یا "نسبت ما با علوم انسانی و دین"
نکته: نیمی از این مطلب فقط یک بار ویرایش شده است! تا ویرایشات و اضافات بعدی...
مقدمه::
نوشتن این پست دشواریهای خاص خودش رو داشت.
اولین سختیش این بود که باید نظرات بزرگان رو در مواردی که به مطالب این پست مربوط میشد بررسی میکردم.
دومیش اظهار نظر راجع به نظرات بزرگان بود. این از همه ظریفتر و طاقتسوزــــتر بود.
و سومیـش دامنهدار شدن بحث و وسط آمدن منطق و فلسفه و تقسیمات علوم و...
نهایتا هم طولانی شدن بحث کار رو چند قسمتی و کشدار(!) خواهد کرد.
و البته ناگفته نمونه که این نوشته بناست به همین زودی صورت آکادمیکی هم پیدا کنه و تسلیم بشه به رفیق شفیق روزهای همخونگی...
إن شاء الله
ذیالمقدمه::
قبلتر عرض کرده بودم که چند نگاه نسبت به علوم انسانی و مسالهی "تولید علم" بین ما رایج هست و اونها رو اینطور شمرده بودم که:
1- مسلط بودن به مبانی اسلامی و سپس به سراغ علوم رفتن که مشخصا از حوزه عبور میکنه و کار روحانیـیین هست
2-
تسلط به "جهانبینی اسلامی" و سپس رفتن بهسراغ علوم (که با مطالعهی آثار
شهید مطهری و آیت الله مصباح و علامه جوادی و... حاصل میشه) و مشخص است که
به "فقاهت" و "اجتهاد" در این راه، باندازهی راهحل قبلی اهمیت داده
نشده.
3- اصرار بر بینیازی از علوم
جدید و توصیه به رجوع به آیات و احادیث و استخراج علوم از منابع روایی و
قرآن. (این راهحل در واقع خواندن علوم جدید را هم ضروری نمیاند، چه رسد
به آموختنشان)
4- نیازی به تسلط بر مبانی
اسلامی نیست و با ایمان و اعتقاد نسبی میشه در علوم "نظریه پرداخت" و
"تولید داشت" چرا که عالمان این علوم خودشان امکان نظریه پردازی دارند و
این علوم هم خودشون روش علمی خودشون رو دارن (راهی که مطلقا
ربطی به حوزه نداره!!)
و پرسیده بودم: کدوم راه درسته؟
و باز پرسیده بودم: رویکرد تلفیقی ترکیبی دانشگاههایی مثل دانشگاه امام صادق(ع) تکلیفش چی هست و جاش کجاست؟
بناست این سلسله مطالب، تأملات مکتوبی باشن، پیرامون این موضوع! و این متن که میخونیدش هم قسمت اول داستان ماست...
منطق، فقه و علوم انسانی
اپیزود اول:: توضیح اضافه راجع به منطق
منطق علم آلی(=ابزاری) برای بسیاری از علوم قدیم و جدید هست. دانش منطق رو به دو قسمت منطق تصورات و منطق تصدیقات تقسیم کردن.
تصور؛ که حضور صورت شئ، نزد ذهن هست، مثل تصور اسب در ذهن که در طی اون صورت اسب در ذهن حاضر میشه.
و تصدیق هم که تصورِ به همراه جزم و اعتقاده یا به بیان سادهتر؛ تصدیق همون نسبت دادن بهمان به فلانــه! مثل نسبت دادن "حیوانیت" به "اسب"! که بهصورت "اسب[=فلان]، حیوان[=بهمان] است" گفته میشه.
پس
منطق کلا در مورد دو حوزه صحبت میکنه، اول حوزهی تصورات و دوم حوزهی
تصدیقات؛ و تلاش میکنه که ذهن رو از خطای در این دو حوزه، حفظ کنه،
همونطور که در تعریف منطق گفتن:
آله قانونیه تعصم مراعاتها الذهن عن الخطأ فی الفکر
یعنی ابزار کلی(مثل خط کش) است که ذهن را از خطای در اندیشیدن عصمت میدهد!
در حوزهی تصدیقات(یا همون احکام)، منطق معیاری برای تشخیص راستی و درستی داره. خب این معیار چیه؟
مطابقت با واقع!
مثلا
گفته میـشه در مریخ آب هست؛ یا آب خالص بیرنگ و بیبو هست؛ این احکام
وقتی صحیح هستن که در خارج صادق باشن. یعنی خارج از ظرف ذهن، واقعا آب
بیرنگ و بیبو باشه یا در مریخ آب پیدا شده باشه.
گفتیم
اگر بخوان صحت و سقم "تصدیقات و احکام" رو بفهمن، باید مطابقتش با خارج رو
بسنجن. مثلا اگر گفته بشه انسان 4پا و 3 دست داره، باید در خارج این حکم
رو بررسی کنیم. اما ملاک در صحت تصورات چیه؟ منطقیــیین آیا چیزی در این
مورد گفتن؟ مثلا آیا تصور اسب بالدار یا تصور غول و شانس و... تصورات
صحیحیست یا سقیم؟ صادق است یا کاذب؟
پاسخ
این هست که "نفس ِ تصور ِ یک شئ در ذهن"، مستلزم تصدیق یا عدم تصدیق نیست.
یعنی استنادی در تصور ِ صرف وجود نداره که بخواد صادق باشه یا کاذب. مثلا
به اسب بالدار فکر کنید و صورتش رو در ذهنتون حاضر کنید. حالا این تصور
صحیحه یا نه؟ خب بالاخره تصوری در ذهنــه و هیچ حکمی همراهش نیست. اما به
محض اینکه بگیم اسب بالدار یا غول، در خارج موجود است، اون موقع قابلیت صدق
و کذب پیدا میکنه. در یک کلام، صدق و کذب صفتی برای خبره. و تصور ِ محض،
خبر نیست.
البته اینطور نیست که ملاکی برای تشخیص صدق و کذب ِ تصورات نباشه(1)
اپیزود دوم:: بحث طلبگی با استاد
در حوزه مشهوره که کتاب "المنطق" تالیف مرحوم علامه مظفر، منطقیــه که برای اجتهاد تألیف شده.
استاد بزرگواری که به ما منطق مرحوم علامهی مظفر را تدریس میفرمان، طبق بیان منطقیــین بارها گفتن و بارهای دیگه هم میگن که:
منطق قانون کلی و جهان شموله.
و از قول بوعلی(ره) هم نقل فرمودن که:
منطق "خادم العلوم" است.
هنگام تقریر این بحث، درجا این سوال برای بندهی حقیر سراپا تقصیر پیش اومد که:
آیا همهی علوم، مجبور به اطاعت از قواعد منطق صوری هستن یا نه؟ یعنی آیا منطق قانونِ کلی ِ الزامی ِ همهی علوم هست، و همهی علوم ملزم و مجبور به رعایت منطق هستن یا نه؟
یا اینکه منطق، صرفا خادم العلوم هست و هروقت علوم دیگر نیاز به خدمتگار داشتن در صحنه حاضر میشه و ایفای نقش میکنه؟
استاد درآمدند و فرمودند که: خیر! مورد اول صحیح است و یعنی: علوم تا جایی که با تفکر سر و کار دارن، ناگزیر از رعایت منطق هستن.
بنده
عرض کردم که اگر اینطور هست، تکلیف فرضیه و نظریه در علوم جدید چی میشه؟
اونها آیا از قواعد منطقی پیروی میکنن؟ و آیا فرضیات جزو علوم هستن یا
نه؟
بین الهلالین::
در فرضیات و نظریات، مطابقت با واقع شرط نیست، مثلا تامسون فرض گرفته بود که الکترونها در فضای اطراف هسته مثل دانههای هندوانه پراکنده شدهاند! خب، آیا این نظر رو از استقراء به دست آورده بود؟ یعنی چند تا اتم رو مورد مشاهده قرار داده بود و استقراء کرده بود؟ خب مسلمه که نه! چرا که اگر اتم با چشم دیده میشد که نیازی به نظریهپردازی دالتون و تامسون و... نبود.
پس اولا در نظریهها اصلا مطابقت با واقع یا توصیف واقعیت بودن شرط نیست، و ثانیا نظریهها از استقراء به دست نیومدن.
اگر نظریهها بر اساس فکر باشن، بایست اول به مبادی فکری اونها رفت و بعد از اون مبادی به مراد، یعنی اون نظریه برگشت. یعنی نظریه رو به عنوان یک خبر تحلیل کرد به مبادیــش و بعد با ترکیب اون مبادی(از راه قیاس) به مراد (یعنی همون قضیه) رسید.
مبادی یک نظریه که خبر میده فلان، بهمان است چیه؟
در منطق گفته میشه باید حد وسطی تراشید! مثلا برای اینکه بتونیم بگیم اسب، راه رونده است، باید حد وسطی بیاریم، مثلا بگیم:
اسب حیوان است
هر حیوان راه رونده است
پس اسب راه رونده است
توضیح برای منطق خوندهها::
اگر منطق نخوندین به اطلاعات عمومی پست اکتفا کنین و این قسمت رو نخونین!
اینجا حد وسط رو حیوان گرفتیم تا مسألهی مورد نظر رو تحلیل کنیم. البته این تحلیل قیاسی بود (بررسی اینکه کدام حمل رو داریم انجام میدیم هم مهم هست، مواطاه، اشتقاق، شایع صناعی، اولی؛ این به ما کمک میکنه که ببینیم از کدام حد وسط برای تحلیل گزارهی خبری کمک بگیریم. رک. معانی فعل بودن نزد ارسطو)
+
بسیاری
بزرگواران من جمله شهید مطهری و علامه حسن زاده و مرحوم میرزا مهدی
آشتیانی فرمودن که فکر حرکت از "معلوم به اجمال" است به "معلوم به تفصیل" و باز
برگشتن به "معلوم به اجمال". که اجمال اول را اجمال قبل التفصیل، و اجمال
دوم را اجمال بعد التفصیل میخونن. این بنده از این مطلب باینصورت استفاده میکنم:
چون به قول حضرت علامه حسن زاده-حفظه- نادانسته را جستن محال است، باید چیزی داشته باشیم که او را تحلیل کنیم و برایش حد وسط بجوییم، پس معلوم باجمال اول، معنی معلوم لغوی را ندارد و علمی که در اینجا ملحوظشده، علم به ادعاست نه علم به صدق و کذب ادعا! علم به خبر است و نه علم به صدق و کذب خبر.
نتیجه اینکه از نظریهها و فرضیهها میشه به سمت مبادیشون رفت، ولی علم به نظریه به معنی "علم به صحت نظریه" نیست. بلکه علم به خبر است بدون لحاظ صدق یا کذب بودن آن.
اما نظریه را چهطور باید تحلیل کرد؟ با تجزیه به گزارههای خبری و یافتن حد وسط؟
اما علم جدید از این روش استفاده نمیکند...
+
پوپر حرف بیخودی زده بود باین مضمون که علم جدید، مجموعهی حدسها و ابطالهاست!
البته حدس در نظر پوپر با حدس منطقی که مساوی فکر سدیع باشه تفاوت داره، و میشه اینطور قول ترجمهای پوپر رو بازنویسی کرد که علم جدید مجموعه ادعاها(نظریه-فرضیه) و ابطالهاست.
اما ادامهی بحث با استاد اینطور بود که بندهی شاگرد برای بستن راه گریز دو مثال هم آوردم باینصورت:
آیا نظریه نسبیت و نظریات جامعهشناسی بر اساس فکر هستن یا نه؟
استاد
باز همون پاسخ قبلی رو تکرار فرمودن و مکرر فرمایش کردن که: هر علم، تا
جایی که با فکر سر و کار داشته باشه، باید و مجبوره از منطق تبعیت کنه.
بحث
ما با استاد بزرگوار در همینجا و با شروع حضور و غیاب و قول بحثهای بعدی
خاتمه پیدا کرد. اما چیزی که واضحه و قبلا هم عرض کردم، این هست که فرضیات در علوم جدید، از
استقراء حاصل نشدن. مثلا نظریه نسبیت و بحث از حرکت با سرعت نور، اصلا
آزمایش نشده که بخواد از تعدد و تکرار آزمایشات به استقراء ناقص تبدیل بشه و
اون استقراء ناقض همراه با یک قیاس خفی منشأ یک فرضیه بشه.
یا فرضیات جامعهشناسی هم به همچنین!
بهترین
قول این هست که فرضیات و نظزیات نه حاصل استقراء، بلکه حاصل حدس ِ منطقی
هستن. حدس، در منطق یعنی فکر ِ سریع! شهید مطهری در اینباره، حدس رو با نوعی الهام برابر میدونن و پیرامونش فرمودن:
يكی از انواع مددهای غيبی الهامات و اشراقاتی است كه احيانا
بدانشمندان میشود و ناگهان دری از علم بروی آنها گشوده میشود و اكتشافی
عظيم رخ میدهد.
آنچه معمولا ما از راههای حصول علم میشناسيم دو تا است:
يكی تجربه و
مشاهده عينی، ديگر قياس و استدلال. بشر از راه مطالعه و مشاهده عينی
طبيعت با رموز و اسرار طبيعت آشنا میشود، يا در اثر قوه استدلال و
قياس نتيجهای را پيشبينی و استنتاج میكند. اين گونه موفقيتها عادی
است، لازمه قطعی و جبری مقدماتی است كه بشر عملا بكار برده است. گو
اينكه از يك نظر دقيق فلسفی در همين موارد نيز يك منشأ الهامی وجود
دارد. ولی اين نظر از افق اين بحث ما خارج است. حاجی سبزواری میگويد:
والملهم المبتدع العليم ||
حی قديم منه عظيم
ولی آيا همه معلوماتی كه در طول تاريخ عمر بشر برای بشر حاصل شده است
از يكی از اين دو راه بوده است و لا غير؟ يا راه سومی هم وجود دارد؟
بعقيده بسياری از دانشمندان راه سومی هم هست. شايد اغلب اكتشافات
بزرگ از نوع برقی بوده كه ناگهان در روح و مغز دانشمند جهيده و روشن
كرده و سپس خاموش شده است.
[...]
الكسيس كارل عدهای از دانشمندان رياضی را نام میبرد و مدعی میشود كه
اينها منطقی هستند يعنی معلومات خويش را منحصرا از طريق كسب و استنتاج
منطقی بدست آوردهاند، و عدهای از رياضی دانان را نام میبرد و مدعی
میشود كه اينها اشراقی و الهامی هستند.
دانشمندان ديگر نيز اين نظر را تأييد كردهاند. اخيرا يكی از دوستان
فاضل مقالهای تحت عنوان: " نقش شعور باطن در تجسسات علمی" يكی از
دانشمندان رياضيدان فرانسوی بنام " ژاك هادامارا" ترجمه كرده و بمن
ارائه داد، در آنجا چنين نوشته بود:
"وقتی
ما بشرائط اكتشافات و اختراعات ميانديشيم محال است بتوانيم اثر ادراكات
ناگهانی درونی را ناديده بگيريم. هر دانشمند محققی كم و
بيش اين احساس را كرده است كه زندگی و مطالب علمی او از يكرشته
فعاليتهای متناوب كه در عدهای از آنها اراده و شعور وی مؤثر بوده و بقيه
حاصل يك سلسله الهامات درونی میباشد تشكيل شده است".
الان يادم نيست كه در چه كتابی خواندم كه اينشتاين
دانشمند بزرگ عصر ما نيز چنين عقيدهای در باره فرضيههای بزرگ داشته و
مدعی بوده است كه مبدأ پيدايش فرضيههای بزرگ نوعی الهام و اشراق
است.(استاد شهید مرتضی مطهری، امدادهای غیبی در زندگی بشر، صص 77 تا 81)
اشتباه نکنید ها! فرمایش این نیست که
اینشتین عارف کامل بوده و باو الهام شده! یا فی المثل فلاسفهی غرب جملگی
اهل الهامات ربانی بودن! خیر...
برای منطق خوانده ها!
اگر مبنای نظریات، حدس یا فکر سریع باشه، کلا علم باید صحیح باشه!
یا علم باید حاصل اشتباهی در فرایند تفکر باشه!
اگر حاصل فکر سریع باشه، باید کلا تحلیلی باشه...
اگر فکر باشه باید نتیجهــش طبق علم میزان و منطق، مطابق واقع باشه.
حالیکه میدونیم نظریه ها و فرضیهها اینطور نیستن! اصلا قابل بررسی با منطق نیستن.
اصلا شرط صدق و کذب در نظریه ها مطرح نیست!
اصلا دور اجمال و تفصیل دخلی به تئوری و نظریه نداره!
اصل حرف
اینجاست که قلب انسان یا فرش شیطان است یا عرش رحمان و یا منزلی در آن میان. و متناسب با منزلی که انسان دارد و نسبتی که با "وجود" پیدا
میکند، عالم و آدم به نحوی برای او منکشف و آشکار میشود. مثلا با دیدن یک
رودخانه میشود از زیبایی و سرود رود به شعف آمد، میشود روی رود سدی بنا
کرد و برق تولید نمود، میتوان از فرط تشنگی سر را به درون آب رود فرو کرد و
یک دل سیر، آب خورد، میتوان آن را نشانی بر گذر عمر و روزگار گرفت، میتوان از برای او ملک موکَلی در نظر گرفت و الههای و...
و همهی اینها بواسطهی آن است که رودخانهای که یک چیز بیشتر نیست، به انحاء مختلف برای بشر آشکار شده و بشر نسبتی با رودخانه و از اون بالاتر نسبتی با عالم و آدم و حقیقت ِ عالم و آدم پیدا میکنه که اون نسبت...
شهید آوینی در این باب میفرمان:
این نسبت که از آن سخن می رود چیست؟ معنای وسیله و ابزار تا پیش از پیدایش اتوماسیون هرگز با نفی اراده بشری محقق نمی شد و این مسئله بسیار مهمی است. ماهیت انسان، از جمله در نسبتی که با جهان اطراف خویش برقرار می کند تعیّن می یابد و بنابراین، یک شیء واحد می تواند برای چند فرد انسانی که نسبت های متفاوتی با آن شیء دارند موجودیت های متفاوتی پیدا کند. اتومبیل، چنان که هر شیء دیگر، می تواند وسیله باشد و یا بُت و یا مظهر عصیان بنی آدم در برابر نهی ازلی وَ لاتَقرَبا هذِهِ الشّجَرَةَ فَتَکوُنا مِنَ الظّالِمینَ. ولایتِ تکنیک، ولایت بر مصداق عام بشر امروزی است، و اگر نه، آن که به کمال انقطاع رسیده است جز ولایت مظاهر مطلق اسم عدل را نمی پذیرد، و در مراتب ادنی، کیفیت رابطه ای که فرد و اقوام انسانی با اشیا و جهان اطراف خویش می گیرند به تناسب ماهیت و هویتی که خود برای خویش اختیار کرده اند، تفاوت می یابد. آن که تکنولوژی را می پرستد بت پرستی اختیار کرده و آن که از آن مطلقاً اعراض می کند نیز « شیء » و « شأن » را با یکدیگر اشتباه گرفته است. شأنیت اشیائی که مصنوع ما هستند وابسته به خود ماست؛ چه بدانیم و چه ندانیم. نمی خواهم « جهت وجودی » اشیا را انکار کنم؛ هر شیءِ مصنوع انسان برای غایتی ایجاد شده است که آن غایت را باید معنا و محتوای آن شیء بدانیم، اما در عین حال، وجود همان شیء می تواند در نسبت با خود ما حیثیات پیدا کند.
در اینجا سخن از یک رابطه فردی رفته است و حال آنکه نسبت انسان در مصداق جمعی با «تکنولوژی به مثابه یک کل » چنین نیست. از این لحاظ، تکنولوژی اراده و اختیار بشر را انکار می کند و از این طریق او را از شأن انسانی خویش به زیر می کشد و بر او لگام می زند و در عین حال، انسانی که چنین شود خود مستحقّ این انفعال است... و البته آنچه را که « ولایت تکنیک» خوانده اند تحقق کامل نمی یابد، و اگر نه، سرنوشت بشر می بایست که به یک جنگ اتمی که دنیا را پایان دهد منتهی شود – که چنین نیست. (شهید سید مرتضی آوینی، رستاخیز جان، مقاله آزادی قلم، صص 19 به بعد)
جمع بین این دو قول از این دو شهید بزرگوار و رسیدن به اصل مطالب ایشان مستلزم توضیحات بیشتریست که اجازه بفرمایین در قسمت بعدی به اون بپردازیم...
پانوشت::
1- همونطور که گفته شد، اینطور نیست که ملاکی برای تشخیص صدق و کذب تصورات نباشه. به چند مقدمه دقت کنید:
الف)
شهید مطهری میفرمان: قدما و همچنین متأخرین برای ادراکات انسان از خارج سه
مرتبه قائل شدهاند؛ مرتبه حس و مرتبه خیال و مرتبه تعقل.
مرتبه حس عبارت
است از آن صوری از اشیاء که در حال مواجهه و مقابله و ارتباط مستقیم ذهن
با خارج با به کار افتادن یکی از حواس پنجگانه(یا بیشتر) در ذهن منعکس
میشود...
ادراک حسی پس از آنکه از بین رفت، اثری از خود در ذهن باقی میگذارد [...] و پس از آنکه صورت حسی محو شد، آن صورت خیالی باقی میماند و هروقت انسان بخواهد آن صورت را احضار مینماید...
ادراک
خیالی چنان که دانستیم، جزئیست یعنی بر بیش از یک فرد قابل انطباق نیست،
لکن ذهن انسان پس از ادراک چند صورت جزئی قادر است یک معنای کلی بسازد که
قابل انطباق بر افراد کثیر باشد...[=مرتبه تعقل]
اگر نکته رو متوجه نشدین اجازه بدین این مطلب رو باز دستکاری کنم، که در چند روز آینده حتما...
زیاده عرضی نیست.