جنبش دانشجويي يا نرمافزاري
اصلا لازم به تكرار نيست كه جنبش دانشجويي در بدنهي مديريتي فعال است، اصلا احتياج به تذكر نيست كه احمدينژاد و برخي وزرا و وكلا از بطن اين جنبشند و روزگاري كار تشكيلاتي اسلامي ميكردهاند...
همينطور احتياحجي نيست كه بگويم جنبش دانشجويي از لحاظ تئوري و نرم افزار تكان محسوسي نخورده و هنوز در طح "باقالي" به سر ميبرد و اي بسا مشكلات امروز دولتي و مملكتي كه از همين بيسوادي نشأت گرفته ميگيرد.
خب، تكليف دولتهاي آينده چيست؟ آيا بايد بر همين صراط و سبيل بيسوادي و بيدانشي پايدار بمانيم؟
چند دليل براي بيسواد ماندن جنبش دانشجويي متصور است::
اول) عدم توليد قابل توجه نرمافزار در كشور كه طبعا بر ماده خام مطالعهي دانشجويي هم اثر ميگذارد و بديهي است كه با رويكرد "پاسخ به شبهات" نميتوان توليدي رقم زد و طرحي نو در انداخت گرچه نبايد از نظر دور داشت كه پاسخ به شبهات لازم است.
تبصرهي اول) اين رويكرد پاسخدهي و دفع شبهه معلول فضاي كشور و بازيهاي سياسي بوده و شايد علماي ما در ريشه دواندن و تبديل آن به اولويت اول نقش تعيين كننده نداشتهاند و ميشود تا حدي آنها را تبرئه هم كرد.
دوم) بازيهاي سياسي و پياده نظامي براي احزب كه تئوري نميخواهد!
خيلي تابلو است كه نان به نرخ روز خوري و طمع پست و مقام كه در برههاي از زمان چشم افراد فعال دانشجويي را كور كرد نيازي به تئوري نداشت و وقتي اين افراد كه دغدغهمندترين افراد دانشگاهي بودهاند نيازي به توليد نبينند مشخص است كه بقيه صرفا سر در كتاب و يا گرم چيزهاي ديگر بودهاند فانظر...
سوم) بي حالي و سخنران زدگي و بيحالي هم براي خودش بساطي دارد...
كمتر پيش ميآيد كه كسي حاضر به هزينه كردن از خودش براي آينده كشور و اسلام و انقلاب و الخ باشد. خب! پرواضح است كه اين بيحالي نيروي محرك نيست و البته ترمز است...
در اين ميان سخنرانزدگي و صرفا گوشِ افاضات سخنرانان معمول دانشگاه بودن هم مزيد بر علل است.
در چند سال اخير گروههايي (مثل علم و دين خودمان) با نظر به توليد و تفهيم و با چشم انداز در دست گرفتن قوا وارد ميدان مطالعاتي شدند و البته مكاتب مختلفي را هم آزمودند و بناي رويين نظام و غرب را نگاهي اجمالي كردند. خب اين احساس نياز و اين شور و همت جاي تقدير دارد اما مشخص است كه بررسي دقيق و موشكافانهي مقولات كلي مثل علم و توليد علم و غيره نياز اساسي است اما خب نياز اوليه نيست.
منظور آنجاست كه نيازي نيست و نبايد اول تمام ريشهي همه چيز را شناخت و بعد به عمل پرداخت. اي بسا نيازهاي مقطعي كه عدم رفعشان ما را با بحرانهاي قريب الوقوع روبرو ميكند و تعلل در اجرا و انجام بعضي اعمال كه تمام كشور را رو ب نابودي خواهد كرد.
پس نكته آنجاست كه بايد در كنار شناخت سطحي و اعتماد به گروههايي كه شناخت سطحي از افكار و رويكردها دارند به موشكافي و واكاوي مسائل هم پرداخت.
اما نسبت تشكيلاتي كه اولويت خود را مسائل سياسي ميداند با اين مقوله يعني توليد علم چيست؟