شيامالان فيلمي دارد باسم Village و داستان از اين قرار است كه يك قبيله از آدم ها كه با خشونت- ـِ مدرن- روبرو بوده اند و هر كدام عزيزي را به خاطر آن از دست داده؛ تصميم مي گيرند در يك محيط ايزوله زندگي كنند و دنيايي، بيرون دنياي مدرن – كه گويا خشونت جزء تفكيك ناپذير آن است- داشته باشند، گل و بلبل. فيلم از آنجا شروع مي شود كه مرد ناقصي بر سر مزار پسرش -كه گويا به دليل نبودن امكانات درماني مرده- مي خواهد قضيه را بازگو كند و مي گويد: اي كاش اين تصميم را نمي گرفتيم! اما خب هر جانور ذي شعوري مي فهمد كه گيريم بعضي ها خواستند خودشان را زنداني كنند؛ تكليفِ بچه و ويله ي شان چه مي شود؟ حضراتِ فراريِ از خشونت، فكر اينجايش را هم كرده بودند. در ميانه ي جنگل و يك افسانه ساخته بودند در حد تيم ملي كه اين جنگل "هيولا" يا به قول خودمان "لولو" دارد. اما خب نترسيد! با تمام هيولاهاي اين جنگل كه دور تا دور مارا گرفته؛ چند صد سال پيش قرارداد بستيم كه نه ما به محدوده ي آنها وارد شويم و نه آنها به محدوده ي ما. و به اين صورت قضايا تا حدودي حل مي شود و بچه هاي سرتق هي پاپي نمي شوند كه بروند در جنگل بازي كنند يا دنبال حرگوش بگردند. يه چند صدتايي هم پست نگهباني دور تا دور خودشان كاشته بودند تا هم هواي جنگلي ها را داشته باشند و هم گوش كساني را كه مي خواهند بروند آن طرف، بپيچانند. اما اين شيطنت و بازيگوشي يا به عبارت ديگر شجاعت و ميل به كشف و اينها در يكي از جوان ها كه مثل هميشه تمام صفات يك رهبر اجتماعي را دارد(!) باعث ميشود سري به آن طرف ديوار بزند و شوراي فراريون هم براي سه نشدن قضيه يك سري تصميمات پياده مي كند و يك كارناوال ترسناك با موجودات دم دار و پنجه دراز در دهكده برپا مي كند و همه را مي ترساند تا ديگر كسي جرأت چنين كاري را نداشته باشد. از سوي ديگر در يك مثلث عشقولانه كه بين قهرمان داستان و يك مجنون بر سر يك روشن دل[=نابينا]رخ مي دهد روزِ شبِ عروسيِ جنابِ قهرمان، مجنون مذكور مثل فلانبه جان قهرمان مذكور افتاده و حسابي از خجالتش در مي آيد و از اين جاست كه قسمت جالب انگيزناك قضايا آغاز مي شود؛ اگر آنتي بيوتيك باشد، عاشق جگرپاره نمي ميرد. حالا چه كسي برود بيرون؟ با هيولاها چه بايد كرد؟ اگر كسي رفت و دلباخته ي تمدن خشن شد چه؟ خب در اين جا معشوقه نابيناست. مي تواند برود بي آنكه بييند... اين جا ديگر داستان را تمام بايد كرد و اگر خواستيد فيلم را ببينيد من بي مزه اش نمي كنم اما اين جا به سوالات فيلم بايد پرداخت و اين كه آيا جان مدرن با خشونت رابطه ي ناگسستني دارد يا خير؟ و سنت به يك معنا-و شايد اصلا دين- كه اتفاقا در فيلم هم به آن تاكيد شده اگر بخواهد ارزش هاي خودش نظير صلح و صلاح را نگه دارد چه بايد بكند؟ آيا بايد دين داران ايزوله شوند؟ آيا بايد از دنياي مدرن فرار كرد تا به ارزش هايي رسيد كه مدرنيسم آنها را به فراموشي سپرده؟ خب از الآن تا 5 دقيقه به خودتان وقت بدهيد و يك-كمي روي اين مثلا سوالاتي كه از اين فيلم به ذهن خطور مي كند، تأمل و فكر كنيد. باور كنيد بنده هم براي بار چند دهم همين كار را مي كنم... 5 دقيقه بعد! دنياي مدرن با خود چيزهايي مي آورد به نام ارزش هاي مدرن. اما دنياي مدرن اصلا چيست؟ و ارزش هايش كدام است؟ گاهي مي شود كه برخي گمان مي كنند دنياي مدرن همان جهان تكنولوژيك و دنياي صنعت است. اگر اين گونه بينديشيم پس سنت هم باید راه پيمودن با اسب و استر و قاطر باشد و در غار زيستن. گاهي هم فرض مي شود جهان مدرن يعني جهان تفكر و عقل كه باز اگر چنين فرض شود بايست قبل از آنرا جهان بي فكري و بي عقلي و دوران افسانه بدانيم. البته اين هر دو برداشت از مدرن و مدرنيته حرام است! چرا كه دنياي مدرن تنها خلاصه در صنعت نمي شود بلكه همان صنعت هم ريشه هايي دارد از فكر و فرهنگ-يا شايد بي فكري و بي فرهنگي- و البته اين كه تفكر با دوران مدرن شروع شد نيز حرفي ست نا-به-جا؛ چرا كه تفكر همراه زبان است و با خويشتن يا ديگري حكايت كردن، يا به عبارتي حرف زدن و حديث نفس كردن مساوي تفكر1 است؛ و اين طور نبوده كه بشر قبل از دكارت لال بوده و با كارت يكهو زبان پيدا كرده و سخن گفتن آغازيده باشد. اگر در غرب تفكر با دكارت شروع شده پس يا فلاسفه پيش از او تفكر نمي كردند و صرفا شعربافي مي نمودند2 يا اين كه فكر با وي آغاز نشده. از اين گذشته در بلاد خودمان داريم كه هم از دكارت در استدلال قوي تر بوده اند و هم استدلال هايي دارند كه حرف و سخن وي را-كه حاصل تفكرات اوست- پيش از طرح، خود طرح و رد كرده بودند.3 البته اين كه تفكر مدرن با كارت آغاز شده هم به عبارتي درست است؛ يعني اگر ما عالم را منحصر در غرب بگيريم و روم يونان و اروپا و امريكا را همه ي عالم حساب كنيم، آنگاه اين حرف تا حدودي صحيح است. اما هيچ عاقلي چنين نمي كند... پس دنياي مدرن ارزش هاي مدرن دارد، هم بر بستري از ارزش ها ساخته مي شود هم ارزش هايي مي سازد. اين طور نيست كه مدرنيته صرفا در صنعت و تكنولوژي خلاصه شود و البته صرفا در ارزش ها نيز خلاصه اش نمي توان كرد. اما سوال اين جاست كه برخورد ما با اين پديده ها، چه صنعت و چه تكنيك و چه ارزش هاي نوبنياد چگونه بايد باشد؟ شيامالان در فيلم ش يك راه حل را به تصوير كشيده و نتيجه گيري را وانهاده. او مي گويد دنياي مدرن، خشونت مي آورد و خواست برخي قربانيان اين خشونت، به پايان رسيدن آن و تكرار نشدن رخدادهاي خشن است.4 چه براي خودشان و چه براي همسر و نزديكانشان و يك راه حل آن فرار از تمام چيزهايي است كه با اين سنگدلي مدرن ملازم اند و نيز فرار از انسان هاي مدرن. در فيلم صحنه اي هست كه جوانان دهكده روي تخته سنگي كه در مرز جنگل است پشت به جنگل مي ايستند و دستها را از هم باز ميكنند(صليب وار) تا آن جا كه ترس بر سرتاسر وجودشان مستولي شود و آنگاه 2پاي دارند و 4پاي ديگر هم قرضي مي گيرند و دوان به سمت ده روان مي شوند. از نظر من اين شايد جالب ترين صحنه ي فيلم باشد، البته ممكن است برخي در جريان فيلم اين صحنه را نديد بگيرند... علي اي حا اين صحنه نماد زندگي ما، گذشته ي ما، ْينده ي ما؛ و نماد تفكر و بي فكري ماست. ما از چيزي كه بدان جاهليم مي ترسيم و گاهي اين ترس ما را به تفكر مي اندازد، گاهي به فرار و گاهي به معاندت و ستيز و نيز گاهي به تسليم و وادادگي. ما نسبت به غرب و ريشه هاي آن عالم نبوديم و نسبت به تكنيك و صنعت آن نيز. از سياست آن نيز چيزي نمي دانستيم و اصلا در يك دوران در كشور مَثَلي جالب رايج بود كه هر پديده ي بد يا عجيب را چنين توجيه مي كرد: همه اش تقصير اين انگليسي هاي پدر سوخته است! مثل جالب انگيز ديگري نيز هست كه هنوز كاربرد دارد و ذكرش خالي از لطف نيست، بگذاريد بگويم: سياست پدر و مادر ندارد! يعني اصلا شناخته شده نيست، نه ريشه اش و نه كاركردش. و اگر في المثل حلال زاده مي بو و به دائي جان اش مي رفت، ما به حد اقلي از اطلاعات در مورد آن دسترسي داشتيم اما الآن هيچ از آن نمي دانيم. ضمنا هيچ اهليت هم در كارش ندارد؛ يعني اين سياست انگليسي ها-كه به خلاف سياست ما اصلا هم عين ديانت نيست- اصلا خدا و پيغمبر نداردو فقط فكر دنياست و آخرت در كارش نيست. خب حالا اگر شما باشيد با صنعت غرب و ارزه هاي غرب چه مي كنيد؟ با حقوق بشر؛ با جامعه ي مدني؛ با دموكراسي و با آزادي؟ قدم اول شايد اين باشد كه قبل از شروع به تفكر عميق بهتر است دست به گزينش ظاهري بزنيم و خوب غرب را بگيريم و بدش را واگذاريم. البته كسي منكر نيست كه صنعت در حدي واجب است اما آيا گرفتن ارزش ها و نيز شعارهاي زيبا-همان حقوق بشر و دموكراسي و جامعه ي مدني و آزادي- هم به همين صورت واجب اند؟ اگر ماهيت صنعت در نظر اول بر ما آشكار نيست آيا اين شعارها تا حدودي ماهيت خود را بر ما عرضه مي كنند و مي توان در همان اولين برخوردها بصورت عالمانه درباره ي چيستي و چگونگي آن ها به تفكر نشست. ما نيز در دوره اي چون فيلم نامه ي شيامالان از آنها فرار كرديم و بعد در مدتي مخاصمه كرديم و بعد آنها را بي چون و چرا پذيرفتيم و حتي ساده لوحانه گمان برديم كه آن چه منشور كوروش اش مي خوانند همان اعلاميه ي جهاني5(!) حقوق بشر است. در همان اثنا خيال فرموديم كه اصلا اسلام همين چيزي را مي گويد كه غرب گفته است و مي گويد و اصلا بشر هم –در عين بازيگوشي و پليدي- راهي جز راه انبياء نرفته است6.بدتر از اين زماني اين شعارها را سرلوحه ي سياست داخل و خارج قرار داديم بدون آن كه در باب آن ها بينديشيم. شايد تا بدين جا چنين گمان برديد كه مثلا نويسنده با حقوق بشر مخالف است و با دموكراسي نيز. خب اگر اين طور باشد اشتباه كرده ايد! بحث بر سر حقوق بشر يا موافقت يا مخالفت با آن نيست و اصلا مخالفت يا موافقت بنده با آن اعتباري ندارد. بحث بر سر برخورد ما با مقولات مدرن است و اين كه هرچه برچسب مدرن گرفت؛ ولو گوجه[از نوع فرنگي]، زماني دهشتناك بوده و زماني مقدس، و اصلا موضوع تفكر قرار نگرفته است. يادم هست جايي خواندم كه زماني درباره ي دوش حمام مي گفتند كه: "كفار اين را ابداع كرده اند تا بوسيله اش غسل هاي ما را باطل كنند" ولي حالا در هر خانه اي - يا گاهي مغازه اي- كه مي روم دوش هست؛ مدل به مدل، از اعياني اش كه نقش هاي اسليمي هم دارد -و لابد اسمش را دوش اسلامي هم گذاشته اند- تا پلاستيكي سفيد و رنگي اش. و اين همان حكايت تلخ برخورد بدون تعقل با مقولات است. والسلام.
پي نوشت ها::
1- البته تفكر به معناي جديد. مثلا رنه دكارت مي گويد: cogitto ergo sum/ يعني مي انديشم-هستم. و اگر كمي تامل كنيد اين انديشيدن جز سخن گفتن با خويش يا حديث نفس نيست. در معناي تفكر بصورت حضوري، شايد اين بيت شيخ محمود شبستري راه گشا باشد: تفكر رفتن از باطل سوي حق/ به جزو اندر بديدن كل مطلق 2- بر خلاف آن چه در افواه عامه هست شعرگفتن و سرايش نوعي تفكر است. و اين طور نيست كه شعربافي با شعر گفتن يكسان باشد... توضيحش مفصل است و بهتر است مطلب اين جا باز نشود. 3- نمونه اش ابن سينا؛ بنگريد به: قوام صفري، مهدي، ما بعد البيعه چگونه ممكن است، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه ي اسلامي 4- در اين جا دفاع از خشونت يا رد خشونت نمي كنم. ممكن است برخي خوانندگان بگويند خشونت برخي جاها خوب است. با آنان موافقت دارم؛ اما موضع من در اين متن رد يا تاييد خشونت نيست. 5- اگر بنا باشد چيزي جهاني شود بايد شرايط پذيرش عام و جهاني را داشته باشد. از قضا هر حكم كلي كه غرب مي ذهد نيز بايد جهاني باشد. ما هم معمولا بدون اين كه به مبادي احكام نگاه حكيمانه داشته باشيم بصورت ظتهري آنها را رد يا تاييد مي كنيم. بهتر است در مورد تمام چيزهايي كه براي ما به ارمغان مي آورند و حاضرند رايگان در اختيار ما قرار دهند با سرمايه ي حكمي و فكري خودمان تعقل كنيم كه در آن صورت نه آزادي مساوي با حريت و جوانمردي و آزادگي خواهد بود و نه اعلاميه ي حقوق بشر، جهاني خواهد ماند. 6- اين جمله از شاه كارهاي مرحوم مهندس بازرگان است. البته ايشان بصورت منطقي بايد مثلا مي ديدند كه روزنامه خواندن سر صبح با نماز يوميه خواندن حتي اشتراك ظاهري هم ندارد؛ و البته اگر بنده به جاي ايشان بودم تشابهات بيشتري را بين مومنين و كفار و مشركين و الخ ذكر مي كردم، كمثل تخلّي! مثلا نگاه كنيد به اين عبارات از "مذهب در اروپا"ي ايشان كه گويا هدفش نمايش يكي بودن مقصد پيامبران و الباقي انسان هاست؛ دانسته يا ندانسته :
حمام رفتن صبحگاه آنان كه گاهي قبل از آفتاب انجام مي شود به منزله ي وضو و غسل؛ خواندن سرمقاله ي روزنامه را بمنزله ي نماز خواندن، خواندن مقالات و اطلاعات ديگر اين روزنامه ها را در حكم تعقيبات نماز، روزنامه ي نيمروز را خواندن و به اخبار گوش دادن، اين مترادف است با صلاه الوسطي. كتاب بعد از ناهار را در حكم تعقيبات نماز ظهر، خوابيدنشان را در همان هشت ساعت خوابيدني كه مومنان هم مي خوابند و مستحب هم هست. به قمارخانه و مي خانه و رقاص خانه رفتن شان، البته اين ها قابل اغماض است؛ غير قابل ملاحظه است. ورزش و تئاتر و موزه رفتن شبانه ي آنها در حكم امور مستحبي است.