تبليغاتX
به کجا...

چرا نشت نشا موجب درس نخوانی میشود؟

نوشته شده توسط محمد ع

اگر یک منطقی-یعنی کسی که با منطق سر و کار دارد- شروع به خواندن این نوشته کند همین اول از تیترش ایراد می‏گیرد که چرا در آن یک پیش‏داوری کرده‏ای و حتی اگر نشت نشای امیرخانی موجب درس نخوانی شده باشد تو باید در این نوشته در مقام اثبات مدعایت باشی و نه القای نتیجه.
خب البته این سخنی منطقی‏ست و کمتر جای چون و چرا یا اما و اگر دارد. اما نتیجه‏ای که من از استقراء ناقص خودم گرفته‏ام یعنی همین که نشت نشا سبب درس نخوانی میشود برایم بسی دلچسب تر از دست به یخگی با منطقییین است!
ترم سوم بودم که نشت نشای امیرخانی را خواندم و آنوقت یک جزوه‏ی زیراکسی بود در باره فرار مغزها. آخرش را درست یادم نیست، ناشرین‏اش گویا جمله‏ای نوشته بودند به این مضمون که: کفریاتی که در این دفتر خواندید لزوما مورد تایید ناشرین نیست. درست یادم نیست نوشته بودند کفریات یا شرکی‏جات یا هر "یات" و"جات" دیگر. اما یادم هست که این عبارت را جوری نوشته بودند و جایی چپانده بودند که هر تنابنده‏ای که بنای خواندن آن وجیزه را داشت حتما با آن برخورد می‏کرد و لابُد از خود می‏پرسید مگر در این رساله چه نوشته شده؟
گمانم همین چند کلمه، این کک را به تنبان همان تنابنده‏ی مذکور می‏انداخت که برود و نوشته را ببیند و بخواند و بعد از خواندن هم حسابی کیفور از انتقاداتی که نگارنده از صدر و ذیل آموزش و نظام آموزشی کرده بدهد خلایق و دوستان و رفقا و اساتید هم بخوانند.

تا اینجایش که خیر است، یعنی یک نویسنده‏ی با مرام در مملکت کتابی یا مقاله‏ی بلندی نوشته که مفت مسلم در اختیار یک سری ناشر بی‏کار که از قضا کفریات هم طبع می‏کنند قرار داده و آنها هم نامردی نکرده و باز مفت منتشرش کرده‏اند و من و آقا مصطفی هم مفت کپی می‏گرفتیم و می‏دادیم خلایق بخوانند.
این بود تا نمیدانم سال 84 یا 85 در نمایشگاه کتاب بین المللنا در تهران دیدم کتاب را قدیانی چاپ فرموده و البته یک کپه از آنرا هم گذاشته وسط غرفه‏اش تا خلایق ببینند و لذت ببرند.

بین الهلالین عرض کنم که این کپه چندان هم بی‏شباهت به کپه چشمی نبود که آغا محمدخان گاجار(!) از چشمان کاشی‏ها برپا کرده بود با این تفاوت که او چشم خلایق را در آورده بود و آقا رضا هم چشم نظام آموزش را کور کرده بود و هم پشت زیگفرید ما یحتوی نظام آموزشی را پاره کرده بود و هم چشم خلایق را در آورده و هم دهان ایشان را باز گذاشته و هم در انتظار جایگزین و بدیلی برای نظام آموزشی ایشان را مات کرده بود.

جلدی پریدم و رفتم از همان کپه کتاب مذکور ده جلدی ابتیاع نموده و هشت هزار توامن(تقریبا) پول بی زبان(1) را پای ده جلدش دادم که هر جلدی هزار تومان بود و بیست درصدی هم تخفیف داشت و ما هم از کپی گرفتن‏ها خلاص می‏شدیم و هدیه می‏دادیم.

(2)گذشت تا این‏که میل و رغبتمان روزاروز به درس کمتر و کمتر شد و ممتازی و شاگرد اولی‏هایمان جایش را داد به ...
شاید خیلی‏های‏تان روزهای افت و رکود خودتان را به یاد نیاورید اما لا اقل بنده شهامت و حافظه‏ی کافی برای بیاد آوردن آن روزها را دارم و به شما هم کمک می‏کنم تا به یادتان بیاید،
الآن اما از آن دوران ذلت(!) دو سالی می‏گذرد و باز دوره به ما دور داده است و باز درس می‏خوانیم و تاملات فلسفی هم می‏فرماییم و از همین‏رو هم باز برگشتم و کتابی را که زمانی کتاب بالینی‏ام شده بود خواندم.
تازه فهمم رسید که چرا نشت نشا اولین سستی‏ها را برای درس‏نخوانی در من بوجود آورده بود. این نه ایرادی بر کتاب و نه ایرادی بر نویسنده نبود بلکه شاید معلول شرایط من و بازه‏ای بودکه در آن قرار داشتم. سیستم آموزشی ما دوازده سال کودکان را با ریاضیات و معارف سرگرم می‏کند و در تمام این سال‏ها امید و هدف نوآموز تا دانش‏آموز، دکتر و مهندس و خلبان شدن است و هنگامی که با دکتری و مهندسی تماس بی‏واسطه پیدا می‏کند تازه شصتش خبردار می‏شود که چه کلاهی بر سرش رفته و چه گشاد! نه اینکه دکتری و مهندسی چیزی بی‏خود و بی‏مصرف باشد(البته شاید هم باشد اما الآن موضع من رد یا اثبات آن نیست)بلکه این نظام آموزشی و این شیوه‏ی پیاده‏سازی آن و این‏گونه تدریس و تحصیل و پژوهش با صورت مثالی یا ذهنی یا تخیلی یا وهمی او فاصله بسیار دارد و در این میانه یک جرقه کافی است که خرمن اوهام تازه-دانشجو را آتش بزند و چه چیزی بهتر از نشت نشای امیرخانی که هم دانش تحصلی را به کنایه می‏راند و هم از شیخ بهایی شیر و شکر برایمان می‏خواند؛ که "علم رسمی سر به سر قیل است و قال و یا ندیمی قم" که در مضیقه ی مجال افتاده اُم!

البته امیرخانی توقعاتش و انتقاداتش را منظم کرده و در جلسه‏ای که راجع به نشت نشا و به پیشنهاد بنده در دانشگاه‏مان برگزار شد مقصودش را بیشتر مهندسی کرده بود. او طرح کرد که هدفش این بوده که هرکس در رشته‏ی خودش باید جلد دومی بر نشت نشا بنویسد و روش‏ها را دست‏خوش تغییر سازد و انقلابی صوری در علوم پدید آورد که این هدف نشت نشا بوده.

البته امیرخانی در جاهایی از کتاب یا مقاله‏ی بلندش اشاره به روش می‏کند و تصحیح آن را لازم می‏داند، او همچنین در مقاله‏اش به جایگاه دانشگاه در جامعه هم می‏پردازد اما در این میانه نمی‏توان بر سرگردانی او -و بالتبع خواننده- در میان مفهوم "علم به معنای درک ماهیات" و "معقول ثانی->دانش تحصلی‏" سرپوش نهاد. امیرخانی شاید می‏خواست به قورباغه‏های در حال پختن آینه‏ای نشان بدهد یا نیشتری بر مادیان خفته‏ی دانشگاه بزند اما بخاطر مشخص نبودن گروه سنی مخاطب در کتاب او، آثاری سوء هم به بار می‏آید.

در همان مطلب قبلی که باعنوان "شهر فضایی از آن خداست" نوشته بودم عرض کردم که اگر بناست کسی، چیزی در باب علوم و نسبت آن با دین یا در باب دانشگاه و نظام آموزشی و الخ بنویسد بهتر است جایگاه نقد و سیبل را نشان بدهد، بگوید من دارم کجا را هدف می‏گیرم و مثلا این دایره که می‏کشم علم است و علم مثلا حصولی و حضوری است و این‏دو یا منفک‏اند و یا یک پیوستار و دانش و علم حصولی این‏جا قرار می‏گیرد و نظام آموزشی جای‏اش این‏جاست و کذا و کذا؛ حالا بنده در این بل‏بشو این‏جای کار را هدف قرار داده‏ام و می‏زنم و قصد صاف‏کاری دارم.

پس باز هم رسیدیم به لزوم تحصیل و تدریس معرفت شناسی مقدماتی و نگاه به مبادی علوم؛ البته اگر کسی این‏ها را نداند و از این مسائل بی‏اطلاع باشد بر او ایرادی نیست که البته بنده می‏دانم که آقا رضا هم میداند. اما به هر حال –باصطلاح-نتیجه‏گیری‏ای که آقا رضا در انتهای کتاب کرده‏است به هیچ رو دودلی خواننده و نویسنده را در این دوالیسم پوشش نمی‏دهد و بدین صورت باز نو-دانشجو یا نو-مشروطی عزیز ما هوای ملکوت و عالم لاهوت یا خاک و ناسوت را نمی‏تواند تمیز دهد و البته قصد کتاب هم این نیست و نمی‏تواند هم باشد بلکه قصد کتاب همان نیشتر زدن است که گاهی مادیان‏ها را پنچر می‏کند. اما از نگر حقیر آقا رضا بهتر است مدل جدیدی را به‏کار ببندد و برای کتابش پیش نیاز بگذارد! البته این به شرطی محقق خواهد شد که حضرت ایشان با این نوشتار بنده هم‏دلی احساس کند و با تالی آن موافق باشد. پیش نیازش را هم خودش بهتر می‏تواند تعریف کند و البته بهتر از خیلی‏های دیگر می‏تواند تألیف هم بکند. که البته این کار مثل بسیاری نوآوری‏های دیگر فعلا فقط از امثال اوست که بر می‏آید. إن شاء الله...

پانوشت‏ها



1- الحال که این مطلب را می‏نویسم اصلا و ابدا از خرید و اهدای آن کتاب‏ها ناخشنود و پشیمان نیستم. حتی اگر در سلسله‏ی علل درس‏نخوانی کسی، جایی را اشغال کرده‏باشم.

2- البته فکر نکنید حقیر در نشت متوقف بودم و نوشتار آقا رضا را وحی منزل می‏دانستم، خیر... بعد از آن کتاب سراغ هر چه از ماهیت(پرسش از چیستی و هستی) علم سخنی گفته بود را گرفتم و از نیاز به علم مقدس نصر تا ماهیت تکنولوژی و هنر تکنولوژیک را و سیطره‏ی کمیت و الخ را و هر چه از این دست به دستم می‏رسید ‏را خواندم و تامل کردم، از باب علم کتاب کافی تا بررسی جایگاهی لغت علم در نهج البلاغه و ...
 

 

برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: سه شنبه هجدهم فروردین 1388  نظر بدهید!
فهرست
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نویسندگان

آرشیو مطالب
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو

آرشیو موضوعی
نقد و نظر
یک برگ فلسفه
دانشجو
تولید علم

پیوندها
درباره استاد فردید رحمة الله
سینه سبز
محمد رضا باقری
علی خضریان
مسعود
کیان عبداللهي
امید حسینی
روزنامه
طوفان!
داريوش زماني
كتاني!
ناصر حائری
جديداً حاج وحيد! نصيري‌كيا
آقا وحيد حيدري
آقا مجتباي خاكسار

تازه نوشته ها

تفکر و مصائب جهادی فرهنگی

روستايي‌هاي بدون پيچيدگي

جنبش دانشجويي يا نرم‌افزاري

دكترين "آخي بي‌چاره" براي انتقال جهادي فرهنگ

اردوهاي استعماري و انتقال فرهنگ

سه ايراد به آيت الله

تيتر كاسب‏كارانه و فعاليت جانب‏دارانه‏ي يك رسانه

از دولت هري پاتري تا دولت كريمه

این روزنامه آرشیو ندارد؟!

تریبون‏های دانشجویی و مناظره‏های خیابانی

مرگ بر ما تا آنجا که اسیر حوالت زمانه هستیم و درود بر ما تا آنجا که می خواهیم از این بند برهیم