از حاشیه به متن

برای آقا مرتضای عزیز

این بنده زیادی موضوعات را ساده می‌گیرم و گمان دارم همان‌قدر که مطلب در نوشتن ساده‌ست، در خواندن هم ساده‌ست!

حالی‌که عمرا این‌طور نیست و خلایق آن‌قدر گوششان از حرف خودشان و رفیقشان پر است که اصلا جایی برای شنیدن باقی نمی‌ماند و هرچه هست پاسخ است و نه تأمل.

خود این بنده هم گاهی به این بلیه دو-چهار می‌شوم و صرفا می‌افتم در پی پاسخ دادن...

اما این پست آزاد اندیشی که نوشتم صرفا تأملی بود بر آنچه عزیز شفیقی گفت و من شنیدم، و دو-روزی هم فکری شدم که حرف صحیح است یا سقیم و درست است و یا غلط...

تأملی کردم و آن مطلب کذا شد حاصل کار.

اما رفیق نیکو سیرتی که قبلا خاطره‌ی خوبی از گفتگو با او دارم اتفاقا این بنده را در این دهات دیجیتال پیدا کرده و بعد از یک سال خاطره‌ی آن مطلب را زنده کرده، هیچ! یک سری تأملات جدید هم به میان آورده که شنیدنش خالی از لطف نیست.

من به جواب دادن یا ندادن به این فرمایشات نمی‌اندیشم. و دوست‌تر می‌دارم که یک مدتی محض ادای آزاداندیشی هم که شده این فرمایشات روی این نیم‌چه بلاگ باشد. به‌زودی زمانی خواهد رسید و اگر عمری بود خواهم خواست تا چیزی برایش بنویسم و عرض و مقصودم را برایش روشن‌تر کنم.

و هو المستعان.

-----

برای دیدن ادامه‌ی مطلب، واضح است که باید روی تیتر کلیک بفرمایید.

ادامه نوشته

در ستایش درد

هو الشافی

من می‌اندیشم و البته این اندیشیدن، دکارتی نیست که بعدش «من هستم»ی در کار باشد. من می‌اندیشم یعنی می‌ترسم!

من هستم، بالاترین ترس برای من[=هستومند] چی‌ست؟ خب، ترس از نبودن! ترس از مردن! خیلی‌ها از مردن می‌ترسند و خیلی‌ها هم به استقبال مرگ[نه خودکشی] می‌روند این میان آن‌چه آدمی‌زاد را به اندیشه‌ی مرگ می‌اندازد، چیزی‌ست به نام درد[چیزهای دیگری هم هست اما این یکی بدجوری آدم را به یاد مرگ می‌اندازد].


خیلی قدیم‌ترها، زمانی که کتاب‌های روان‌پژوهی می‌خواندم، می‌گفتند یکی از راه‌های تسکین درد آنجاست که ذهن را از شهود درد، به سمت تحلیل و بررسی حصولی درد ببرید. یعنی از دردمند بپرسید دردش چه رنگی‌ست و چه سایزی‌ست و آیا در قوطی کنسرو، یا تشتک نوشابه جا می‌گیرد یا نه!

اما من ترجیح می‌دهم به ذات درد فکر کنم نه به عوارض خیالی‌اش. و به جای آن‌که خودم را سرگرم نقاشی یا حجم‌سازی از درد کنم، ببینم این خبر، دارد از چه چیزی حکایت می‌کند و این درد چه خبری می‌دهد.

اگر از اطبا بپرسند که درد نشانه‌ي چیست[؟] خواهند گفت: درد چه موضعی؟ و چه‌طور دردی؟ و بعد، آزمایشاتی خواهند نوشت از خون و دفع و عکس و سونوگرافی و الخ. تا بلکه بفهمند درد کلیه مثلا خبر از نفخ کلیه دارد یا از سنگ یا از عفونت.

اما خبر دیگری هم در کار است...

ذات درد، دارد خبر می‌دهد که خبری نیست! نه از نوشابه و نه از کنسرو. ذات درد خبر می‌دهد که مشکلی هست. مشکلی هست که دردی هست، اما نه مشکل جسمی، نه مشکل روحی...

ذات درد می‌گوید که ما همسایه‌ی مرگیم. و او نشانه‌ی آن است که زیاد نباید دل‌خوش به جسم و حیات و نَفَس باشیم، زیاد نباید دل ببندیم...

نمی‌دانم آیا کسی هست که درد را دوست داشته باشد یا نه، اما من دوستش دارم چرا که اگر هر از چندی یادآوری نکند که رفتنی‌ام، زیادی دل می‌بندم و بلندتر پرواز می‌کنم.


هم درد است و هم درمان و هم آغاز و هم پایان.