تبليغاتX
به کجا...

اردوهاي استعماري و انتقال فرهنگ

نوشته شده توسط محمد ع
درس‌نامه‌ي جهادي/قسمت اول

معمولا به چیزی می‌گویند درس‌نامه که از رویش درس می‌‎دهند، اما این درس‌نامه، متن درس گرفتن است، متن، تاملی‌ست درباره‌ی اردوی جهادی؛ این قسمت اولش هست.

بإسمه

گیریم شما که در یک شهر نیمه متمدن زندگی می‌کنید، یک روز بار کنید و بروید به یک دهات؛ آن هم نه یک دهات نیمه‌شهری بلکه جایی که از بیخ و بن دهات باشد؛ و از مظاهر تکنولوژی و شهری‌نشینی و الخ در آن هیچ خبری نباشد. بیایید حدس بزنید در یک چنین مواجهه‌ای چه حالی می‌شوید و اول واکنش شما در این رویارویی چیست؟ به فرض برمی‌خورید به دو کودک الاغ‌سوار که نهایت تفریح‌شان دو ترکه بر الاغ نشستن و در زمین خاکی و سنگلاخی بازی کردن است. یا به فرض بر می‌خورید به کسی که از سرماخوردگی در بستر احتضار است یا زنانی را می‌بینید که رفتار دیگران با ایشان چون برده‌داران است یا مردانی را شهود می‌کنید که با بیل(البته بیل یک ابزار تکنولوژیک نیست) بر سر مسائل روزمره‌شان گفتمان می‌کنند. خب؛ واکنش شما چیست؟ شاید چیزی از جنس "آخی...بی‌چاره" یا عباراتی شبیه به این، و البته اگر کمی حس انسان دوستی و فرهنگ پروری در وجودتان باشد بلافاصله به فکر هم‌نوع دوستی می‌افتید و پایه می‌شوید این محرومان را فرهنگ و تمدن بیاموزانید و پـُـل انتقال ادب و فرهنگ و تمدن به این دهات دور افتاده و بکر شوید.

حالا اگر کمی علمی هم باشید؛ ویارتان می‌گیرد تا ریشه‌های این بی‌فرهنگی و بی‌تمدنی را در بیاورید و ببینید این مردم چرا بی‌فرهنگ هستند و اصل گیرشان کجا بوده؟ آیا بُعدشان و مسافت زیادشان با شهر و نقاط تمدن خیز زیاد بوده یا مشکل‌شان، مشکل فرهنگی بوده یا ایرادشان در کوچ‌نشینی بوده یا اعتقادات غلط‌شان مسبب بروز این وضع بوده یا... به هر حال نگاه علمی که همین‌جوری نمی‌شود! کسی که نگاه علمی دارد به هدف هم توجه می‌کند و در ناخودآگاهش نگاهی به آینده‌ی روستا هم دارد و در تخیلش و در متخیله‌اش(1)تصویری از آینده‌ی روستا ترسیم می‌کند و برنامه‌ای هم برای آن روزگار می‌ریزد، آخر حیف است طبیعت سرسبز و آب و هوایی چنین، اینقدر بی‌استفاده بیفتد و کسی که برای حظ از فضا آمده از دیدن "جومونگ !" محروم شود، باید این امکانات را فراهم نمود .این می‌شود نگاه مستشرقانه به مناطق نا‌متمدن، یعنی اگر یک شرق‌شناس در حدود دویست سال پیش به این کشور سفر می‌کرد و ظاهر جهان سومی ما را می‌‌دید شاید این‌طور نگاه‌مان می‌کرد و البته بعدش هم به فکر سواری بر خر مراد می‌افتاد و باقی داستان را خودتان حتما خوانده‌اید. اول برای ما عمران می‌آورند و استعمارمان می‌کنند بعد هم که برای بهره‌برداری هرچه بیشتر آدرس مراد و خرش را می‌گیرند و فرایند استعمار را کامل می‌کنند.

جهاد امر مقدسی‌ست .البته من نمی‌دانم جهاد دقیقا چیست اما خب بر حسب تعریفات و خاطرات و تجربیات می‌توانم حدس بزنم جهاد کردن یعنی در راه خدا کار کردن و از مراتب نفسانی گذشتن و الخ.

اما نمی‌دانم چرا اسم این اردوهای استعماری(2) را گذاشته‌ایم جهادی؟ قدیم‌ترها هر وقت که بحث جهاد می‌شد من و ایل و تبارم یاد اباعبدالله(علیه‌السلام) و قضایای کربلایی می‌افتادیم اما الآن که چندیست تجربه‌ی جهادی‌های رایج نصیبم شده، هر وقت می‌شنوم کسی می‌گوید جهاد، یاد جهادی می‌افتم و روستاهایی که خاطره‌شان هنوز تازه است. اما هنوز هم نمی‌دانم چرا به این اردوهای استعماری می‌گوییم جهادی؟

یک مشت دانشجو که شاید برخی‌شان هنوز بیل هم دست نگرفته‌اند و تا به حال با بیلچه‌ی باغبانی خاک گلدان را هم عوض نکرده‌اند، بلند می‌شوند و می‌روند تا استامبولی پر کنند و کنار دست اوستا بنا بایستند و کارگری کنند. بعضی‌شان فکر می‌کنند چقدر کار کرده‌اند و چقدر زحمت کشیده‌اند و چه خبر خودشان را هلاک کرده‌اند که از علی الصباح تا ظهر، صد و چهل پنجاه تا آجر بالا انداخته‌اند و برخی هم که کلا در توهم‌اند فکر می‌کنند با این کارگری‌ها چقدر مرد شده‌اند(3). حقیقتش من تجربه‌ی بیل زنی زیادی ندارم، البته شاید بیشتر از خیلی جهادی رفته‌ها بیل زده باشم اما خب قطعا زیاد نیست؛ اما چیزی که بهانه‌ی نوشتن این مطلب شد بحث جهادی-فرهنگی است و اینکه آیا کسی مثل من می‌تواند فرهنگ روستا را دست‌کاری کند و اصلا آیا فرهنگ با دستورالعمل‌هایی که به ستاد فرهنگی اردوهای جهادی می‌دهند قابل تغییر است و آیا در جهت مطلوب پیشرفت می‌کند و اصلا آیا فرهنگ جهت مطلوب دارد؟ و اگر دارد این جهت برای چه‌کسی مطلوب است؟ برای مستعمَر یا مستعمِر؟ چند تصور نادرست در باب فرهنگی‌های اردوهای جهادی رایج است؛

اول اینکه کسانی‌که از اصول دین خودشان هم چیز زیادی نمی‌دانند و اصلا از فرهنگ هیچ اطلاعی ندارند بناست بروند و فرهنگ جایی را از مرتبه‌ای که شاید سالها در آن متوقف بوده، به رتبه‌ای بالاتر بیاورد. یعنی کسانی که اصلا از معنای فرهنگ نپرسیده‌اند و عمراً درباره‌ی چگونه دست‌کاری کردن فرهنگ نمی‌دانند بناست بروند و "فرت!" فرهنگ را ارتقاء دهند.

اگر مساله فقط بر سر شناخت فرهنگ یک خطه و شناسایی بافت فرهنگی آنجا بود اصلا غمی نبود. می‌شد یک عده از متخصصین و معتمدین و دانشجویان و طلاب را فرستاد و فرهنگ جایی را شناسایی کرد و اصلا می‌شد چندتایی مستشرق از خارج آورد و به روستاها فرستاد و ته و توی فرهنگ آنها را کشف نمود یا می‌شد یک نمونه‌ی بارز از فرهنگ آن‌جا را آورد و در آزمایشگاه انواع آزمایشات بیولوجیک تا تست هوش و گوش را رویش انجام داد و امهات مسائل آن روستا اعم از کمبود عناصر خوراکی تا زاویه‌ی تابش آفتاب یا لجن لای دندان و اثرات مخدرات را درآورد. اما مساله اصلا این نیست که باید فرهنگ جایی را بشناسیم؛ بلکه مشکل آنجاست که بنا داریم این فرهنگ را "ترقی" دهیم.

"اختلاط فرهنگی" لفظ رایجی‌ست، نمونه‌ی اختلاط فرهنگی در روستاهای ما همان هجوم فیلم‌های آنچنانی و LCD و DVD است. می‌خواهید ببینید فرهنگ چگونه مختلط می‌شود؟ به لباس‌های محلی نگاه کنید؟ نقش چوقاي لری(من درباره‌ی رگ و ریشه‌ی خودم حرف می‌زنم) چیزی شبیه به کلیدهای پیانوست(البته پله‌اي). اما اینکه آن نقش چه بوده، و چرا نقش لباس شده بر ما معلوم نیست؛ تنها چیزی که الآن از لباس محلی لری باقی مانده است؛ قیمت بالای یک سِت کامل آن است که در اولین نگاه بیننده و خریدار را مسحور می‌کند. بعد از آن هم البته کارکردهای آن لباس مثل گرمي/خنکی و نم‌گیری است که مورد توجه است و اینکه چرا این منطقه لباسش با الباقی مناطق فرق دارد مطرح نیست و اگر از کسی که خریدار لباس است بپرسی::

چرا داری برای یک ست کامل سی هزار تومان پیاده می‌شوی؟

و اصلا مگر این لباس چه فرقی با لباسهای دیگر دارد؟

یا مساله را به تفاوت سلیقه‌ی لرها و کردها و آذری‌ها و ترکمن‌ها بر می‌گرداند یا به شرایط طبیعی مناطق اشاره می‌کند و اصلا توجه ندارد که این نقش کلیدهای پیانو؛ پشت لباس لری چه کار می‌کند و ریشه در کجای فرهنگ چند صد ساله‌ی لری دارد و اصلا چرا تنبان لری(دبيت) از کردی گشادتر است و چرا مدل اصفهانی‌اش گشادترین؟

اگر کسی باهوش باشد و حواسش به مطلب بوده باشد الآن باید بپرسد که این مطالب چه دخلی به اختلاط فرهنگی دارد و نقش LCD این وسط چرا گم و گور شد؟

تمام تمرکز من هم اتفاقا همینجا بود و برای همین بود که اینقدر صغری و کبری بافتم؛

 اختلاط فرهنگی وجود دارد؛ یعنی فرهنگ روستاهای ما مخلوطی است نا معلوم! هنوز هم تمام روستاهای ما نمی‌توانند برنامه‌های تلویزیونی ایران را مشاهده کنند اما بسیاری‌شان هم‌الآن ماهواره و DVD-VCD Player دارند و از این طریق سادگی روستاییی‌شان با ورود به ساحت نفسانیات تغییر می‌یابد. قطعا تمام روستاهای ما، محیط‌های نفسانی نیستند؛ اما واضح است که غلبه‌ی ظاهر امور بر باطن آن‌ها چقدر در محیط شهری و روستایی ما بارز و واضح است.

این غلبه‌ی ظاهر بر باطن یعنی همان فاصله گرفتن عمل از ریشه‌های فکری و علم. یعنی بی معنی شدن حرکات. یعنی چوب بازی را به انتقام کشی تبدیل کردن و پای همدیگر را شکستن.

وقتی که همراه دوستان عزیز تهران-که انصافا به صفایشان کمتر آدمی را دیده بودم- به یکی از دهات چهارمحال رفتیم، چوب بازی را اینطور دریافتیم که گویا نوعی انتقام کشی است. یعنی با چوب در عروسی‌ها و وقت شادی پای همدیگر را نشانه می‌گیرند و قلم می‌کنند و بعد هم به هم می‌خندند.

هیچکدام‌مان هم فکر نمی‌کردیم که این صورت ظاهری آیا هرگز معنایی هم داشته؟ و آیا چوب بازی همیشه صرف وحشی‌گری کنترل شده و یا انتقام گیری بوده یا نه؛ اصلا هیچ‌یک فکر نمی‌کردیم که اگر پشت سر این بازی و لهو ظاهری، باطنی نبود، آیا ماندگاری پیدا می‌کرد؟ و کسانی که در شادی‌شان این‌طور به یکدیگر صدمه می‌زنند آیا در خشم و غم، نباید همدیگر را بدرند؟ پس چرا در میان آنها و در غیر عروسی‌ها چوب بازی رایج نیست؟

تلویزیون و رسانه‌های آن‌چنانی، زندگی روستایی را از معنا تهی کرده و صورت ظاهری آن را برجا گذاشته است و از این رو اختلاط فرهنگی در روستا بارز و آشکارتر از شهر است که:: روستا سادگی ظاهری دارد اما شهر در ظاهر هم به امری پیچیده(Complex) بدل شده و درک بی‌بنیان بودن حرکات و رفتارها، به سادگی فهم بی معنایی در روستا نیست، چرا که ما خود ساکن شهریم و در عادات خود سکونت داریم...

و این آینده‌ی روستاهایی‌ست که بناست من و امثال من به آنجا فرهنگ ببریم.


 1-  در قوه‌ی خیال اشیاء را کانه صورت ظاهری‌شان تصور می‌کنیم اما در متخیله کمی دست کاری هم قاطی صورت مضاف به ذهن می‌شود.

2-استعمار یعنی همین، یعنی عمران کردن! آباد کردن و الخ.

3- این شبیه تجربه‌ی زایج از سربازی است. حتما دیده‌اید که برخی پدر و مادرها می‌گویند بچه برو سربازی مرد میشی؛ یا زن بگیر مرد میشی(یا درست میشی!) البته نمی‌توان انکار کرد که سختی دیدن و سختی کشیدن رفتار آدمیزاد را تغییر می‌دهد و احساسات صرف را تعدیل می‌کند.

مطلب در برنا نيوز

برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  نظر بدهید!
فهرست
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نویسندگان

آرشیو مطالب
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو

آرشیو موضوعی
نقد و نظر
یک برگ فلسفه
دانشجو
تولید علم

پیوندها
درباره استاد فردید رحمة الله
سینه سبز
محمد رضا باقری
علی خضریان
مسعود
کیان عبداللهي
امید حسینی
روزنامه
طوفان!
داريوش زماني
كتاني!
ناصر حائری
جديداً حاج وحيد! نصيري‌كيا
آقا وحيد حيدري
آقا مجتباي خاكسار

تازه نوشته ها

خدابیامرز تاریخی

ما بوديم كه مزد مي‏داديم!

تفکر و مصائب جهادی فرهنگی

روستايي‌هاي بدون پيچيدگي

جنبش دانشجويي يا نرم‌افزاري

دكترين "آخي بي‌چاره" براي انتقال جهادي فرهنگ

اردوهاي استعماري و انتقال فرهنگ

سه ايراد به آيت الله

تيتر كاسب‏كارانه و فعاليت جانب‏دارانه‏ي يك رسانه

از دولت هري پاتري تا دولت كريمه

مرگ بر ما تا آنجا که اسیر حوالت زمانه هستیم و درود بر ما تا آنجا که می خواهیم از این بند برهیم