در کل، "طلبه" بودن!
بنا بود مطلب حاضر نگاهی به راههای رفتهی علوم انسانی باشه، ولی به دلایلی که بلاگفا پیش آورد، مطلب تایپ شده از دست رفت و بایست دوباره نوشته بشود.
نوشتار حاضر هم بنا بود بعدا بالا بیاید که باز به دلایلی الآن ویرایشاش کردم و ...
این مطلب رو بهعنوان یه درد دل با سید مرتضا نوشتم که از اولش بنای اومدن به حوزه رو داشت و هنوز دست بردار نیست، خدا قسمتش کنه به حق اجداد طاهرینش...
إن شاء الله
اصل داستان طلبه شدن یه دانشجوی سابق، یا برمیگرده به احساس نیاز، یا برمیگرده به هزار بهونهی دیگه که باید رفت و از طلبهها پرسید ولی چیزی که باعث میشه آدم طلبهی خوبی از آب در بیاد، یکیش همین احساس نیاز و علم به جهلــه!
باور کن!
احساس جهل موتور محرک قوّتمندیــه...
من تا قبل طلبگی یه کلیاتی از فضای حوزه میدونستم و حدس میزدم که باید دنبال چی برم و چطوری مسیر رو ادامه بدم اما ورود به حوزه و پیش رفتن توی درسها تصوراتم رو با چالشهای جدی روبرو کرد و مسائلی رو پیش آورد که یواش یواش تعریف میکنم، عجله نکنین.
اول) علوم حوزوی انتها نداره...
اولین چالش همین بود
هیچکدوم از شاخههای علوم، که توی حوزه تدریس میشه؛ انتها نداره. این رو جدی میگم که حتی ادبیات و صرف و نحو و بدیع و بیان و معانی و اشتقاق و ... هم بی انتهان. هرچقدر هم که جلو میری این دریای دانش بیشتر خودشو نشون میده و عمرا بتونی حد و مرزش رو مشخص کنی.
این که وضع ادبیات باشه، دیگه چه رسد به علوم عقلی و نقلی.
جالب اینجاست که من یه مشکل مضاعفی هم داشتم و دارم و اونم این هست که از یه مبنای فلسفی-عرفانی به ادبیات و سایر علوم نگاه میکنم و اون باعث دوبرابر شدن مشکل میشه.
پس اولین چالشی که آدم توی حوزه بهش برمیخوره همین داستانه و کم چیزی هم نیست. ای بسا اساتیدی که عمری رو روی "ادبیات" یا "اصول" یا هر کدوم از شاخهها صرف کردن و انصافا در اون رشتهی علمی ملا و مجتهد و محقق هم شدن اما چه فایده؟ انتهای باقیات الصالحاتشون یه رشتهی ادبی و کرسی آموزشی اون بوده و والسلام.
نمیخوام بگم که این چیز کمی هست و به درد نمیخوره ها! عرضم این هست که نهایت کار همه طلبه ها نمیتونه باشه و اگه طلبه توی ادبیات گم بشه اونوقت کارهای اصلی و اساسی طلبگی و سطوح دیگهای از دانش، روی زمین میمونه.
تصور کنید جمع عظیمی از طلاب، تک شاخه ای و متوغل در رشتهای خاص مثل ادبیات و اصول و فلسفه و... بشن. ثم ماذا؟ هدف حوزه که فقط تدریس و تدریس و تدریس نیست... هست؟
بگذریم
دومین مساله این هست که نظام حوزه برنامهای جز اجتهاد نداره. البته والله و بالله این هم چیز کمی نیست، اما یه حداقله، نه بیشتر.
این البته مشکلیــه برا خودش و اگه طلبه نتونه از راهنمایی خوبی برخوردار بشه، وسط گستردگی دانشهای حوزوی خودش رو گم میکنه و بعد از چندین سال از خودش میپرسه، کجا هستم؟ چی شد؟ پس طلبه باید برای خودش هدف داشته باشه و فقط به برنامه اصلی حوزه اکتفا نکنه.
نفس ملکهی اجتهاد وقتی محقق شده که بشه باهاش وارد علوم و مسائل شد، وگرنه داشتن یا نداشتن اجتهاد چه فرقی میکنه؟
برای طلبهای که سودای علوم انسانی توی سرش هست، یا دوستدار هنره، واجبه که در مسائل هنری و انسانی وارد بشه و راجع به اونها اطلاعات انضمامی داشته باشه؛ وگرنه اجتهادش شاید چیز خوبی باشه ولی دخلی به اون علوم و تحولـشون نداره.
پس مسائل و موضوعات و روش ِ حوزهی مورد اجتهاد باید برای مجتهد شناخته شده باشه.
و البته این شناخت بایست با مطالعات فلسفی عرفانی هم همراه باشه، چرا که ساحت هنر و علوم انسانی و علوم طبیعی و الخ، بسیار با فلسفه و عرفان و مطالعات ادیان در هم تنیدهست.
این هم مشکل دوم که اینطوری جمع بندیـش میکنم:
نظام آموزشی حوزه حداقلهایی رو پوشش میده.
طلبه نباید توی گستردگی درسا گم بشه.
باید فلسفه و عرفان خوند.
باید در حوزه مورد اجتهاد(هنر-علوم انسانی و...) وارد شد و متخصص بود.
باید از قبل برنامه داشت و هدف رو مشخص کرد.
خب فعلا همینقدر کافیه تا بعد شاید موارد دیگهای رو که تو ذهنم هست به این مطلب اضافه کردم.
زیاده عرضی نیست.