تبليغاتX
به کجا...

دكترين "آخي بي‌چاره" براي انتقال جهادي فرهنگ

نوشته شده توسط محمد ع
درس‌نامه‌ي جهادي/قسمت دوم
سر و كله زدن با بچه‌هايي كه تا حالا اصلا نشستن و گوش كردن را نياموخته‌اند و عمرشان را بيشتر به كشف كردن و جستجوگري پرداخته‌اند براي بچه‌هاي پايتخت نشين(يا شهر نشين و متمدن) اگر خيلي دشوار نباشد، قطعا راحت هم نيست. ديوار راست كاه كلي كجا و ميز و نيمكت‌هاي خط خطي كلاس درس متمدنين كجا. ناظم سختگير مدارس ما كجا و كفيل آموزگار بختياري كجا.

حالا توهم كنيد كه در يكي از روستاهاي كشور كه هنوز تمدن شهري آنجا نرسيده اما راك-سكس مرزهاي آنرا در نورديده؛ بناست به بچه هايي كه نه از كشورشان و نه از رسومشان و نه از آداب قومي‌شان چيزي نمي‌دانند "آداب ديني" و "كي به ما دست داده گوش داده" بياموزيد. خب اولين شعارمان اين است::

مي‌شود پس مي‌توانيم.


كار خيلي سخت‌تر و كمرشكن‌تر از آن است كه تصور مي‌شود، امثال شعارهاي مي‌شود-مي‌توانيم البته براي جايي خوب است كه برنامه بيست ساله و پنج‌ساله‌اش لا اقل چشم اندازي داشته باشد و منظره‌اي را تصوير كرده‌باشد اما در اين روستا تنها منظره‌ي قابل تصور شهر است.


شهر جاي بدي نيست؛ اما نمي‌تواند آينده‌ي يك روستا باشد. روستا ذاتا جايي‌ست با جمعيت كم و ارتباطات عميق كه روابط خانوادگي و عاطفي در آن مشهود باشد و سادگي و بي‌پيرايگي در آن موج بزند.


حس فرهنگ‌پروري و انسان‌دوستي با ديدن دست دلمه بسته‌ي پسرك روستايي و ياداغ پشت لب بچه‌اي ديگر از بين مي‌رود. نيروي محركه‌ي انتقال فرهنگ كه بر باد رفت مديريت جايگزين مي‌شود و تنبيه بدني و برخورد جسمي با كودكان روستا جايگزين شعارهاي زيبا مي‌شود و اينگونه است كه انتقال فرهنگ زوري شده و فرهنگ‌پرور به خودش اجازه خواهد داد كه كودكان را تهديد يا تنبيه كند و براي مستفرنگ شدن آنها از هر ابزراي كه به ذهنش مي‌رسد استفاده نمايد و البته مي‌داند كه به كسي نيز پاسخگو نخواهد بود.

گاهي هست كه آدم به حداقل‌ها راضي مي‌شود؛ مثلا كاش در ميانه‌ي اين برخوردها و اين انتقال سخت؛ كمي علوم روز هم استفاده مي‌شد تا مواجهه با طفلان، با روش‌هاي روان‌شناسانه صورت بگيرد. منتها وقتي بناست جهادي‌وار فرهنگ را منتقل كنيم؛ بديهي است كه ديگر فرصتي براي مطالعه و بررسي اين‌چنيني وجود نخواهد داشت. اين هرچه باشد از جنس جهاد نيست، و نمي‌دانم چرا به آن مي‌گويند جهادي...

هيچ مفري نيست، اساتيد فرهنگ‌پرور بايد ده روزي با بچه‌هاي دهاتي و نفهم سر كنند، اين عدم تحمل در كنار مشاهده‌ي بي‌نتيجه بودن كار سبب مي‌شود اداي جملاتي چنين بسيار عادي و معمول گردد كه:: كسي چه مي‌داند كه در اين بيغوله چه خبر است؟ يعني اگر مي‌دانستند كه دوره‌ي فرهنگي را كوتاه‌تر مي‌كردند، يعني كسي كه يك ساعت با اين جانورها سر و كله بزند خواهد دانست كه سر و كله زدن با اين‌ا ممكن نيست چه برسد به تحملشان آن‌هم نه يك روز و دو روز؛ ده روز! من مي‌خواهم بروم بيل بزنم... خواهش مي‌كنم!

دوست داشتن و مهر ورزيدن اول الاوايل شروط كار فرهنگي جهادي است. يعني اگر شما آن بچه‌ي روستايي را آنگونه كه هست نپذيري و همواره به دنبال تخيلاتت از بچه‌هاي آرام و رام بگردي قطعا پايان كارت به برخورد با كودكان مي‌انجامد. اما توسيع صدر و محبت به تمام ابناي بشر است كه شما را به همسازي و انبازي با كودكان روستا قادر مي‌سازد.

در اين ميان نقش هم‌ذات پنداري مي‌تواند جالب توجه باشد كه إن شاء در پست بعد راجع بآن فكر مي‌كنم!

برچسب ها: نقد و نظر  تاریخ ارسال: شنبه سی و یکم مرداد 1388  نظر بدهید!
فهرست
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نویسندگان

آرشیو مطالب
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو

آرشیو موضوعی
نقد و نظر
یک برگ فلسفه
دانشجو
تولید علم

پیوندها
درباره استاد فردید رحمة الله
سینه سبز
محمد رضا باقری
علی خضریان
مسعود
کیان عبداللهي
امید حسینی
روزنامه
طوفان!
داريوش زماني
كتاني!
ناصر حائری
جديداً حاج وحيد! نصيري‌كيا
آقا وحيد حيدري
آقا مجتباي خاكسار

تازه نوشته ها

خدابیامرز تاریخی

ما بوديم كه مزد مي‏داديم!

تفکر و مصائب جهادی فرهنگی

روستايي‌هاي بدون پيچيدگي

جنبش دانشجويي يا نرم‌افزاري

دكترين "آخي بي‌چاره" براي انتقال جهادي فرهنگ

اردوهاي استعماري و انتقال فرهنگ

سه ايراد به آيت الله

تيتر كاسب‏كارانه و فعاليت جانب‏دارانه‏ي يك رسانه

از دولت هري پاتري تا دولت كريمه

مرگ بر ما تا آنجا که اسیر حوالت زمانه هستیم و درود بر ما تا آنجا که می خواهیم از این بند برهیم