مکتب سمنان
ما همه پهلوانپنبههاي
عرصهي علوم انساني و دنكيشوتهاي نبرديم. بناي ما بر اين است كه دانشگاه
از لوث وجود(؟) غرب و غربزدگي پاك شود و فرت و فورت علوم انساني بومي و
ملي و ديني و آئيني و اشراقي و الهامي توليد شود. واردات ما دخلي به وزارت
بازرگاني ندارد؛ واردات ما از جنس حصوليست! البته هنوز صادرات قابل
توجهي نداريم و صرفا نقنقنامه مينويسيم و گمان داريم با كليات ابوالبقا
ميتوانيم تمام علوم انساني را زير و زبر كنيم و كلا طرحي نو در اندازيم.
اگر راه انقلاب در علوم انساني را حصولي بدانيم و گمان بريم عالم امكان
معطل ما مانده تا علوم انساني اسلامي(؟!) توليد بفرمائيم و با اقتصاد
اسلامي گرسنگان عالم را سير كنيم و با فلسفهي اسلامي شك و شبهات عالم را
در عرض چند ثانيه مرتفع نمائيم؛ ديگر چه جاي ظهور و انتظار و چه اتكالي به
جناب الهي؟ كار ما در اين چندسالي كه آن پير فرزانه عَلَمِ عِلْمِ بومي و
ديني را برداشته اين بوده كه گمان كنيم هرچه بخواهيم ميتوانيم در اين
مسير انجام دهيم، و انگار تمام جوانب توليدات علمي در دستان ما بوده و
صرفا بهفرمودهي «ولي» بايد سر چهارپاي علم را كج كنيم و به سمتي ديگر
برويم و همانطور كه تا ديروز ترجمه ميكرديم از امروز استحصال از منابع
فلسفي و فقهي قديم را رقم بزنيم و يكهو كاروان توليد علم را به منزل مقصود
چشمانداز چندينسالهي ظهور ولي عصر(عج) برسانيم و خلاص!
غافل بوديم از اينكه در دايرهي حصوليجات بايست تازه بر سر منطق و زبان
بحث بشود و ببينيم آيا امكان توليد با منطق صوري هست يا نه و آيا ميشود
در راه اسلاميزاسيون از منطق مظفر و تجريد و الخ استفاده كرد؟ بايست در
رابطه با زبان سخن گفت كه آيا وضعيست؟ يعني آيا زبان را بشر قرارداد
ميكند يا اينكه بشر قرار زباني را صرفا ميپذيرد و اصلا بشر در دايرهي
زبان به زيست و از آن مهمتر به تفكر درميآيد؟
بلي؛ در حوزهي حصولي بايد نشست و تفكر كرد؛ بايد نشست و گفتگو كرد، البته
گمان نكنيد فعلا در حوزهي حصوليجات بايد قعود داشت و زمان قيام نرسيده
است! خير! بايد كاري كرد، اما لزومي ندارد كه استيل «انسان متفكر رودين»
را به خودت بگيري و لخت مادرزاد، جوري بنشيني كه زانويت جلوي شكمت باشد و
دستت لب و لُپ و لوچهات را معوج كند.
حتي زماني كه نشستهاي؛ اگر اهل ذكر باشي قيام و قعودت تو را از ذكر
نمياندازد و از تفكر هم، حتي به پهلو درازكشيده هم ميتواني تفكر كني،
مگر نخواندهاي كه «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا
وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ
وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا
عَذَابَ النَّارِ»؟
اگر بناي شناخت خلق سماوات و عرض را داري ذكر تو را ياور خواهد بود، نه
اينكه بيفكر و ذكر صرفا گمان كني با يك فوت كوزهگري تمام غرب، از تكنيك
تا علوم انساني را مصادره به مطلوب كردي و ديگر كاري نمانده و ميتواني با
خيال راحت بروي و بميري!
من با مردن مشكلي ندارم، اصلا ما را براي مردن آوردهاند، من خودم روزي
صدبار ذكرم اين است كه خدايا ما را بِكُش! چند وقت پيش هم ديدم رفيقي كه
قديمترها ارتباطي قلبي داشتيم و در يكجا مطالعه ميكرديم و البته
هيچوقت صريح با هم گفتگو نكرديم در وبلاگش نوشته فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ
إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ...
البته نوشتن از مرگ و گفتن از مرگ راحت است اما مرگ داريم تا مرگ! بنا
نيست كه ما مرگ را و يقين را و دوستي خدا را فروبگذاريم و فكر كنيم كه
حيِّ لايموتيم و فعال بالإرادهايم و هرچه بخواهيم ميتوانيم بكنيم! البته
تمام علم در همين است؛ و اگر بفهمي و بداني كه نهايت سيرت آئينهگي خواهد
بود و آخر درجهات آنجاست كه آسماني شوي، آنگاه خداوند بينايي تو ميشود
و آنوقت است كه تو عالِم خواهي بود و عالَم(عالَمِ تكنيكی يا غیر آن)
مادهاي ميشود تا در آن تصرف كني، نه تو؛ بل خداوند كه رِِجل و يَدِ توست
و لِسان توست.
امام ما(ره) گفت كه كشف حجاب مستلزم ورود در حجاب است و اگر در راه تو علم
حجاب باشد، خرق حجاب، علم نفساني را خرق ميكند، خرقِ حجابِ نفسانيتِ علمِ
جديد، از انساني تا حيواني و همينطور تكنيكي، علم را در مسير الهي شدن
صورت ميدهد و باين صورت علم ديني و اسلامي و بومي و الخ ميتواند پديد
آيد؛ لااقل فعلا راه ديگري نميشناسم.
سيد مرتضي آموزگار مواجهه با جهان جديد و مدرس آموزههاييست كه از چهل
حديث آموخته. كارهایش هست، روايتش هست، بشاگردش هست و خنجر و شقايقش، سوره
هست و مقالاتش هم هست. سيد مرتضي شارح نميخواست-گرچه شارح دارد-، اما
همراه ميخواهد. خودش شارح امام و خط او بود، همراه هم بود؛ كمربستهي
فرمان آقا بود و آغاز و پايان پيشنهادياش چهل حديث بود. اگر بنا داريم كه
در مهندسي و علوم پايه و انساني و الخ كاري كنيم بايد به امام گوش كنيم كه
فرمود اول جنگ، دوم درس و سوم هر كار ديگر و اگر گوشمان به نواي آقايمان
باشد نبايد تهذيب و تحصيل و ورزش را با رعايت تقدم و تاخر فراموش كنيم،
اين مبناي توليد علم است.
اما تيتر اين مطلب را گذاشتم مكتب سمنان؛ چون گمان نكنم چيزهايي كه ما به
ذوق خوانديم و خواستيم به جان بيازمائيم، دست كمي از آنچه در فرانكفورت و
وين و آكسفورد ميگويند و ميآزمايند داشته باشد. اين هم ظهوري از ظهورات
است و البته اگر علم تحصلي، صرف زنجمورهي روشنفكرها باشد آن چيزي كه حقير
و امثالم از احاديث و عرفان و قرآن و تاريخ فلسفه و برهان خوانديم دست كمي
از آن جيغ و دادها ندارد، هيچ؛ بلكه سرافراز بودنش در برابر هر آنچه
نوشتيم و خواندهايم نيازي به اثبات ندارد. اين را من در سمنان آموختم و
تا آنجا كه ميبينم كساني كه در همان زمان و در همان مكان بر فرمايشات
آقايمان تکیه كردند، فهميدند كه راه علم از كربلا ميگذرد؛ همینطور
انقلاب در علوم انساني...