جمع باید بود... (یا توصیفی از کارهای رفاقتی-تیمی)

از قدیم و ندیم گفته‌‌ــن که: یه دست صدا نداره!

ما که بچه‌تر بودیم، سریع با همون یه دست یک بشکن سفت میزدیم و می‌گفتیم: اینم صدا! دیدی صدا داشت!

اما الآن به‌خوبی می‌شه فهمید که یک دست که هیچ، دوتا دست هم صدای کافی نداره و باید دست‌ها رو جمع کرد و باید...

فرد بودن، هم به معنی تنها بودن و هم صحبت نداشتن(یا همون هیچکس درکم نمی‌کنه‌ی خودمون! که یه مشکل عام و رایج شده) و هم به مفهوم دست تنها بودن و کمک-حال نداشتن، در هر دو شکلش؛ چیز خوبی نیست. خصوصا این‌که اولا عهد و دوره‌ی علامه‌گی تموم شده؛ و دانستنی‌ها اون‌قدر زیادن که (طبیعتا) یک نفر قادر به دانستن همه‌ی دانستنی‌ها نیست. و ثانیا کارها اونقدر زیاد و جزئیات‌ـشون به حدی متعدد هست که باز عمرا یه نفر از پس حتی کارهای ساده بربیاد. (کار که میگم یعنی یه پروژه جدی و قوت‌مند نه یه کار سردستی

برای همین؛ تیم داشتن و یار و یاور گرفتن نه‌تنها مستحب، بلکه واجب شده و بایست دنبال رفقایی بود که بشه اولا باهاشون رفاقت داشت...

این اولا رو یخورده دقت کنیم این‌طوری می‌شه:

اگه رفاقتی در میون نباشه، و اگه دوستی‌ای بین بچه‌های تیم نبود، اون‌وقت هرکس فقط دنبال کسب نفع شخصی‌ش میره و کار تیمی شکل نمی‌گیره.

اگر هرکسی فقط به خودش نگاه کنه، اصلن کار می‌ـشه مزدوری و بس. تیمی شکل نمی‌گیره و یکپارچه‌گی می‌شه خیال خام!

حالا بگذریم از این‌که کار هم میشه لحاف چهل تیکه و محصول‌ ِکار هم صورت واحد و یکپارچه و ساختارمندی پیدا نمی‌کنه.(آخه هر قسمتش محصول یه‌جور طرز فکر و روش عملیاته!)


حاشیه:: این نکته رو قبل‌تر به عزیزتر از جان ِ بزرگواری عرض کرده بودم، و البته بحث در اونجا بیشتر روی مصداق ولایت پدر در خانه و فقیه بر کشور چرخیده بود.


پس شرط اول، رفاقت و محبت‌ــه. این البته تو کار تشکیلاتی دانشجویی تا حدود زیادی برای خلایق مشخص میشه.

دومین شرط، اینه که بایست بتونیم با این رفقایی که دور هم جمع شدیم، کار کنیم! یعنی اولا اهل عمل باشن، در ثانی کار رو بلد باشن یا پی‌گیر یاد گرفتنش باشن، و ثالثا یکی از این سه خصیصه رو داشته باشن:

یا اهل ایده‌پردازی باشن

یا بتونن یه ایده رو خوب پرورش بدن

یا بتونن ایده‌ی بسط داده شده رو خوب به اجرا بکشن و عملیاتی کنن

حالا ممکنه بعضی از رفقا هر سه خصیصه یا دوتا از این خصائص رو داشته باشن و بخوان سیال کار کنن؛ این بد نیست ولی ظرف یه مدت کوتاه باید خودشون رو در یکی از این سه دسته یا جایی مثل جایگاه مشاوره جا بدن و کارهای موازی رو خیلی زود جمع و جور کنن. وگرنه موجب آسیب‌های جدی میشن.

خلاصه اهالی تیم باید یکی از این خصوصیات(ایده‌پردازی/پرورش ایده/عملیاتی کردن) رو داشته باشن.

اما این خصوصیات رو چطوری میشه در کسی ایجاد کرد؟ یا چطور می‌شه تقویتش کرد؟ یا چطوری می‌ـشه تشخیص داد کی اهل چه کاری‌ــه؟ ایده پردازه؟ یا مجری خوبی‌ـه؟

این دیگه باید موضوع یه مطلب جداگونه باشه ولی خیلی سردستی می‌ـشه این‌ـطوری گفت که:

ایده‌پردازی در اثر برخورد هرچه بیشتر با مسائل انضمامی پیش میاد! (انضمامی مقابل انتزاعی) در اثر درگیر شدن با اخبار، حوادث جاری کشور و جهان، درگیر شدن با تحلیل‌های روز و...

توجه کنین ایده پردازی با پرورش یه ایده فرق داره‌ها! یعنی یکی ایده‌ای رو میده و دیگری اون مطلب رو مستند می‌کنه و می‌پرورونه و ازش یه مقاله در میاره یا یه فیلم‌نامه باهاش می‌نویسه... درست شد؟

پرورش ایده در اثر مطالعه‌ی کتاب‌های تاریخ و فلسفه و هنر تقویت می‌شه و ذهنی‌تره (بخلاف مطالعه روزنامه و سایت و دیدن اخبار از جناحین مختلف، که به درد ایده‌پردازی می‌خوره)

و عملیات اجرایی هم با تمرین و به قولی توی کار رفتن قوت می‌گیره.

شرط دوم رو همینجا تموم کنیم و بریم سراغ شرط سوم!


سومین شرط ِ کار تیمی، اینه که رفقا باید بتونن از نظر فکری احساس نزدیکی کنن...

این شرط سوم رو می‌ـشه به یه قسمت نظری و یه قسمت عملی تقسیم کرد. قسمت نظری‌ـش که واضحه؛ یعنی این‌ـکه هر کدوم از رفقا و اعضای تیم باید از یه حداقل ِ دانش ِ نظری برخوردار باشن وفاصله‌ی تئوریک بین‌ـشون اونق‌ـقدر نباشه که حرف همدیگرو عنداللزوم[=در مواقع لازم!] نفهمن!

ضمنا رشد باید متوازن باشه! یعنی نباس توی یه گروه یه نفر فقط ممحض[=از محض میاد] در کار عملیاتی بشه و هیچی از نظرورزی سرش نشه. بالاخره نظرورزی به‌درد اداره‌ی خونواده و حتی به درد بهتر عملیات کردن هم می‌خوره!

پس بایست یه مقدار فاصله‌ی نظری رو کم‌تر کرد و به‌صورت مقدماتی یه مسائلی رو به همه رفقا یاد داد یا در دسترس‌ـشون قرار داد.

قسمت عملی داستان هم این هست که باید طوری رفتار کنیم که درهای گفتگو بین‌ـمون بسته نشه. یعنی رئیس‌بازی در نیاریم، مناظره نکنیم، خودمون رو دست بالا نگیریم، رفیق‌ـمون رو پاکیزه‌تر و بهتر از خودمون به حساب بیاریم و به حرف‌های رفقامون احترام بذاریم ولو این‌ـکه اصلا حرف‌ـشون رو غلط بدونیم.

این‌ـها مسائل اساسی هستن که رعایت‌ـشون خیلی مشکل‌ـه. خود این بنده‌ی نویسنده هم تا بحال نتونستم همه‌ی این موارد رو رعایت کنم و از دفعات بسیاری که این چیزها توی رفتارم تکرار شدن، پشیمون و نادم‌ و تائب و خجل‌م(!) اما چه می‌شه کرد؟ "ما فات مضی"[=بلا تشبیه، همون گذشته‌ها گذشته]. ولی بایست سعی کرد و باید جبران هم کرد...


انصافا دیگه ساعت داره خجالت‌ـمون می‌ده! کاش می‌شد بیشتر از این‌ها در مورد کار گروهی گفتگو کرد، گرچه مونولوگ؛ ارزش خودش رو داره ولی گفتگو...

زیاده عرضی نیست.

لقلقه‌ای‌ست بر زبان!

یا "نسبت ما با علوم انسانی و دین"

نکته: نیمی از این مطلب فقط یک بار ویرایش شده است! تا ویرایشات و اضافات بعدی...


مقدمه::

نوشتن این پست دشواری‌های خاص خودش رو داشت.

اولین سختی‌ش این بود که باید نظرات بزرگان رو در مواردی که به مطالب این پست مربوط می‌شد بررسی می‌کردم.

دومی‌ش اظهار نظر راجع به نظرات بزرگان بود. این از همه ظریف‌تر و طاقت‌سوزــــتر بود.

و سومی‌ـش دامنه‌دار شدن بحث و وسط آمدن منطق و فلسفه و تقسیمات علوم و...

نهایتا هم طولانی شدن بحث کار رو چند قسمتی و کش‌دار(!) خواهد کرد.

و البته ناگفته نمونه که این نوشته بناست به همین زودی صورت آکادمیکی هم پیدا کنه و تسلیم بشه به رفیق شفیق روزهای هم‌خونگی...

إن شاء الله

ذی‌المقدمه::

قبل‌تر عرض کرده بودم که چند نگاه نسبت به علوم انسانی و مساله‌ی "تولید علم" بین ما رایج هست و اون‌ها رو این‌طور شمرده بودم که:

1- مسلط بودن به مبانی اسلامی و سپس به سراغ علوم رفتن که مشخصا از حوزه عبور می‌کنه و کار روحانی‌ـیین هست

2- تسلط به "جهان‌بینی اسلامی" و سپس رفتن به‌سراغ علوم (که با مطالعه‌ی آثار شهید مطهری و آیت الله مصباح و علامه جوادی و... حاصل میشه) و مشخص است که به "فقاهت" و "اجتهاد" در این راه، باندازه‌ی راه‌حل قبلی اهمیت داده نشده.

3- اصرار بر بی‌نیازی از علوم جدید و توصیه به رجوع به آیات و احادیث و استخراج علوم از منابع روایی و قرآن. (این راه‌حل در واقع خواندن علوم جدید را هم ضروری نمی‌اند، چه رسد به آموختن‌شان)

4- نیازی به تسلط بر مبانی اسلامی نیست و با ایمان و اعتقاد نسبی میشه در علوم "نظریه پرداخت" و "تولید داشت" چرا که عالمان این علوم خودشان امکان نظریه پردازی دارند و این علوم هم خودشون روش علمی خودشون رو دارن (راهی که مطلقا ربطی به حوزه نداره!!)

و پرسیده بودم: کدوم راه درسته؟

و باز پرسیده بودم: رویکرد تلفیقی ترکیبی دانشگاه‌هایی مثل دانشگاه امام صادق(ع) تکلیفش چی هست و جاش کجاست؟

بناست این سلسله مطالب، تأملات مکتوبی باشن، پیرامون این موضوع! و این متن که می‌خونیدش هم قسمت اول داستان ماست...


منطق، فقه و علوم انسانی

اپیزود اول:: توضیح اضافه راجع به منطق

منطق علم آلی(=ابزاری) برای بسیاری از علوم قدیم و جدید هست. دانش منطق رو به دو قسمت منطق تصورات و منطق تصدیقات تقسیم کردن.

تصور؛ که حضور صورت شئ، نزد ذهن هست، مثل تصور اسب در ذهن که در طی اون صورت اسب در ذهن حاضر میشه.

و تصدیق هم که تصورِ به همراه جزم و اعتقاده یا به بیان ساده‌تر؛ تصدیق همون نسبت دادن بهمان به فلان‌ــه! مثل نسبت دادن "حیوانیت" به "اسب"! که به‌صورت "اسب[=فلان]، حیوان[=بهمان] است" گفته میشه.

پس منطق کلا در مورد دو حوزه صحبت می‌کنه، اول حوزه‌ی تصورات و دوم حوزه‌ی تصدیقات؛ و تلاش می‌کنه که ذهن رو از خطای در این دو حوزه، حفظ کنه، همون‌طور که در تعریف منطق گفتن:

آله قانونیه تعصم مراعاتها الذهن عن الخطأ فی الفکر

یعنی ابزار کلی(مثل خط کش) است که ذهن را از خطای در اندیشیدن عصمت می‌دهد!

در حوزه‌ی تصدیقات(یا همون احکام)، منطق معیاری برای تشخیص راستی و درستی داره. خب این معیار چیه؟

مطابقت با واقع!

مثلا گفته می‌ـشه در مریخ آب هست؛ یا آب خالص بی‌رنگ و بی‌بو هست؛ این احکام وقتی صحیح هستن که در خارج صادق باشن. یعنی خارج از ظرف ذهن، واقعا آب بی‌رنگ و بی‌بو باشه یا در مریخ آب پیدا شده باشه.

گفتیم اگر بخوان صحت و سقم "تصدیقات و احکام" رو بفهمن، باید مطابقتش با خارج رو بسنجن. مثلا اگر گفته بشه انسان 4پا و 3 دست داره، باید در خارج این حکم رو بررسی کنیم. اما ملاک در صحت تصورات چیه؟ منطقی‌ــیین آیا چیزی در این مورد گفتن؟ مثلا آیا تصور اسب بال‌دار یا تصور غول و شانس و... تصورات صحیحی‌ست یا سقیم؟ صادق است یا کاذب؟

پاسخ این هست که "نفس ِ تصور ِ یک شئ در ذهن"، مستلزم تصدیق یا عدم تصدیق نیست. یعنی استنادی در تصور ِ صرف وجود نداره که بخواد صادق باشه یا کاذب. مثلا به اسب بالدار فکر کنید و صورتش رو در ذهنتون حاضر کنید. حالا این تصور صحیحه یا نه؟ خب بالاخره تصوری در ذهن‌ــه و هیچ حکمی همراهش نیست. اما به محض اینکه بگیم اسب بالدار یا غول، در خارج موجود است، اون موقع قابلیت صدق و کذب پیدا میکنه. در یک کلام، صدق و کذب صفتی برای خبره. و تصور ِ محض، خبر نیست.

البته این‌طور نیست که ملاکی برای تشخیص صدق و کذب ِ تصورات نباشه(1)


اپیزود دوم:: بحث طلبگی با استاد

در حوزه مشهوره که کتاب "المنطق" تالیف مرحوم علامه مظفر، منطقی‌ــه که برای اجتهاد تألیف شده.

استاد بزرگواری که به ما منطق مرحوم علامه‌ی مظفر را تدریس می‌فرمان، طبق بیان منطقی‌ــین بارها گفتن و بارهای دیگه هم میگن که:

منطق قانون کلی و جهان شموله.

و از قول بوعلی(ره) هم نقل فرمودن که:

منطق "خادم العلوم" است.

هنگام تقریر این بحث، درجا این سوال برای بنده‌ی حقیر سراپا تقصیر پیش اومد که:

آیا همه‌ی علوم، مجبور به اطاعت از قواعد منطق صوری هستن یا نه؟ یعنی آیا منطق قانونِ کلی ِ الزامی ِ همه‌ی علوم هست، و همه‌ی علوم ملزم و مجبور به رعایت منطق هستن یا نه؟

یا این‌که منطق، صرفا خادم العلوم هست و هروقت علوم دیگر نیاز به خدمت‌گار داشتن در صحنه حاضر می‌شه و ایفای نقش می‌کنه؟

استاد درآمدند و فرمودند که: خیر! مورد اول صحیح است و یعنی: علوم تا جایی که با تفکر سر و کار دارن، ناگزیر از رعایت منطق هستن.

بنده عرض کردم که اگر این‌طور هست، تکلیف فرضیه و نظریه در علوم جدید چی می‌شه؟ اون‌ها آیا از قواعد منطقی پیروی می‌کنن؟ و آیا فرضیات جزو علوم هستن یا نه؟

بین الهلالین::

در فرضیات و نظریات، مطابقت با واقع شرط نیست، مثلا تامسون فرض گرفته بود که الکترون‌ها در فضای اطراف هسته مثل دانه‌های هندوانه پراکنده شده‌اند! خب، آیا این نظر رو از استقراء به دست آورده بود؟ یعنی چند تا اتم رو مورد مشاهده قرار داده بود و استقراء کرده بود؟ خب مسلمه که نه! چرا که اگر اتم با چشم دیده می‌شد که نیازی به نظریه‌پردازی دالتون و تامسون و... نبود.

پس اولا در نظریه‌ها اصلا مطابقت با واقع یا توصیف واقعیت بودن شرط نیست، و ثانیا نظریه‌ها از استقراء به دست نیومدن.

اگر نظریه‌ها بر اساس فکر باشن، بایست اول به مبادی فکری اون‌ها رفت و بعد از اون مبادی به مراد، یعنی اون نظریه برگشت. یعنی نظریه رو به عنوان یک خبر تحلیل کرد به مبادی‌ــش و بعد با ترکیب اون مبادی(از راه قیاس) به مراد (یعنی همون قضیه) رسید.

مبادی یک نظریه که خبر میده فلان، بهمان است چیه؟

در منطق گفته میشه باید حد وسطی تراشید! مثلا برای اینکه بتونیم بگیم اسب، راه رونده است، باید حد وسطی بیاریم، مثلا بگیم:

اسب حیوان است

هر حیوان راه رونده است

پس اسب راه رونده است



توضیح برای منطق خونده‌ها::

اگر منطق نخوندین به اطلاعات عمومی پست اکتفا کنین و این قسمت رو نخونین!

اینجا حد وسط رو حیوان گرفتیم تا مسأله‌ی مورد نظر رو تحلیل کنیم. البته این تحلیل قیاسی بود (بررسی این‌که کدام حمل رو داریم انجام میدیم هم مهم هست، مواطاه، اشتقاق، شایع صناعی، اولی؛ این به ما کمک می‌کنه که ببینیم از کدام حد وسط برای تحلیل گزاره‌ی خبری کمک بگیریم. رک. معانی فعل بودن نزد ارسطو)

+

بسیاری بزرگواران من جمله شهید مطهری و علامه حسن زاده و مرحوم میرزا مهدی آشتیانی فرمودن که فکر حرکت از "معلوم به اجمال" است به "معلوم به تفصیل" و باز برگشتن به "معلوم به اجمال". که اجمال اول را اجمال قبل التفصیل، و اجمال دوم را اجمال بعد التفصیل میخونن. این بنده از این مطلب باین‌صورت استفاده می‌کنم:

چون به قول حضرت علامه حسن زاده-حفظه- نادانسته را جستن محال است، باید چیزی داشته باشیم که او را تحلیل کنیم و برایش حد وسط بجوییم، پس معلوم باجمال اول، معنی معلوم لغوی را ندارد و علمی که در این‌جا ملحوظشده، علم به ادعاست نه علم به صدق و کذب ادعا! علم به خبر است و نه علم به صدق و کذب خبر.

نتیجه این‌که از نظریه‌ها و فرضیه‌ها میشه به سمت مبادی‌شون رفت، ولی علم به نظریه به معنی "علم به صحت نظریه" نیست. بلکه علم به خبر است بدون لحاظ صدق یا کذب بودن آن.

اما نظریه را چه‌طور باید تحلیل کرد؟ با تجزیه به گزاره‌های خبری و یافتن حد وسط؟

اما علم جدید از این روش استفاده نمی‌کند...

+

پوپر حرف بی‌خودی زده بود باین مضمون که علم جدید، مجموعه‌ی حدس‌ها و ابطال‌هاست!

البته حدس در نظر پوپر با حدس منطقی که مساوی فکر سدیع باشه تفاوت داره، و می‌شه اینطور قول ترجمه‌ای پوپر رو بازنویسی کرد که علم جدید مجموعه ادعاها(نظریه-فرضیه) و ابطال‌هاست.



اما ادامه‌ی بحث با استاد این‌طور بود که بنده‌ی شاگرد برای بستن راه گریز دو مثال هم آوردم باین‌صورت:

آیا نظریه نسبیت و نظریات جامعه‌شناسی بر اساس فکر هستن یا نه؟

استاد باز همون پاسخ قبلی رو تکرار فرمودن و مکرر فرمایش کردن که: هر علم، تا جایی که با فکر سر و کار داشته باشه، باید و مجبوره از منطق تبعیت کنه.

بحث ما با استاد بزرگوار در همین‌جا و با شروع حضور و غیاب و قول بحث‌های بعدی خاتمه پیدا کرد. اما چیزی که واضحه و قبلا هم عرض کردم، این هست که فرضیات در علوم جدید، از استقراء حاصل نشدن. مثلا نظریه نسبیت و بحث از حرکت با سرعت نور، اصلا آزمایش نشده که بخواد از تعدد و تکرار آزمایشات به استقراء ناقص تبدیل بشه و اون استقراء ناقض همراه با یک قیاس خفی منشأ یک فرضیه بشه.

یا فرضیات جامعه‌شناسی هم به همچنین!

بهترین قول این هست که فرضیات و نظزیات نه حاصل استقراء، بلکه حاصل حدس ِ منطقی هستن. حدس، در منطق یعنی فکر ِ سریع! شهید مطهری در این‌باره، حدس رو با نوعی الهام برابر می‌دونن و پیرامونش فرمودن:

يكی از انواع مددهای غيبی الهامات و اشراقاتی است كه احيانا بدانشمندان می‏‌شود و ناگهان دری از علم بروی آنها گشوده می‏شود و اكتشافی‏ عظيم رخ می‏دهد.

آنچه معمولا ما از راههای حصول علم می‏شناسيم دو تا است:

يكی تجربه و مشاهده عينی، ديگر قياس و استدلال. بشر از راه مطالعه و مشاهده عينی‏ طبيعت با رموز و اسرار طبيعت آشنا می‏شود، يا در اثر قوه استدلال و قياس نتيجه‌ای را پيش‏بينی و استنتاج می‏‌كند. اين گونه موفقيت‌ها عادی‏ است، لازمه قطعی و جبری مقدماتی است كه بشر عملا بكار برده است. گو اينكه از يك نظر دقيق فلسفی در همين موارد نيز يك منشأ الهامی وجود دارد. ولی اين نظر از افق اين بحث ما خارج است. حاجی سبزواری می‏گويد:

والملهم المبتدع العليم || حی قديم منه عظيم

ولی آيا همه معلوماتی كه در طول تاريخ عمر بشر برای بشر حاصل شده است‏ از يكی از اين دو راه بوده است و لا غير؟ يا راه سومی هم وجود دارد؟

بعقيده بسياری از دانشمندان راه سومی هم هست. شايد اغلب اكتشافات‏ بزرگ از نوع برقی بوده كه ناگهان در روح و مغز دانشمند جهيده و روشن‏ كرده و سپس خاموش شده است.

[...]

الكسيس كارل عده‏ای از دانشمندان رياضی را نام می‏برد و مدعی می‏شود كه‏ اينها منطقی هستند يعنی معلومات خويش را منحصرا از طريق كسب و استنتاج‏ منطقی بدست آورده‏‌اند، و عده‏‌ای از رياضی دانان را نام می‏‌برد و مدعی‏ می‏‌شود كه اين‌ها اشراقی و الهامی هستند. دانشمندان ديگر نيز اين نظر را تأييد كرده‏‌اند. اخيرا يكی از دوستان‏ فاضل مقاله‏‌ای تحت عنوان: " نقش شعور باطن در تجسسات علمی" يكی از دانشمندان رياضي‌دان فرانسوی بنام " ژاك هادامارا" ترجمه كرده و بمن‏ ارائه داد، در آنجا چنين نوشته بود:

"وقتی ما بشرائط اكتشافات و اختراعات ميانديشيم محال است بتوانيم‏ اثر ادراكات ناگهانی درونی را ناديده بگيريم. هر دانشمند محققی كم و بيش اين احساس را كرده است كه زندگی و مطالب علمی او از يكرشته‏
فعاليتهای متناوب كه در عده‏‌ای از آنها اراده و شعور وی مؤثر بوده و بقيه‏ حاصل يك سلسله الهامات درونی می‏‌باشد تشكيل شده است".
الان يادم نيست كه در چه كتابی خواندم كه اينشتاين  دانشمند بزرگ عصر ما نيز چنين عقيده‏ای در باره فرضيه‏‌های بزرگ داشته و مدعی بوده است كه مبدأ پيدايش فرضيه‏‌های بزرگ نوعی الهام و اشراق است.(استاد شهید مرتضی مطهری، امدادهای غیبی در زندگی بشر، صص 77 تا 81)

اشتباه نکنید ها! فرمایش این نیست که اینشتین عارف کامل بوده و باو الهام شده! یا فی المثل فلاسفه‌ی غرب جملگی اهل الهامات ربانی بودن! خیر...



برای منطق خوانده ها!

اگر مبنای نظریات، حدس یا فکر سریع باشه، کلا علم باید صحیح باشه!

یا علم باید حاصل اشتباهی در فرایند تفکر باشه!

اگر حاصل فکر سریع باشه، باید کلا تحلیلی باشه...

اگر فکر باشه باید نتیجه‌ــش طبق علم میزان و منطق، مطابق واقع باشه.

حالی‌که میدونیم نظریه ها و فرضیه‌ها این‌طور نیستن! اصلا قابل بررسی با منطق نیستن.

اصلا شرط صدق و کذب در نظریه ها مطرح نیست!

اصلا دور اجمال و تفصیل دخلی به تئوری و نظریه نداره!



اصل حرف این‌جاست که قلب انسان یا فرش شیطان است یا عرش رحمان و یا منزلی در آن میان. و متناسب با منزلی که انسان دارد و نسبتی که با "وجود" پیدا می‌کند، عالم و آدم به نحوی برای او منکشف و آشکار می‌شود. مثلا با دیدن یک رودخانه می‌شود از زیبایی و سرود رود به شعف آمد، می‌شود روی رود سدی بنا کرد و برق تولید نمود، میتوان از فرط تشنگی سر را به درون آب رود فرو کرد و یک دل سیر، آب خورد، میتوان آن را نشانی بر گذر عمر و روزگار گرفت، می‌توان از برای او ملک موکَلی در نظر گرفت و الهه‌ای و...

و همه‌ی این‌ها بواسطه‌ی آن است که رودخانه‌ای که یک چیز بیشتر نیست، به انحاء مختلف برای بشر آشکار شده و بشر نسبتی با رودخانه و از اون بالاتر نسبتی با عالم و آدم و حقیقت ِ عالم و آدم پیدا می‌کنه که اون نسبت...

شهید آوینی در این باب می‌فرمان:

این نسبت که از آن سخن می رود چیست؟ معنای وسیله و ابزار تا پیش از پیدایش اتوماسیون هرگز با نفی اراده بشری محقق نمی شد و این مسئله بسیار مهمی است. ماهیت انسان، از جمله در نسبتی که با جهان اطراف خویش برقرار می کند تعیّن می یابد و بنابراین، یک شیء واحد می تواند برای چند فرد انسانی که نسبت های متفاوتی با آن شیء دارند موجودیت های متفاوتی پیدا کند. اتومبیل، چنان که هر شیء دیگر، می تواند وسیله باشد و یا بُت و یا مظهر عصیان بنی آدم در برابر نهی ازلی وَ لاتَقرَبا هذِهِ الشّجَرَةَ فَتَکوُنا مِنَ الظّالِمینَ. ولایتِ تکنیک، ولایت بر مصداق عام بشر امروزی است، و اگر نه، آن که به کمال انقطاع رسیده است جز ولایت مظاهر مطلق اسم عدل را نمی پذیرد، و در مراتب ادنی، کیفیت رابطه ای که فرد و اقوام انسانی با اشیا و جهان اطراف خویش می گیرند به تناسب ماهیت و هویتی که خود برای خویش اختیار کرده اند، تفاوت می یابد. آن که تکنولوژی را می پرستد بت پرستی اختیار کرده و آن که از آن مطلقاً اعراض می کند نیز « شیء » و « شأن » را با یکدیگر اشتباه گرفته است. شأنیت اشیائی که مصنوع ما هستند وابسته به خود ماست؛ چه بدانیم و چه ندانیم. نمی خواهم « جهت وجودی » اشیا را انکار کنم؛ هر شیءِ مصنوع انسان برای غایتی ایجاد شده است که آن غایت را باید معنا و محتوای آن شیء بدانیم، اما در عین حال، وجود همان شیء می تواند در نسبت با خود ما حیثیات پیدا کند.

در اینجا سخن از یک رابطه فردی رفته است و حال آنکه نسبت انسان در مصداق جمعی با «تکنولوژی به مثابه یک کل » چنین نیست. از این لحاظ، تکنولوژی اراده و اختیار بشر را انکار می کند و از این طریق او را از شأن انسانی خویش به زیر می کشد و بر او لگام می زند و در عین حال، انسانی که چنین شود خود مستحقّ این انفعال است... و البته آنچه را که « ولایت تکنیک» خوانده اند تحقق کامل نمی یابد، و اگر نه، سرنوشت بشر می بایست که به یک جنگ اتمی که دنیا را پایان دهد منتهی شود – که چنین نیست. (شهید سید مرتضی آوینی، رستاخیز جان، مقاله آزادی قلم، صص 19 به بعد)


جمع بین این دو قول از این دو شهید بزرگوار و رسیدن به اصل مطالب ایشان مستلزم توضیحات بیشتری‌ست که اجازه بفرمایین در قسمت بعدی به اون بپردازیم...

پانوشت::

1- همون‌طور که گفته شد، این‌طور نیست که ملاکی برای تشخیص صدق و کذب تصورات نباشه. به چند مقدمه دقت کنید:

الف) شهید مطهری میفرمان: قدما و همچنین متأخرین برای ادراکات انسان از خارج سه مرتبه قائل شده‌اند؛ مرتبه حس و مرتبه خیال و مرتبه تعقل.

مرتبه حس عبارت است از آن صوری از اشیاء که در حال مواجهه و مقابله و ارتباط مستقیم ذهن با خارج با به کار افتادن یکی از حواس پنجگانه(یا بیشتر) در ذهن منعکس می‌شود...

ادراک حسی پس از آنکه از بین رفت، اثری از خود در ذهن باقی میگذارد [...] و پس از آنکه صورت حسی محو شد، آن صورت خیالی باقی می‌ماند و هروقت انسان بخواهد آن صورت را احضار می‌نماید...

ادراک خیالی چنان که دانستیم، جزئی‌ست یعنی بر بیش از یک فرد قابل انطباق نیست، لکن ذهن انسان پس از ادراک چند صورت جزئی قادر است یک معنای کلی بسازد که قابل انطباق بر افراد کثیر باشد...[=مرتبه تعقل]

اگر نکته رو متوجه نشدین اجازه بدین این مطلب رو باز دست‌کاری کنم، که در چند روز آینده حتما...

زیاده عرضی نیست.

شب دراز است و کارها بسیار! یا "یه مقدار به حال و آینده فکر کنیم..."

بعداً نوشت::


سه تا مطلب ناقص دارم که بهمین زودی حتما تکمیل میکنم و میذارم

اولی‌ش همون راه های نرفته در علوم انسانی هست

دومی یه یادداشته درمورد نسبت جنبش دانشجویی و عدالت، با محوریت الزامات قضایی که باید در نسبت با دستگاه قضا رعایت بشه

و سومی فرمایشات سرور بزرگوارم جناب قرائتی، که این روزها همه در موردش اظهار نظر می‌کنن!



کلاس استاد و سرورم آقای دکتر حشمت برای من بیشتر از یــ(1)ــه مرور و جمع‌بندی بود. شاید در تمام طول تحصیل، از آمادگی و بهزیستی(که همون مهد زمان شما باشه) تا دانشگاه و حوزه، این تنها کلاسی بود که با شور و اشتیاق تمام سر درس حاضر می‌شدم و برای هر جلسه پیش و پس‌مطالعه داشتم و تمام کلاس، گوشم به دهن استاد بود.(1)

جلسه‌ی قبل که سوالی از دکتر پیرامون نسبت حیث التفاتی و انحاء انکشاف اشیاء پرسیدم؛ ایشون دراومدن که چه سوال خوبی و البته جواب خوبی هم دادند که بسیار و بشدت محظوظ شدم.(قابل توجه اینکه در منابع فارسی چیزی پیرامون این سوال پیدا نکردم و البته در منابع غیر فارسی هم چیزی در این باره نیست چون یک طرف نسبت سنت عرفانی خودمون هست و ...)

بعد از کلاس از دکتر پرسیدم که آیا می‌شه خارج از این کلاس هم درسی در محضر شما بگیریم و به سنت طلبگی متنی یا سرفصلی رو با شما بخونیم یا نه؟

ایشون لطف کردن و به این بنده‌ی بچه طلبه فرمودن که سر کلاس فلسفه تطبیقی دوره‌ی دکتری ترم جاری‌شون حاضر بشم و صد حیف و هزاران دریغ که ساعت کلاس‌ــشون با ساعت رسمی مدرسه و درس طلبگی تداخل داره...

بگذریم،

داستان رو گفتم که یه نکته طرح کنم، و اون هم این که: فرصت‌ها چقدر سریع می‌گذرن و چقدر در زمان و مکان گرفتاریم. اون‌قدر که نه تنها فرصت کلاس رفتن و مطالعه نداریم، که گاهی فرصت فکر کردن رو هم پیدا نمی‌کنیم! حالا فکر فلسفی منظورم نیست‌ها! گاهی راجع به خودمون و دور و برمون هم فرصت و حالـِـ(!)ـش رو نداریم که فکر کنیم!

مشکلات یکی و دوتا نیستند و مشکلاتِ زندگیِ هرروزی‌ـمون(everyday life) مانع پرداختن به چیزهای مورد علاقه‌ می‌ـشن. البته قبول دارم که آدمی‌زاد مقابل همین مشکلات‌ـه که بزرگ و آب‌دیده می‌شه و غیره و غیره. اما نمی‌شه جلوی دل رو گرفت که نه‌سوز و جلوی دست را که نه‌ــگــز!

به قول سایه:: از هر طرف زخیل حوادث کمین‌گهی‌ست / زان‌رو عنان‌گسسته دواند سوار عمر...

حالا این داستان را بذارید کنار دوتا داستان دیگر که الآن تازه بناست بخونیدشون!

... بیخودی تلاش نکنین، داستانا رو قلم گرفتم و سانسور کردم، از نقل‌ـشون هم پشیمون شدم، اما مضمونش رو می‌گم:

توی سه هفته‌ی اخیر لااقل چهار مورد را بخاطر دارم که با رفقا در مورد بی‌حاصلی وضع زندگی و بی هدفی درد-دل کردیم. تقریبا همه به این نکته اصرار داشتن که نمی‌دونن باید چی‌کار کنن و چی‌کار براشون بهتره و آینده‌شون رو نمی‌دونن که چه شکلیه.

این تازه جای خوب ماجراست! تقریبا یــ(1)ــه ماه پیش بود که داشتم مخ رفیق عزیزتر از جانی رو می‌زدم که داداش! فکر کن میخوای چه‌کار کنی، قبل از اینکه برات فکر کنن! اما شنیدم که گفت: باشه ولی الآن که حوصله‌شو ندارم و البته نمی‌دونم که فکر کرد یا نکرد ولی این‌قدر می‌دونم که براش نذر کردم که حوصله پیدا کنه یا خدا خودش، کارش رو درست کنه که اگه غیر این2مدل کارش پیش می‌رفت، خدا می‌دونست که آینده‌ش چی می‌شد و امروز و 2ترم آتی کجا بود.

عرض کلی‌م این‌ــه که بیاین و به آینده فکر کنین، معلوم کنین وظیفه‌تون چیه و باید کدوم سمتی راه بیفتین و کجا باشین.

البته منم که این حرفا رو می‌زنم خودم وضعم خیلی روبراه نیست و اصلا نمی‌تونه باشه چون جمع کردن همه‌ی وظایف و انجام دادن همه‌ـشون قطعا راحت نیست و نمیشه‌هم که آدم از همه چیز طلب راحتی بکنه. سختی لازمه‌ی کار و انجام وظیفس، ولی گاهی فکر می‌کنیم باید همه‌چیز جور باشه و همه‌ی کارا ردیف باشن و...

اما اراده‌های قوی هم می‌شکنن و برنامه‌ها همیشه اون‌طور که باید و قرار بوده پیش نمی‌رن. پس باید یه مقدار به خودمون زحمت بدیم...

اولین زحمتی هم که باید بکشیم، روشن کردن مسیر آینده‌س.

اولین قدم برای روشن کردن مسیر، پیدا کردن مقصده، یعنی سربسته بایست بدونیم می‌ـخوایم کجا بریم...

خب، مقصد که روشن شد، جای ما هم که معلوم شد، اون‌وقت مسیر تا حدی پیدا می‌شه. بعدِ هماهنگ کردن مقدمات، بایست باقی سفر رو هم به خدا بسپریم و سعی کنیم مسافر خوبی باشیم.

همین، بالاتر از کلام حضرت مولی‌الموالی(علیه السلام) نیست که! رحم الله امرءأً اَعَدَّ لنفسه و استعدّ لرمسه و علم من اَين و في اَين و الي اَين.

از کجا آمدم، کجا هستم و کجا می‌رم!؟

این مطلب فهمش راحته ولی فهمش سخته! حفظ این حدیث زیاد سخت نیست اما موقعیت یابی و مسیریابی آسون نیست. یه بار هم که شده به خودتون این سختی رو بخرین. ضرر نداره بخدا...



پی‌نوشت


1- البته این به معنی تایید تمام فرمایشات آقای دکتر حشمت نیست چرا که اصلا تمام فرمایشات‌ـشون رو درک نکردم که بخوام جمله‌گی‌شون رو تایید یا رد کنم ولی انصافا این کلاس یکی از پربارترین دقیقه‌های زندگی من بود و حکمت عملی و نظری‌ش، الحق که آموختنی...


پانوشت

1- کار تیمی کلا به آینده نگاه می‌کنه و بعلاوه، کار تیمی یعنی یه مقدار از خودگذشته‌گی.

اگه کاری این 2تا مشخصه رو نداشت، تیمی نیست، فردیه. مدل رفتار تو کار فردی و کارمندی هم طلبکاریه. دوستی و رفاقتی در کار نیست.

اگر کسی که کنارته نتونست تموم وظایفش رو انجام بده، و اگه کسی بود که می‌دونستی به‌خاطر تنبلی و ولنگاری کارت رو، زمین نذاشته، خودت یه مقدار کمکش کن و کار رو پیش ببر. یه وقتی هم پیش میاد که کار دنیا برعکس بشه... صبر کنی می‌بینی.(شایدم تا الآن چند باری پیش اومده و حواست نیست...)

اگر نه، طرف یا از پس کار برمیاد، یا کار انجام نمی‌شه و تموم. تیم خراب میشه. الفاتحه...

حسین و امین، اگه این مطلب رو دیدین، این بند رو بخونین؛ یه بار دیگه!

2- مدتی‌ــه رفقا بابت چیزهای مختلفی ما رو آدم حساب می‌کنن و طرف صحبت قرار می‌دن. از این دست عنایات جلیّ حضرت حق، زیاد نصیبم می‌شه اما؛ صندوقچه سرّ دوست و رفیق بودن ظرفیت عجیبی می‌خواد. دعام کنین!

3- زیاد و زاید عرض شد.

در کل، "طلبه" بودن!

بنا بود مطلب حاضر نگاهی به راه‌های رفته‌ی علوم انسانی باشه، ولی به دلایلی که بلاگفا پیش آورد، مطلب تایپ شده از دست رفت و بایست دوباره نوشته بشود.

نوشتار حاضر هم بنا بود بعدا بالا بیاید که باز به دلایلی الآن ویرایش‌اش کردم و ...

این مطلب رو به‌عنوان یه درد دل با سید مرتضا نوشتم که از اولش بنای اومدن به حوزه رو داشت و هنوز دست بردار نیست، خدا قسمتش کنه به حق اجداد طاهرینش...

إن شاء الله


اصل داستان طلبه شدن یه دانشجوی سابق، یا برمی‌گرده به احساس نیاز، یا برمی‌گرده به هزار بهونه‌ی دیگه که باید رفت و از طلبه‌ها پرسید ولی چیزی که باعث میشه آدم طلبه‌ی خوبی از آب در بیاد، یکی‌ش همین احساس نیاز و علم به جهل‌ــه!

باور کن!

احساس جهل موتور محرک قوّت‌مندی‌ــه...

من تا قبل طلبگی یه کلیاتی از فضای حوزه می‌دونستم و حدس می‌زدم که باید دنبال چی برم و چطوری مسیر رو ادامه بدم اما ورود به حوزه و پیش رفتن توی درس‌ها تصوراتم رو با چالش‌های جدی روبرو کرد و مسائلی رو پیش آورد که یواش یواش تعریف می‌کنم، عجله نکنین.

اول) علوم حوزوی انتها نداره...

اولین چالش همین بود

هیچکدوم از شاخه‌های علوم، که توی حوزه تدریس میشه؛ انتها نداره. این رو جدی میگم که حتی ادبیات و صرف و نحو و بدیع و بیان و معانی و اشتقاق و ... هم بی انتهان. هرچقدر هم که جلو میری این دریای دانش بیشتر خودشو نشون میده و عمرا بتونی حد و مرزش رو مشخص کنی.

این که وضع ادبیات باشه، دیگه چه رسد به علوم عقلی و نقلی.

جالب اینجاست که من یه مشکل مضاعفی هم داشتم و دارم و اونم این هست که از یه مبنای فلسفی-عرفانی به ادبیات و سایر علوم نگاه میکنم و اون باعث دوبرابر شدن مشکل می‌شه.

پس اولین چالشی که آدم توی حوزه بهش برمیخوره همین داستانه و کم چیزی هم نیست. ای بسا اساتیدی که عمری رو روی "ادبیات" یا "اصول" یا هر کدوم از شاخه‌ها صرف کردن و انصافا در اون رشته‌ی علمی ملا و مجتهد و محقق هم شدن اما چه فایده؟ انتهای باقیات الصالحاتشون یه رشته‌ی ادبی و کرسی آموزشی اون بوده و والسلام.

نمیخوام بگم که این چیز کمی هست و به درد نمیخوره ها‍! عرضم این هست که نهایت کار همه طلبه ها نمیتونه باشه و اگه طلبه توی ادبیات گم بشه اونوقت کارهای اصلی و اساسی طلبگی و سطوح دیگه‌ای از دانش، روی زمین می‌مونه.

تصور کنید جمع عظیمی از طلاب، تک شاخه ای و متوغل در رشته‌ای خاص مثل ادبیات و اصول و فلسفه و... بشن. ثم ماذا؟ هدف حوزه که فقط تدریس و تدریس و تدریس نیست... هست؟

بگذریم

دومین مساله این هست که نظام حوزه برنامه‌ای جز اجتهاد نداره. البته والله و بالله این هم چیز کمی نیست، اما یه حداقله، نه بیشتر.

این البته مشکلی‌ــه برا خودش و اگه طلبه نتونه از راهنمایی خوبی برخوردار بشه، وسط گستردگی دانش‌های حوزوی خودش رو گم میکنه و بعد از چندین سال از خودش میپرسه، کجا هستم؟ چی شد؟ پس طلبه باید برای خودش هدف داشته باشه و فقط به برنامه اصلی حوزه اکتفا نکنه.

نفس ملکه‌ی اجتهاد وقتی محقق شده که بشه باهاش وارد علوم و مسائل شد، وگرنه داشتن یا نداشتن اجتهاد چه فرقی می‌کنه؟

برای طلبه‌ای که سودای علوم انسانی توی سرش هست، یا دوستدار هنره، واجبه که در مسائل هنری و انسانی وارد بشه و راجع به اون‌ها اطلاعات انضمامی داشته باشه؛ وگرنه اجتهادش شاید چیز خوبی باشه ولی دخلی به اون علوم و تحول‌ـشون نداره.

پس مسائل و موضوعات و روش ِ حوزه‌ی مورد اجتهاد باید برای مجتهد شناخته شده باشه.

و البته این شناخت بایست با مطالعات فلسفی عرفانی هم همراه باشه، چرا که ساحت هنر و علوم انسانی و علوم طبیعی و الخ، بسیار با فلسفه و عرفان و مطالعات ادیان در هم تنیده‌ست.

این هم مشکل دوم که اینطوری جمع بندی‌ـش میکنم:

نظام آموزشی حوزه حداقلهایی رو پوشش میده.

طلبه نباید توی گستردگی درسا گم بشه.

باید فلسفه و عرفان خوند.

باید در حوزه مورد اجتهاد(هنر-علوم انسانی و...) وارد شد و متخصص بود.

باید از قبل برنامه داشت  و هدف رو مشخص کرد.

خب فعلا همینقدر کافیه تا بعد شاید موارد دیگه‌ای رو که تو ذهنم هست به این مطلب اضافه کردم.

زیاده عرضی نیست.