تبليغاتX
به کجا...

قدر آب و کنار فرات

نوشته شده توسط محمد ع

عاقبت انسان پیری است، هم من پیر میشوم و هم شما... هم هر اسب و استر و شتر و الخ(!)ی. اسب و استر که پیر میشوند یک گلوله و یک بسمل و یک سطل آب و تمام. اما آدمیزاد چه؟

یادم هست که استادی میفرمود که OLD با علو و علی هم ریشه است و اگر اینطور باشد OLDهای ما باید عالی ترین ما باشند اما ما آنها را بر سر زمانه میگذاریم تا طوفان حوادث واقعه آنها را از یادمان ببرند.

خویشی داریم در دیار حضرت رضا(علیه آلاف التهیه و السلام) که سالهایی بود وی را ملاقات نکرده بودم. خاله ی مادری ام که از قضا، بی حد وی را دوست میدارم و او نیز.

هفته ی گذشته که جهاد اکبر7 در مشهد الرضا برپای بود بخاطر سیل کارها و خیل جماعت و کثرت اشتغالات محوله(!) که بخش اعظم آنها زدن مخ خلق الله بود، از دیدن وی غافل ماندم تا روز آخر که قصد کردم حتمی سری باو بزنم.

زنگی به پسرخاله و گرفتن شماره و آدرسی و پیاده راه افتادن و رسیدن به درب منزل آن یکی پسر خاله و داخل شدن.تا اینجایش زیاد جدی نبود و میشود در یک داستان کوتاه و رقیق احساسی روایتش کرد، اما آنچه از اینجا به بعد پیش آمد کرد شاید یکی از بزرگترین لحظات زندگی ام باشد و یکی از بزرگترین درسها.

خاله روی زمین نشسته بود، موهایی تقریبا ریخته, دستی متورم با زخمی کهنه طوریکه انگار استخوان دست شکسته باشد پاهایی نیم سست و چشمی نابینا و البته چشم دیگر هم نیمه بینا. خب اینها را بگذارید کنار نارسایی کلیه و بیماری قند و ...

نزدیک که شدم درست در گردنم انداخت و ناخودآگاه من نیز، او گریست و من نیز. با دست صورتم را لمس کرد تا اجزایش را حس کند چرا که چشم و بینایی ... و سیل اشک بود که روان شده بود و تازه فهمیدم چرا با شنیدن صدایش پشت گوشی آنقدر منقلب شدم و چطور با شنیدن یک کلمه آنطور حالم عوض شد...

دیگر اشک مجال نمیداد که نوه هایش را ببینم یا برایش از حال مادر و مادر بزرگ و احوال اقوام بگویم، و او که حال مرا دریافته بود میپرسید و می خندید و مرا به میانه میخواند تا لحظه ای آرام بگیرم.

می گفت که مدتهاست حرم نرفته و دفعه ی آخر هم فقط تا کنار پنجره فولاد را به یاد دارد، آه می کشید و میگفت کاش میشد دوباره گنبد و صحن و حرم را... ندید و دید.

و من چقدر پشیمان بودم که مجبورم تا ساعتی دیگر آنجا را ترک کنم و نمیتوانم او را دوری در حرم بچرخانم تا گریه ای کند و زیارتی برایش بخوانم، آنهم شمره که عقب نیفتد و بتواند تکرار کند.

اما من نه بحال او میگریستم نه به مظلومیتش نه به عاقبت جسم انسان و نه به هیچ دیگر. می اندیشیدم که این رویارویی با مرگ چقدر بر من و امثال من مستور است؛ حالیکه برای بعضی این حال در اوج وضوح و آشکارگیست.

و این حکایت ما و کناره فرات است و این آب جاری را ندیدن. ما از فرط نزدیکی با مرگ او را فراموش کرده ایم و در این میان آنچه برای ما تذکر و تفکر است همین دیدن این مواجهه هاست، که خودآگاهانه و مرگ آگاهانه صورت می گیرد پس بدین صورت است که باید از این اساتید بزرگ تفکر درسها آموخت. خاله ی من هم استاد بزرگ تفکر است، استاد بزرگ مرگ آگاهی...

و شما هم که بیماری، یا افتاده ای می بینید بجای غرولند از اوضاع حادث به درس گرفتن از آن بیندیشید و کمر به خدمت این اوستادان بزرگ ببندید که سعیتان مشکور خواهد بود.

الحال تهرانم و این تحریرِ شکسته بسته تقریبا زمان اذان صبح است که به پایان میرسد. همین الآن عهد میکنم که پس فردا از آن داستانی کوتاه در بیاورم، امشب اشک امان نمیدهد...

من و اوستادانم را از دعا فراموش نکنید...

خدا بهمراهتان.


برچسب ها:   تاریخ ارسال: شنبه بیست و ششم بهمن 1387  نظر بدهید!
فهرست
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نویسندگان

آرشیو مطالب
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو

آرشیو موضوعی
نقد و نظر
یک برگ فلسفه
دانشجو
تولید علم

پیوندها
درباره استاد فردید رحمة الله
سینه سبز
محمد رضا باقری
علی خضریان
مسعود
کیان عبداللهي
امید حسینی
روزنامه
طوفان!
داريوش زماني
كتاني!
ناصر حائری
جديداً حاج وحيد! نصيري‌كيا
آقا وحيد حيدري
آقا مجتباي خاكسار

تازه نوشته ها

تفکر و مصائب جهادی فرهنگی

روستايي‌هاي بدون پيچيدگي

جنبش دانشجويي يا نرم‌افزاري

دكترين "آخي بي‌چاره" براي انتقال جهادي فرهنگ

اردوهاي استعماري و انتقال فرهنگ

سه ايراد به آيت الله

تيتر كاسب‏كارانه و فعاليت جانب‏دارانه‏ي يك رسانه

از دولت هري پاتري تا دولت كريمه

این روزنامه آرشیو ندارد؟!

تریبون‏های دانشجویی و مناظره‏های خیابانی

مرگ بر ما تا آنجا که اسیر حوالت زمانه هستیم و درود بر ما تا آنجا که می خواهیم از این بند برهیم