ملت ما به خودش پشت کرد

حقیقت این است که ملت ما به خودش پشت کرد، به خدا رو آورد. آن چیزهایی که نفسش خواهش داشت؛ توجه به آن نداشت. همه‌ی توجهش این بود که جمهوری اسلامی را ایجاد کند. این توجه به خدا بود. از خود گذشته بود، به خدا پیوسته بود. این رمز، رمز پیروزی‌ست.

امام روح الله

اول دی‌ماه پنجاه و هشت

سنت فراموشان

خدایا! امروز وصیت پیامبرت را فراموش می‌کنیم!
بعدش خودت را فراموش می‌کنیم...
بعدش خودمان را فراموش می‌کنیم...
بعد هم این پست را فراموش می‌کنیم!
امروز عجب روزی‌ست

چرا سرخوردگی؟

من نمی‌دانم که محور اتحاد سبز چه بود؛ اگر مدعای سخنگویان سبز را در نظر بگیریم نفی دین و نظام و الخ محور اتحاد خواهد بود و اگر به بافت اجتماعی متنوع سبز نگاه کنیم رفع احمدی‌نژاد پررنگ خواهد شد. با این اوصاف از نظر بنده محور اتحاد مشخص نبود اما نکات مورد اختلاف بی‌شمار بود و البته :

اختلاف در گفتگو عیان می‌شود اما چه وقت اولویت بحث از راهکارهای عملیاتی و روشهای نافرمای مدنی(!) به سمت نقاط اختلاف هدایت می‌شود؟

آشکار است که راهکارهای عملیاتی هر گروه؛ همبستگی خاصی با بنیان اختلاف و نوع مخالفت دارد و بدیهی است که مخالفت کسی که دشمنی‌اش با ظاهر اداری و بوروکراتیک نظام است با کسی که صرفا با شخص رئیس جمهور مشکل دارد و آن نیز با کسی که از اساس مخالف دین و اسلام و مقدسات است توفیر دارد.

راهکار عملیات اعتراض آمیز ریشه در نوع و سطح مخالفت دارد و به همین سبب اشتراک در مخالفت سبب اتحاد نمی‌شود. اما بروز و ظهور اختلاف در هدف زمان می‌خواهد و گرچه در ابتدای اعتراض همه در نفس معترض بودن مشترکند اما هنگامی که این مخالفت اجمالی با گذشت زمان به تفصیل می‌آید و نوع مخالفت و چگونگی مخالفت و ابعاد مخالفت آشکار می‌شود، اتحاد کم کم ازمیانه رخت برمی‌بندد و تخاصم درون جبهه راه می‌گشاید.

اما سرخوردگی چه زمانی بروز می‌کند؟

طبیعی‌ست که با تشدید اختلافات و فروکش کردن هیجانِ جمعی، و احساس فرد[=تنها] بودن و بیرون آمدن از قالب فرد منتشر؛ سرخوردگی آغاز می‌شود. این سرخوردگی تنها در میان بدنه‌ی اجتماعی جنبش نیست که ظهور می‌کند بلکه در میان بالادستی‌ها نیز هست و اتفاقا عقب‌کشیدن مهره‌های بالادستی؛ عامل تشدید سرخوردگی در بدنه‌ی اجتماعی‌ست.

عقب‌گرد تاکتیکی حجاریان

عقب‌گرد موسوی در بیانیه‌ی هفدهم و پذیرش تلویحی دولت

پذیرش دولت از سوی کروبی

و نهایتا عقب‌گرد محمدرضا تاجیک و دیگر افراد طیف موسوم به سبز

همراه با فریاد "چرا عقب‌گرد می‌کنید؟" اپوزیسیون خارج نشین و خط شکنی از جانب آنها برای نفی عقب‌گرد

همه عوامل آشکار شدن اختلاف در میان مهره‌های بالا دستی و بسط این اختلاف در میان بدنه‌ی اجتماعی‌ست.

باین ترتیب با مشخص شدن مرزهای اختلاف، هر طیفی راه خود را پیش می‌گیرد تا به گناه دیگران مواخذه نشود و در این میان رهبرانی که تا دیروز گمان می‌کردند امکان موج سواری بر اختلافات ریز و درشت اشخاص و افراد را دارند و خیال پیگیری اهداف خاص خود را داشتند حال بدون بدنه‌ی اجتماعی در جستجوی راه برون رفت به بازگشت به درون نظام می‌اندیشند اما آیا مردم مار در آستین نظام را خواهند پذیرفت؟

ظاهر و باطن اين جدال


چند سوال::

1) چرا همه‌ي كسبه‏ي محل در كتاب قانون شبيه رحمن بودند؟

2) صحنه‌ي آخر فيلم چه معني داشت؟

3) فيلم در باب علوم انساني چه مي‏گفت؟

4) فرهنگ قابل صدور كشور چه نمادي در فيلم داشت؟ فيلم آن نماد را خوب تصوير كرد يا بد؟

پاسخ‏ها را آخر مطلب گذاشته‏ام؛ مي‏توانيد بخوانيد، البته قبلش كمي فكر كنيد بد نيست.


كتاب قانون فيلم خوب و خوش‏ ساختي‏ست و من اصلا پشيمان نيستم كه چرا اينقدر دير ديدمش!

داستان كتاب قانون اما ظاهر و باطني دارد؛ كه البته من ادعا ندارم كه باطنش را كشف كرده‏ام!

ظاهر كتاب قانون همان ايراداتي را دارد كه حضرت آقاي حداد و جناب مطهري و بعض ديگر در پرونده‏ي پنجره و جاهاي ديگر نوشته‏اند كه جاي تشكر هم دارد؛ از ايرادهايي بر ديالوگ‏ها من جمله حرف‏هايي كه بوي كثرت گرايي داشت تا ايراد بر سياه نمايي اوضاع دين‏داري ملت شهيد پرور خودمان...

اما يك سوال و كليدي‏ترين سوال اين است كه كتاب قانون چه مي‏گويد؟ من مي‏دانم كه فيلم چه ديالوگ‏هايي دارد و چه سكانس‏هايي؛ سوال من اين است كه اين فيلم روايت چيست؟ قطعا عاقلي كه اين متن را مي‏خواند مي‏داند كه منظور فيلم يك مساله عاطفي و عشقولانه نبوده و قطعا فيلم يادآور خمسه خمسه و جنگ نيست؛ يعني اين الفاظ و لغات فرع بر داستان كلي فيلم بوده. خلاصه كنم؛ اگر بخواهيم داستان كلي فيلم را در يك جمله بگوييم آن جمله چه خواهد بود؟

جدال و اتحاد "ظاهر مذهب" با "مذهب ظاهر"

درست خوانديد؛ اما مرداد از ظاهر مذهب چيست؟ ظاهر-مذهبي همان تقيد صرف به ظواهر مذهبي‌ست و نه توجه به مذهب و سلوك مذهبي و تفكر مذهبي. و البته در مذهبِ ظاهر هم توجه به ظاهر است كه صورت مقدماتي و Advance دارد! صورت پيشرفته‌اش را شايد در وهابيت بتوان ديد اما صور مقدماتي‌اش در نگاه مديريتي و سياسي حاكم بر مذهب و فعاليت‌هاي فرهنگي(كه بايست در جامعه‌ي ديني، ديني باشند) ظاهر است! توجه به ظاهر مذهب(نه ظاهر مذهبي و چفيه و پيرهن تقوا بر شلوار پرهيز و الخ!)

بلي؛ اصل فيلم روايتگر يك جدال است كه سرآخر به اتحاد ختم مي‌شود!

تا وقتي جدال بود و "ظواهر آيات و روايات" با "ظاهر مذهبي افراد" جنگ و دعوا داشتند مشكل كوچكتر بود، و يكي از پس ديگري بر مي‌آمد و او را مجبور به "نماز صبح" و "آشتي سه روزه" و الخ ميكرد يا آنكه بازي بالعكس مي‏شد و در دستشويي پاي راست و چپ اهميت پيدا مي‏كرد. اما وقتي اين دو متحد شوند چه رخ خواهد داد؟

پاسخ اينجاست كه عمريست اين دو در كشور با هم متحد هستند و احتمالا پايان خوش فيلم آقاي ميري هم همين وضعيت فرهنگي امروزين ماست! مگر نه اين است كه هر لغزشي في‌الفور امر به معروفي از جانب ظاهر-مذهبان در پي دارد؟ لازم به نمونه‌ي لبناني نبود ما در ايران الي ماشاء الله نمونه‌ي بومي آمنه را داريم كه البته شايد به زيبايي ظاهري او نباشند!

بگذريم؛ اما مگر ايرادي دارد كه ظاهر-مذهبي و مذهبِ ظاهري با هم جمع شوند؟ بالاخره هركدام حسني دارند كه ديگري ندارد و نقصشان هم از همين جهت است! مگر نه؟

پاسخ آنجاست كه جمع اين دو ظاهر را تقويت مي‏كند و قشري‌گري را دامن مي‏زند اما به تنها چيزي كه توجه نمي‏شود مذهب خواهد بود. من با هيچكدام از اين دو مكتب ظاهري دشمن نيستم؛ تا وقتي كه بپرسم برخورد اين دو مكتب با مقولاتي كه دين و كفرشان ظاهر نيست چگونه خواهد بود. كفر و دين سينما، نوشابه، سيگار، تاريخ نگاري، ادبيات و روشنفكري، تكنولوژي فلسفه، وبلاگ و بسياري ديگر آيا در ظاهرشان پيداست؟ آيا از ظاهر اقتصاد باز كفر و دينش هويداست؟ اينجاست كه پيروان ظواهر به روغن‌سوزي مي‌افتند و درك كفر و دين نمي‌كنند و با "ظاهر مذهب" به صلح با "ظاهر و باطن غرب" مي‌رسند و تمام. بلي همين ظاهري بودن و قشري عمل كردن است كه اقتصاد باز سازندگي و توسعه سياسي اصلاحات را به بار مي‌آورد يا آنكه علم را مشترك معنوي مي‌گيرد و گمان مي‏كند كه ظهور حضرت و مقدمات ظهور به تكنولوژيست؛ و تكنولوژي است كه عدالت مهدوي و پرورش استعدادها را محقق مي‌كند!

مخ كلام اينكه ظاهر مذهبي و مذهب ظاهري هر دو اهل ظاهرند و در ظاهر هيچ ايراد ندارند خاصه اگر با هم بنشينند اما ايرادشان در باطن است و اينكه چيزي ندارند و قضاوتشان ظاهري‌ست و ايراد كتاب قانون هم آنجاست كه تمام دعوا را بين دو ظاهربين تصوير مي‌كند حاليكه اصل دعوا بين ديانت حقيقي اسلام و ولايت فقيه با ولايت مدرنيته و تكنيك و نفس اماره است نه بين عروس و مادر شوهر(يا خواهر شوهر و خاله‌ي شوهر و عمه‌ي شوهر و ...)

همين!


چند جواب::

1) براي اين‏كه همه‏ي كسبه‏ي محل فرزندان كربلايي سليم صاحب منصب بودند؛ شاهد اين مدها اين ديالوگهاست:

تو ميدوني از نسل چه آدم بزرگي هستي؟ كبلايي سليم صاحب منصب، كبلايي سليم بود كه سليم آباد رو آباد كرد! البته با شاره به حرمسراي كبلايي سليم و تذكر اين نكته به رحمن كه تو از پس يه دونه ضعيفه هم بر نمياي!

دومين ديالوگ از براي عمه خانم بود كه فرمود: تو تموم دنيا فقط يه نفر شبيه فلاني هست كه اونم رحمانه!

2) آخرين صحنه‌هاي فيلم تصوير خرابه‏اي از جنوب لبنان(بنت جبيل در هشت كيلومتري مرز لبنان در جنوب شرق اين كشور) بود؛ شهري مخروبه بدون سكنه و پر از خاطرات كودكان. البته از بمب و موشك و دود و خون خبري نبود؛ از بزرگترها هم. اما مسجد بنت جبيل يك بزرگتر داشت، آمنه؛ و او به كودكان قرآن درس مي‏داد و با ديدن رحمن از او دعوت كرد و گفت، رحمن! بسم الله...

اما رحمن در صف آخر نشست و زانوي طلبگي زمين زد! اين هم از طلبگي ظاهر مذهب در مكتب مذهب ظاهر...

و البته انتهاي فيلم صحنه‏ي بازگشت بود اما من هرچه دقت كردم فقط يك نفر را در ماشين ديدم! كه او هم لاجرم بايد راننده بوده باشد(و البته رحمن!)

3) فيلم نگاه جالبي به علوم انساني داشت، علوم انساني بين المللين هستند! بين ملل ايران و لبنان! علوم انساني ايراني-لبناني صرفا يك مقوله‏ي آماري است و آنهم آمارهاي تكراري كه در هر سفر تكرار و تكرار مي‏شود. تنها چيز خوب علوم انساني مترجمش است كه آنهم جديدا ديگر به درد نمي‏خورد!

اگر يادتان نيست بايد بگويم مترجم علوم انساني-ببخشيد يعني مترجم جلسات- خانم جوليت بودند كه جديدا رفته‏اند و جايشان را يك سبيل كلفت گرفته كه بدرد هيات ايراني نمي‏خورد. البته از ترجمه تا آدم خيلي خوب شدن انگار راه كوتاه‏تر است! اگر مترجمي كنيد به آدم بسيار خوب و مجسمه شريعت تبديل ميَشويد؛ حتي اگر ندانيد رند يعني چه!

4) فرهنگ صادراتي ما براي جهان خارج از ايران نمادش "جان" بود! بلي همان راننده‏ي لبناني كه اتفاقا جان دلم انتهاي مرام و معرفت هم بود و كلي هم به آقاي مهندس كمك كرد، بالاخره دوست آن باشد كه گيرد دست دوست...


توضيح:: اين مطلب ملهم از جدال بين ظاهر مذهب و مذهب ظاهر از افاضات جناب استاد ميرشكاك است؛ اين اداي آقاي يوسف نيست؛ اداي دين هم نمي‏تواند باشد.(ن.ك به: زخم بي بهبود/مقدمه از آقا سيد عبدالجواد موسوي؛ نشريه پنجره شماره 22 و 23 و تحجر و تجدد از سيد شهيد آقا سيد مرتضاي آويني)


مواجهه با خویشتن؛ وعده‌گاه 22 بهمن

بحث‌های ما تمومی نداره و البته این توفیقی هست که نصیب شده و شاکریم؛ دیشب تا حدود ساعت یک و سی دقیقه‌ی بعد از نیمه شب بحث سه به یک داشتیم(سه نفر در کنار یک نفر!)

امروز هم با یکی از دوستان رفتم تا برایش ریش گرو بگذارم؛ اما در این میونه نکته‌ای توجهم رو جلب کرد که سعی می‌کنم بنویسم!



گفت: من قبلا هم از این بحث‌ها کردم؛ طرفم هم با اطلاع بود و داشت من رو قانع می‌کرد که بهش گفتم حرفهات خوبه ولی من اطلاعات ندارم و باید برم نقد حرفهات رو هم ببینم!

گفتم: اگر بهت ثابت بشه که اشتباه می‌کردی حاضری برگردی و تموم این مسیر اومده رو جبران کنی؟

هزاری طفره رفت تا آخرش گفت بله!

می‌دانستم که حاضر نیست؛ یعنی اگر این‌کاره بود و از اول با مطالعه و تعقل می‌رفت جلو که درگیر جو ورزشگاه نمی‌شد... اگر خودش رو پایه‌ی بحث می‌دید احاله به مطالعه نمی‌کرد؛ اینکه باید برم مطالعه کنم یعنی موضعم ثابته و روی اون جمود دارم ولی دلیلش رو باید برم و پیدا کنم؛ این یعنی بحث بی بحث.


تازه براش ریش گرو گذاشته بودم تا مشکلش حل بشه؛ کلی قسم و آیه که آقاجونم حول و حوش این سبز بازی‌ها نرو؛ حرفم رو قبول کرده بود و با هم اومدیم سایت و پای اینترنت که نشستیم دوباره فیلش یاد هندستون کرد؛ گفت فیلتر رو بزن بریم جرس!

یه نگاهی به راهکارهای سبز برای راهپیمایی انداختیم و کلی خنده شد؛ بخصوص اون قسمت بذر سبز که انصافا؛ انتهای فکاهی بود.

دیدم دوباره رفته تو فضا و داره دنبال مسیر راهپیمایی سبز و دودزا و الخ می‌گرده! پیش خودم گفتم این هم عاقبت کار فکری. یاسین خوندیم یه هفته؛ دوباره همون آش شد و همون کاسه... امان از جو ورزشگاه!


جو سبز، خشونت، تخمین جمعیت سبزها در 22بهمن، درگیری، شعار، الله اکبر...

هیچ اتفاقی در راه نیست، 22بهمن امسال هم مثل هرسال؛

وقتی سبزهای جو-زده رو می‌بینم بی‌اختیار یاد اون صحنه می افتم که یکی تا کمر از پنجره‌ی اتوبوس اومده بیرون و یه پارچه‌ی قرمز توی دستاشه و البته تا تونسته پارچه رو سوراخ کرده تا بگه: لُنگی...

جنازه پای پل افتاده، نمیدونم به تیر چراغ خورده یا به گارد-ریل، ماشین روی پل منحرف شده و طرف افتاده زیر پل؛ لنگ تکه و پاره این‌بار واقعا خونین شده.

دوستاش رفتن ورزشگاه تا بازی رو ببینن. به حرمت آرزویِ دوستِ از پل فرو افتاده؛ آخر بازی که میشه به احترام دوست عشق فوتبالشون یه چندتا اتوبوس رو به بغل خوابوندن و آتیش زدن؛ تا روحش از نتیجه‌ی بازی شاد بشه...

برای شادی روح کشتگان سبز باید لُنگ سوراخ کرد یا اتوبوس آتیش زد؟ نمی‌دونم... اما جو ورزشگاه چه شباهت عجیبی با جو سبز داره؛ چقدر عجیب...

ناشوراي نانگهبان!

الآن ديگر تقريبا همه فهميده‏اند كه تقلب در انتخابات يك شعار بود و حتي سعي‏اي در اثبات آن از طرف مدعيانش نشد.

اما نمي‏دانم چرا ديگر حرفي از تقلب از دهان مدعيان بيرون نمي‏آيد و اين شبهه ديگر مطرح نمي‏شود؟

اينجا مي‏خواهم يك پرسش مطرح كنم و جواب بدهم شايد دوباره كسي بر مستندات تقلب تفكر بكند و بفهمد چطور يك عده سبزك ملت را به بازي و مسخره گرفتند::

من نمي‏دانم كه آيا دقيقا هشت نفر از چهارده نفر شوراي نگهبان درباره‏ي راي دادن به احمدي‏نژاد اظهار نظر كرده‏اند يا تعدادي غير از اين. اما در اين مدت بعد از انتخابات خيل كثيري از دوستان بودند كه به هنگام صحبت از اين موضع‏گيري افراد شوراي نگهبان به عنوان حجتي براي تقلب و تخلف در انتخابات ياد مي‏كردند و مي‏فرمودند با اين اوصاف بايد به جامعه حق داد كه به انتخابات مشكوك باشد.

حالا سوال!

آيا مي‏شود كه اعضاي شوراي نگهبان در مورد انتخاب فرد براي انتخابات رياست جمهوري دهم بي‏نظر بوده باشند؟ بالاخره اعضاي شورا يا طرفدار موسوي بودند يا كروبي يا احمدي‏نژاد يا ... يا آراي باطله...

از اين حالات كه خارج نيست؟ هست؟

حالا سه حالت پيش مي‏آيد‎؛ يا اكثريت اعضاي شورا طرفدار يك كانديداي خاص هستند يا اينكه نصف به نصف!(تثليث ممكن نيست مگر اينكه يكي دو تا از اعضا را به نسبت مساوي تقسيم كنيم در بقيه حالات زوج هم همان حالت نصف به نصف پيش مي‏آيد) يعني نصفي طرفدار يك كانديدا و نصفي طرفدار كانديدايي ديگر...

اگر نصف نصف باشند كه فرض تقلب منتفي‏ست يعني شورا براي تقلب در انتخابات به اجماع نمي‏رسد!

نتيجه اينكه اگر اكثريت شورا با يك نفر موافق باشند حتما در آن انتخابات تقلب خواهد شد! با اين فرض چه فرقي مي‏كند كه آن نفر را اعلام بكنند يا نه! هركدام از اعضاي شورا رايي دارند و قطعا اكثريتي در شورا طرفدار يك كانديداي خاص هستند اما خيلي مضحك است كه از اين فرض به اين حكم برسيم: حتما شوراي نگهبان به نفع كانديداي مورد اجماع تقلب مي‏كند!

اگر اين فرض و حكم را بپذيريم ديگر سنگ روي سنگ بند نمي‏شود و من‏بعد بايد تمام افراد سرصندوقي از معلمان و معتمدان و غيره تا وزارت كشور و مجلس و الخ را هم متهم كنيم و حتي بگوييم در تمام نظام‏هاي دموكراتيك هم چون(لا جرم) اكثريت سيستم برگزار كننده‏ي انتخابات طرفدار يك فرد هستند پس حتما در آن انتخابات‏ها هم تقلب مي‏شود.

با اين اوصاف اكثريت برگزار كننده‏ي انتخابات به نفع كانديداي خودشان در حق راي مردم جفا خواهند كرد.

اين مكانيكي نگاه كردن و تقسيم كردن خيلي احمقانه است و بايد به كساني كه اينطور حرف مي‏زنند گفت شما آدم‏ها را با پرتقال اشتباهي گرفته‏ايد و راي را بمثابه وزن پرتقال فرض كرده‏ايد. اينطور نيست كه اعضايي از شوراي نگهبان كه موافق گزينه‏ي اجماعي نيستند در صورت مشاهده‏ي تقلب ساكت بنشينند و نگاه بكنند و در آخر هم مهر تاييد به انتخابات بزنند. آدم‏ها فقط يك راي نيستند‎؛ آدم‏ها پرتقال نيستند كه راي‏شان مساوي وزن‏شان باشد.

خلاصه اينكه اگر شوراي نگهبان متهم به اعلام حمايت باشد از آن نمي‏توان نتيجه گرفت كه اين شورا در انتخابات تقلب كرده است. چون بالاخره اكثريتي از شورا همواره طرفدار يك گزينه خواهند بود(اگر نباشند كه فرض نقض مي‏شود) پس لزوما در همه‏ي انتخابات‏ها تقلب در كار است و اين شبهه منحصر به شوراي نگهبان ما نيست و در هر نظام دموكراتيكي قابل تعميم است.

همين