اگر یک منطقی-یعنی کسی که با منطق سر و کار دارد- شروع به خواندن این نوشته کند همین اول از تیترش ایراد میگیرد که چرا در آن یک پیشداوری کردهای و حتی اگر نشت نشای امیرخانی موجب درس نخوانی شده باشد تو باید در این نوشته در مقام اثبات مدعایت باشی و نه القای نتیجه.
خب البته این سخنی منطقیست و کمتر جای چون و چرا یا اما و اگر دارد. اما نتیجهای که من از استقراء ناقص خودم گرفتهام یعنی همین که نشت نشا سبب درس نخوانی میشود برایم بسی دلچسب تر از دست به یخگی با منطقییین است!
ترم سوم بودم که نشت نشای امیرخانی را خواندم و آنوقت یک جزوهی زیراکسی بود در باره فرار مغزها. آخرش را درست یادم نیست، ناشریناش گویا جملهای نوشته بودند به این مضمون که: کفریاتی که در این دفتر خواندید لزوما مورد تایید ناشرین نیست. درست یادم نیست نوشته بودند کفریات یا شرکیجات یا هر "یات" و"جات" دیگر. اما یادم هست که این عبارت را جوری نوشته بودند و جایی چپانده بودند که هر تنابندهای که بنای خواندن آن وجیزه را داشت حتما با آن برخورد میکرد و لابُد از خود میپرسید مگر در این رساله چه نوشته شده؟
گمانم همین چند کلمه، این کک را به تنبان همان تنابندهی مذکور میانداخت که برود و نوشته را ببیند و بخواند و بعد از خواندن هم حسابی کیفور از انتقاداتی که نگارنده از صدر و ذیل آموزش و نظام آموزشی کرده بدهد خلایق و دوستان و رفقا و اساتید هم بخوانند.
تا اینجایش که خیر است، یعنی یک نویسندهی با مرام در مملکت کتابی یا مقالهی بلندی نوشته که مفت مسلم در اختیار یک سری ناشر بیکار که از قضا کفریات هم طبع میکنند قرار داده و آنها هم نامردی نکرده و باز مفت منتشرش کردهاند و من و آقا مصطفی هم مفت کپی میگرفتیم و میدادیم خلایق بخوانند.
این بود تا نمیدانم سال 84 یا 85 در نمایشگاه کتاب بین المللنا در تهران دیدم کتاب را قدیانی چاپ فرموده و البته یک کپه از آنرا هم گذاشته وسط غرفهاش تا خلایق ببینند و لذت ببرند.
بین الهلالین عرض کنم که این کپه چندان هم بیشباهت به کپه چشمی نبود که آغا محمدخان گاجار(!) از چشمان کاشیها برپا کرده بود با این تفاوت که او چشم خلایق را در آورده بود و آقا رضا هم چشم نظام آموزش را کور کرده بود و هم پشت زیگفرید ما یحتوی نظام آموزشی را پاره کرده بود و هم چشم خلایق را در آورده و هم دهان ایشان را باز گذاشته و هم در انتظار جایگزین و بدیلی برای نظام آموزشی ایشان را مات کرده بود.
جلدی پریدم و رفتم از همان کپه کتاب مذکور ده جلدی ابتیاع نموده و هشت هزار توامن(تقریبا) پول بی زبان(1) را پای ده جلدش دادم که هر جلدی هزار تومان بود و بیست درصدی هم تخفیف داشت و ما هم از کپی گرفتنها خلاص میشدیم و هدیه میدادیم.
(2)گذشت تا اینکه میل و رغبتمان روزاروز به درس کمتر و کمتر شد و ممتازی و شاگرد اولیهایمان جایش را داد به ...
شاید خیلیهایتان روزهای افت و رکود خودتان را به یاد نیاورید اما لا اقل بنده شهامت و حافظهی کافی برای بیاد آوردن آن روزها را دارم و به شما هم کمک میکنم تا به یادتان بیاید،
الآن اما از آن دوران ذلت(!) دو سالی میگذرد و باز دوره به ما دور داده است و باز درس میخوانیم و تاملات فلسفی هم میفرماییم و از همینرو هم باز برگشتم و کتابی را که زمانی کتاب بالینیام شده بود خواندم.
تازه فهمم رسید که چرا نشت نشا اولین سستیها را برای درسنخوانی در من بوجود آورده بود. این نه ایرادی بر کتاب و نه ایرادی بر نویسنده نبود بلکه شاید معلول شرایط من و بازهای بودکه در آن قرار داشتم. سیستم آموزشی ما دوازده سال کودکان را با ریاضیات و معارف سرگرم میکند و در تمام این سالها امید و هدف نوآموز تا دانشآموز، دکتر و مهندس و خلبان شدن است و هنگامی که با دکتری و مهندسی تماس بیواسطه پیدا میکند تازه شصتش خبردار میشود که چه کلاهی بر سرش رفته و چه گشاد! نه اینکه دکتری و مهندسی چیزی بیخود و بیمصرف باشد(البته شاید هم باشد اما الآن موضع من رد یا اثبات آن نیست)بلکه این نظام آموزشی و این شیوهی پیادهسازی آن و اینگونه تدریس و تحصیل و پژوهش با صورت مثالی یا ذهنی یا تخیلی یا وهمی او فاصله بسیار دارد و در این میانه یک جرقه کافی است که خرمن اوهام تازه-دانشجو را آتش بزند و چه چیزی بهتر از نشت نشای امیرخانی که هم دانش تحصلی را به کنایه میراند و هم از شیخ بهایی شیر و شکر برایمان میخواند؛ که "علم رسمی سر به سر قیل است و قال و یا ندیمی قم" که در مضیقه ی مجال افتاده اُم!
البته امیرخانی توقعاتش و انتقاداتش را منظم کرده و در جلسهای که راجع به نشت نشا و به پیشنهاد بنده در دانشگاهمان برگزار شد مقصودش را بیشتر مهندسی کرده بود. او طرح کرد که هدفش این بوده که هرکس در رشتهی خودش باید جلد دومی بر نشت نشا بنویسد و روشها را دستخوش تغییر سازد و انقلابی صوری در علوم پدید آورد که این هدف نشت نشا بوده.
البته امیرخانی در جاهایی از کتاب یا مقالهی بلندش اشاره به روش میکند و تصحیح آن را لازم میداند، او همچنین در مقالهاش به جایگاه دانشگاه در جامعه هم میپردازد اما در این میانه نمیتوان بر سرگردانی او -و بالتبع خواننده- در میان مفهوم "علم به معنای درک ماهیات" و "معقول ثانی->دانش تحصلی" سرپوش نهاد. امیرخانی شاید میخواست به قورباغههای در حال پختن آینهای نشان بدهد یا نیشتری بر مادیان خفتهی دانشگاه بزند اما بخاطر مشخص نبودن گروه سنی مخاطب در کتاب او، آثاری سوء هم به بار میآید.
در همان مطلب قبلی که باعنوان "شهر فضایی از آن خداست" نوشته بودم عرض کردم که اگر بناست کسی، چیزی در باب علوم و نسبت آن با دین یا در باب دانشگاه و نظام آموزشی و الخ بنویسد بهتر است جایگاه نقد و سیبل را نشان بدهد، بگوید من دارم کجا را هدف میگیرم و مثلا این دایره که میکشم علم است و علم مثلا حصولی و حضوری است و ایندو یا منفکاند و یا یک پیوستار و دانش و علم حصولی اینجا قرار میگیرد و نظام آموزشی جایاش اینجاست و کذا و کذا؛ حالا بنده در این بلبشو اینجای کار را هدف قرار دادهام و میزنم و قصد صافکاری دارم.
پس باز هم رسیدیم به لزوم تحصیل و تدریس معرفت شناسی مقدماتی و نگاه به مبادی علوم؛ البته اگر کسی اینها را نداند و از این مسائل بیاطلاع باشد بر او ایرادی نیست که البته بنده میدانم که آقا رضا هم میداند. اما به هر حال –باصطلاح-نتیجهگیریای که آقا رضا در انتهای کتاب کردهاست به هیچ رو دودلی خواننده و نویسنده را در این دوالیسم پوشش نمیدهد و بدین صورت باز نو-دانشجو یا نو-مشروطی عزیز ما هوای ملکوت و عالم لاهوت یا خاک و ناسوت را نمیتواند تمیز دهد و البته قصد کتاب هم این نیست و نمیتواند هم باشد بلکه قصد کتاب همان نیشتر زدن است که گاهی مادیانها را پنچر میکند. اما از نگر حقیر آقا رضا بهتر است مدل جدیدی را بهکار ببندد و برای کتابش پیش نیاز بگذارد! البته این به شرطی محقق خواهد شد که حضرت ایشان با این نوشتار بنده همدلی احساس کند و با تالی آن موافق باشد. پیش نیازش را هم خودش بهتر میتواند تعریف کند و البته بهتر از خیلیهای دیگر میتواند تألیف هم بکند. که البته این کار مثل بسیاری نوآوریهای دیگر فعلا فقط از امثال اوست که بر میآید. إن شاء الله...
پانوشتها
1- الحال که این مطلب را مینویسم اصلا و ابدا از خرید و اهدای آن کتابها ناخشنود و پشیمان نیستم. حتی اگر در سلسلهی علل درسنخوانی کسی، جایی را اشغال کردهباشم.
2- البته فکر نکنید حقیر در نشت متوقف بودم و نوشتار آقا رضا را وحی منزل میدانستم، خیر... بعد از آن کتاب سراغ هر چه از ماهیت(پرسش از چیستی و هستی) علم سخنی گفته بود را گرفتم و از نیاز به علم مقدس نصر تا ماهیت تکنولوژی و هنر تکنولوژیک را و سیطرهی کمیت و الخ را و هر چه از این دست به دستم میرسید را خواندم و تامل کردم، از باب علم کتاب کافی تا بررسی جایگاهی لغت علم در نهج البلاغه و ...