم که در باب روش اجتهادی امام و مساله اجتهاد در برابر نص و حجیت کشف و ارزش آن در اجتهاد+نظر امام درباره کشف و خواب و وارد مطالب جدایی بنویسم؛ اما خب شاید این کامنت جناب آرمان شروع همه ی این بحث ها باشد.

گمانم این پست شامل سه کامنت باشد؛
بخوانید بد نیست؛

ادامه مطلب
برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: چهارشنبه سوم مهر 1387  نظر بدهید!

پستهای منتشر نشده ی جناب آرمان!-قسمت اول

نوشته شده توسط محمد ع

در پست قبل به شرح ما وقع در باب یادداشت های جناب آرمان پرداختم؛
عرض کردم که بنده ایشون رو دعوت به مناظره کتبی کردم تا مجبور نباشم یا سیستم نظر سنجی را محدود کنم و انتشار نظرات را منوط  به تایید خودم کنم؛ و هم فرصت بیشتری داشته باشم تا به کارهای دیگرم هم برسم؛
اما ایشون علیرغم پیشنهاد بی غرض بنده باز پست گذاشتند؛
البته بنده پست ایشون رو حذف و پیشنهاد رو تکرار کردم گرچه یک کپی از یادداشتهای آخر ایشون رو نگه داشتم و الحال با پاسخ منتشر میکنم؛

ادامه مطلب...

برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  نظر بدهید!

پدیده ای کامنتی به نام آرمان!!

نوشته شده توسط محمد ع
  چندیست که در سیستم یادداشت نگار وبلاگهایی که با آنها سر و کار دارم شخصی شروع به مباحثه با حقیر کرده(به پیشنهاد خودم).
اما بعد از گذشت نزدیک به یک هفته تمام فعالیتهای وبلاگ در اثر مشغول شدن ذهن اینجانب به یادداشتهای ایشون و عدم انسجام در بحث؛ تصمیم بر آن گرفتم که بحث رو به صورت نامه ای ادامه دهم تا هم وقت بیشتری برای گذاشتن پستهای خودم داشته باشم؛
و هم اینکه حق مطلب در پاسخ کامنت ها ادا بشود؛
در عین حال ایشون بلا فاصله پس از روبرو شدن با این پیشنهاد شروع به هوچی بازی و شانتاژ کرده و بنده رو در حال فرار از بحث تصویر کرده اند!!
بنده هم در این پست شرح ما وقع را تا آخرین کامنتی که از ایشون منتشر کرده ام میگذارم و ان شاء الله در پست بعدی به کامنتهایی از ایشون که منتشر نکرده ام می پردازم؛

ادامه مطلب...
برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  نظر بدهید!

خضر آنلاین! یا خضریان به سه روایت

نوشته شده توسط محمد ع
فضای مجازی با همه ی دنگ و فنگش بالاخره جولانگاه چماق به دستان و تمامیت خواهان میشود؛
چه بخواهیم و چه نخواهیم یاران زر و زور و تزویر با زر و زور می آیند و با تزویر می مانند؛
زودا که این فرومایگان را به خاک مذلت کشانیم و بینیشان را با زمین خفت آشنا کنیم!!


علی خضریان را از 83 می شناسم؛
آنموقع ها خیلی کوچکتر بودم! آن موقع ها امثال علی خضریان جای پدر ما در تشکیلات بودند؛
آنموقع ها کسی در تشکیلات نبود که خضریان و شیوه خاص حرف زدنش و شوخی های بی مزه اش را نشناسد!
آن موقع ها خضریان برای خودش آدمی بود!!
علی خضریان کسی است که جاسبی از او شکایتها کرده و کسی است که مناظراتش با تحکیمی ها را همه ی بچه های اتحادیه به یاد دارند؛
علی خضریان یک کار کشته ی تشکیلاتی و یک وارد به کار گروهی است؛


خوب یادم هست که سال پیش همین موقع ها بود که علی گفت برایش یک سایت دست و پا کنم؛
آنقدر تنبلی کردم و پشت گوش انداختم که بالاخره خودم شرمنده اخلاق ورزشی و گذشتش شدم و جبرا و قهرا!! بالاخره برایش سایتکی راه انداختم!
قالبش را می پسندم؛ ساده و دیویژن بیس و یکدست؛ خوراک صفحات شخصی است؛ لا اقل من اینطور فکر میکنم؛

حالا که سایتش بالا آمده گر چه او راضی نیست اما من راضی ام!! سیستم یادداشت نگارش را هم امروز و فردا برایش راه می اندازم تا بالاخره این چماق به دست ها در فضای مجازی هم مغز بچه های مردم را در کاسه کنند و بزنند!!

دو تا روایت از خضریان را من گفتم؛
سومی اش را خودش با تارنمایش خواهد گفت؛
امیدوارم تارنمایش میدان خوبی برای عمل دینی و اسلامی باشد؛

والسلام
برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  نظر بدهید!

وقتی راست ها چپ می کنند!/قسمت سوم

نوشته شده توسط محمد ع
این م بخش سوم مطلب؛
بایلد خاطر نشان کنم که این مبحث همچنان ادامه دارد و ممکن است بین بخشهای این مطلب به جهت تغییر ذائقه و به عنوان میان برنامه پستهای دیگری هم بگذارم...
ادامه مطلب...
برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: یکشنبه هفدهم شهریور 1387  نظر بدهید!

وقتی راست ها چپ می کنند!/قسمت دوم

نوشته شده توسط محمد ع
اثبات مارکسیزم زدگی در انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران...

ادامه مطلب...
برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: یکشنبه هفدهم شهریور 1387  نظر بدهید!

وقتی راست ها چپ می کنند!/قسمت اول

نوشته شده توسط محمد ع
تقریبا دو هفته پیش نشست سالانه ی اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل دانشگاههای سراسر کشور در دانشگاه تهران برگزار شد؛
البته قطعا اخبار حواشی این نشست به گوش دوستان رسیده است ولی محض تذکار و یادآوری بنده باز مرقوم میکنم؛


از آنجا که ممکن است دوستان در در فضا نبوده و صرفا از خبرگزاریها و روزنامه ها قضایا را خوانده و شنیده باشند بنده به خاطر خجلت از - وجدان- خودم چند سطری می نویسم؛

ادامه مطلب...
برچسب ها: دانشجو  تاریخ ارسال: یکشنبه هفدهم شهریور 1387  نظر بدهید!
فهرست
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نویسندگان

آرشیو مطالب
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو

آرشیو موضوعی
نقد و نظر
یک برگ فلسفه
دانشجو
تولید علم

پیوندها
درباره استاد فردید رحمة الله
سینه سبز
محمد رضا باقری
علی خضریان
مسعود
کیان عبداللهي
امید حسینی
روزنامه
طوفان!
داريوش زماني
كتاني!
ناصر حائری
جديداً حاج وحيد! نصيري‌كيا
آقا وحيد حيدري
آقا مجتباي خاكسار

تازه نوشته ها

تفکر و مصائب جهادی فرهنگی

روستايي‌هاي بدون پيچيدگي

جنبش دانشجويي يا نرم‌افزاري

دكترين "آخي بي‌چاره" براي انتقال جهادي فرهنگ

اردوهاي استعماري و انتقال فرهنگ

سه ايراد به آيت الله

تيتر كاسب‏كارانه و فعاليت جانب‏دارانه‏ي يك رسانه

از دولت هري پاتري تا دولت كريمه

این روزنامه آرشیو ندارد؟!

تریبون‏های دانشجویی و مناظره‏های خیابانی

مرگ بر ما تا آنجا که اسیر حوالت زمانه هستیم و درود بر ما تا آنجا که می خواهیم از این بند برهیم